عقل را ببین که چگونه حیرت زده و مدهوش به کاروان امام حسین علیه السلام می نگرد و از خود می پرسد: این زنان و کودکان ودختر بچه های کوچک در این صحرای مصیبت چه می کنند؟

جای گل و غنچه و شاخه های جوان، گلخانه است تا از بادهای سوزان در امان باشند و هرگاه عطشی به سراغشان آمد، سرچشمه های زلال آب به پایشان کشیده شود.

 

 

در این بیابان که به جز رنج و بلا چیز دیگری نمی توان یافت، مردان جنگی هم از پای می افتند چه رسد به زنان و کودکانی که بسان پروانگانِ لطیفند و نازک و شکستنی!

قانون هر جنگی در هر سرزمینی این است که برای نبرد، اسلحه و زره و سر نیزه و شمشیر می آورند نه عزیزترین سرمایه های زندگی خویش را!

اما این جا «کربلا» است و حسین علیه السلام، امام عشق و مهربانی! که به میهمانی دل های بی وفا می رود و «هدایت و ایمان» را برای آن ها سوغات آورده است، اگرچه می داند که خداوند اراده کرده است، او را کشته ببیند.

 

 

شمشیر امام علیه السلام دست های بریده ی عباس علیه السلام است و تیر و کمان او چشم و ابروی دریده ی قاسم و زرهش پهلوی شکافته ی اکبر و قوت او در هنگام نبرد، از دعای نیمه شب زینب علیهاالسلام!

امام مجهز به سلاحی است که هیچ مرد جنگی آن را نخواهد داشت و همین سلاح است که کربلا را از هر صحنه ی جنگ دیگری متمایز کرده است: «عشق».

 

 

همین یک کلمه، انگیزه ی همه کسانی است که امروز با امام وارد کربلا شده اند و بهانه ی دیگرانی که تا قبل از عاشورا خود را به سیدالشهداء می رسانند. هر یک از یاران و اصحاب امام به منزله ی شمشیری هستنددر دستان حسین علیه السلام که مستانه دور سر او می چرخند و می رقصند و هوهو می کنند تا به لقاءاللّه برسند. هر کدام از اصحاب عاشورایی کربلا، سپر بلای یکی از اعضاء و جوارح حسین علیه السلام است: یکی صورت را حایلِ چهره ی نازنین حسین و سنگ می نماید تا پیشانی یار، بوسه گاه سنگ نشود، دیگری سینه ی خویش را زره سوراخ سوراخ شده ی او از تیرهای جفا قرار می دهد و کسی دیگر، دست خود را بر حنجرِ حسین علیه السلام می نهد تا شمشیر، گلوی او را نیازارد و….

پس برای دستیابی به حسین علیه السلام گذر از این سدّ عظیمِ عشق نیاز است، سدی که تا آخرین قطره ی خون راه بر دشمن نمی گشاید.

 

 

آری! جای گل و غنچه؛ باغ است نه بیابانِ بلایی که طوفان مصیبت، آن را زیر و رو خواهد نمود، اما این زمین برای کربلا شدن نیاز به گلوی دریده ی علی اصغر شش ماهه و گوشِ پاره ی سکینه و پاهای پر آبله ی سه ساله و صورت های تازیانه خورده ی زنان حرم رسول خدا دارد.

مگر می توان حتی در خیال، لحظه ای کربلا را بی حضور «زینب علیهاالسلام» تجسم کرد؟! «کربلا در کربلا می مرد اگر زینب نبود!»

 

 

این گل ها و غنچه های نازنینِ باقی مانده از باغِ آتش گرفته ی فاطمه علیهاالسلام، سندهای مظلومیت و غربت دین خدا در زمین هستند. قاصدک های زخمی را شبیهند که همراه با خاکسترِ خیمه های سوخته، در مسیر طولانی کربلا تا کوفه و شام ـ که می تواند با همه ی تاریخ برابری کند ـ به طواف سرهای بریده ی روی نیزه ها، می روند تا «فتح خون» را بر شمشیر ثابت نمایند.

هر شمعی، پروانه ای را می طلبد تا گرد سوختن او، شیدایی اش را هویدا سازد.

شمع وجود حسین علیه السلام و یارانش، پروانه هایی این چنین را می طلبد که سلاح پایداری دین خدا هستند.

منبع سلاحی از جنس گل
نزهت بادی

   شنبه 8 مرداد 1401نظر دهید »

کاروانِ کوچک حسین علیه السلام به دنبال سرنوشتی محتوم، قدم به راه می نهد. خطی از غبار، دامان صحرا را می شکافد، و شیهه ی اسبان، در هُرم دشت، ته نشین می شود. تاچشم کار می کند دشتِ عریان است و بوته های خار. آسمانِ خاکستری با چشمانی به وسعت افق، مبهوت ایستاده است و خیره خیره نگاه می کند.

 

خدایا! چه سری در این سفر نهفته است؟ کاروانی غریب، صحرایی سوزان، خورشیدی شعله ریز و مقصدی ناپدید! آه، ای عشق! چه سودایی در سر توراست؟ و چه التهابی که در رگ ها بر نمی انگیزی؟!

اینک، کاروان به منزلگاه «ثعلبیه» رسیده است؛ خسته و توان از کف داده. مَشک های آب، لبان تشنگان را با بوسه هایی خنک، سیراب می کنند و اسبانِ خسته، سُمکوب و عصبانی، شیهه می کشند.

خورشیدِ بی رمقِ مغرب، می رود که پشت افق های محو، آرام گیرد و شب، با چهره ای سیاه و سوخته، چنگ و دندان می نماید. در این جا خبر شهادت سفیرِ کربلا «مسلم بن عقیل» و یار وفادارش «هانی بن عروة» به کاروان می رسد.

 

 

 

غمی سنگین بر دل و جانِ عاشقان، خیمه می زند و اشک حسرت بر ضریحِ دیده ها دخیل می بندد. «امام» با بغضی توفنده در گلو، کلمه ی استرجاع رابر زبان می راند. یاران، در سوگِ «مسلم» ضجّه می زنند و اشک از دیده فرو می بارند. «امام» نیز ساعتی، زمامِ دل به دستِ گریه می سپارد و آن گاه از «مسلم» به نیکی یاد کرده و می فرماید:

«رَحِمَ اللّه مُسْلِما فَلَقَدْ صارَ اِلَی رَوْحِ اللّه وَ رَیحانِهِ وَ تَحیاتِهِ وَ رِضْوانِهِ، اَمّا اِنَّهُ قَدْمَضی ما عَلَیهِ وَ بَقِی ما عَلَینا»

خداوند «مسلم» را بیامرزد که به سوی روح و ریحان الهی و اکرام و رضوانش کوچید، اما او تکلیف خویش را به انجام رسانید و وظیفه ی ما هنوز باقی است.

کم کمک، شب، پریشان و سوگْ مند از کرانه ها دامن بر می چیند و کاروان دوباره به راه می پیوندد.

 

 

منزل به منزل پیش می روند؛ از «زَباله» به «بطنِ عقبه» و از آن جابه «شراف» و «ذو حُسُم» و اولین برخورد با جنگجویانِ تحت فرماندهی «حُرّ» و سپس فشارِ محاصره و اجبارِ انتخابِ راهی سوّم؛ جز مکه و کوفه.

در منزلگاه «عذیب الهجانات» خبر شهادتِ «قیس بن مسهّر» به امام می رسد. اشکی گرم بر چهره ی مردانه ی امام دست می کشد و لب های مبارکش به ترنّم می سراید:

«فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ ینْتَظِرُ وَ ما بَدّلُوا تَبْدِیلاً…»2

و باز هم راه و گام هایی مصمم…

سرانجام در روز دوم محرم سال 61 (ه. ق) قافله ی کوچک حسینی به سرزمین عشق ـ کربلا ـ می رسد؛ آن معبرِ گشوده بر قلبِ بهشت و بزرگْ پنجره ی ابدی بر افق های ناپیدای غیب.

 

 

گام ها درنگ می کنند. نفسْ ها در سینه ها حبس می شود. نفس های زمان نیز به شماره می افتد. نبضِ زمین، ملتهب تر از پیش می زندو نگاه آسمان، حیرانِ این درنگ شگفت است. «حسین علیه السلام» نگاهی به زمین می افکند و نگاهی پر معنا به آسمان.

«فرات» چونان مار خسته ای بر سینه ی سوخته ی دشت، پیچ می خورد و پیش می رود. خورشیدِ نیمروز، شعاع های گرد آلودش را بر سراسر دشت، فرش کرده است. تاریخ، چشمِ اعجاب خویش را بر لب های مبارک امام دوخته است؛ لب هایی که مسیرِ کاروان بزرگِ انسانیت را در کوره راه های پر خطرِ حیات تبیین می کند.

 

 

بالاخره «حسین علیه السلام» سکوت را می شکندو در برابر چشمان بهت زده ی یارانِ خویش و سپاهیان مسلّحِ «حرّ» به سخن می ایستد و آسمان را خطاب می کند:

«اَلَّلهُمَّ اِنّی اَعوُذُ بِک مِنَ الْکرْبِ وَ الْبَلاءِ»!

و سپس رو به یارانِ یک دل:

«هذا مَوْضِعُ کرْبٍ وَبَلاءٍ اِنْزِلُوا ها هُنا مُناخُ رِکابِنا وَ مَحَطُّ رِحالِنا وَ مَقْتَلُ آجالِنا وَ مَسْفَک دِمائِنا»

این جا جایگاه مصیبت و بلاست [کربلاییان!] فرود آیید! این جاست که اشتران ما به زمین می خوابند و راحله ی ما فرود می آید و این جا قتلْ گاهِ ما و محلّ به خون تپیدن ماست.

خیمه های تو در توی کاروان کوچک حسین علیه السلام، یک به یک، قامت می کشند؛ کاروانِ کوچکی که تمامی عظمت های به تصوّر نیامده را با خویش، همراه کرده است تابزرگْ حماسه ی تاریخِ انسان را رقم زند و بر تارک روزگاران بدرخشد؛ چونان که خورشید.

 

 

«فرات»، این چشمِ گریان خاک، برآشفته، در نوحه ی موج هایش می خزد و نخل ها در دو سوی رود به نجوای رازناک ریشه ها گوش می سپارند.

خورشید، از پس تکه ابری سیاه، سرک می کشد و تپّه های رمل در مویه ی بادهای پریشان موی می کنند….

 
منبع جایگاه کرب وبلا ،تقی متقی

   شنبه 8 مرداد 1401نظر دهید »

آیه مباهله
«فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ»

پس کسی که با تو درباره ی او (عیسی علیه السلام) پس از این که برایت علم آمده است محاجه کرد، بگو: بیایید تا پسرانمان و پسرانتان زنانمان و زنانتان و خودمان و خودتان را فراخوانیم، سپس به ابتهال (و تضرع یا دعاء برای لعن یکدیگر) برخیزیم، پس لعنت خدا را بر دروغ گویان قراردهیم.

 


در آیه کریمه سخن درباره نصارای نجران است که حضرت عیسی علیه السلام را خدا می شمردند و بدون پدر به دنیا آمدن او را نشانه خداوندی وی می پنداشتند. آیه قبل: (إِنَّ مَثَلَ عِیسی عِنْدَ اللّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ).

به راستی مثل عیسی نزد خدا مانند مثل آدم است که او را از خاک آفرید و سپس او را با امر “کُن” موجود ساخت.

سخن آنان را باطل می کند، یعنی اگر شما درباره عیسی بن مریم علیها السلام به خاطر اینکه بدون پدر به دنیا آمده است به الوهیت قائل شدید، حضرت آدم که بدون پدر و مادر به هستی قدم گذاشته سزاوارتر است که به خداوندی او معتقد گردید.

با وجود این برهان قطعی آنان نیز پذیرای حق نشدند و همچنان به اعتقاد خویش باقی ماندند.

در مرحله بعد، آیه کریمه پیامبر صلی الله علیه و آله را مخاطب نمود تا آنان را برای مباهله فراخواند.

اگر چه پیرامون این آیه (آیه مباهله) بحثهای زیادی وجود دارد، اما آنچه در این نوشتار مورد توجه است، نکاتی در رابطه با اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله به ویژه علی علیه السلام است که همراه آن حضرت برای مباهله آمدند.

بحثهایی که بر اساس استفاده از آیه کریمه و احادیث مطرح می شود، پیرامون پنج محور است:

1 - پیامبر صلی الله علیه و آله مأمور بوده چه کسانی را برای مباهله فراخواند؟

2 - هدف از حضور آنان در صحنه مباهله چه بوده است؟

3 - در امتثال حکم آیه چه کسانی را همراه خویش آورده است؟

4 - تبیین جایگاه علی علیه السلام در آیه مباهله و اینکه آن حضرت در آیه نفس پیامبر صلی الله علیه و آله به حساب آمده و امامت آن حضرت و احادیث پیرامون آن.

5 - پاسخ به سؤالاتی که در مورد آیه مطرح است.

 

 

 

محور اول

همراهان پیامبر صلی الله علیه و آله در آیه مباهله
محور اول: همراهان پیامبر صلی الله علیه و آله در آیه مباهله
در مورد بحث اول - که آن حضرت باید چه کسانی را برای مباهله فرا می خواند - با دقت و تأمل در آیه کریمه بیان چند مسأله ضروری به نظر می رسد:

الف: «أبناءنا» و «نساءنا» چه کسانی هستند؟

ب: منظور از «أنفسنا» کیست؟

(… تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ…)

ابناء جمع ابن است یعنی پسران، و چون «ابناء» به «نا» ضمیر متکلم مع الغیر اضافه شده است و مقصود خود آن حضرت است حضرت باید حداقل سه تن را که پسران وی به حساب آیند برای مباهله فراخواند.

(… وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ …)
«نساء» اسم جمع به معنی زنان و به «نا» ضمیر متکلم مع الغیر اضافه شده است و اقتضا دارد که آن گرامی تمام زنانی را که در خانواده وی هستند (چنانچه دلالت جمع مضاف بر عموم ملحوظ باشد) یا حداقل سه تن را (که خاصیت حداقل جمع است) برای مباهله بیاورد.

آنچه در این بحث یادآوری می شود مقتضای دلالت «أبناءنا و نساءنا و أنفسنا» است و بحث در محور بعدی که هدف از مباهله چه بوده نیز مکمل این بحث خواهد بود.

اما اینکه به عنوان مصادیق «أبناء» و «نساء» چند تن و چه کسانی برای مباهله حضور یافتند مطلبی است که بررسی آن مربوط به بحث در محور سوم خواهد شد.(… وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ …)

انفس جمع نفس است و چون به ضمیر «نا» که مقصود خود آن حضرت است اضافه شده، دلالت بر این دارد که باید پیامبر حداقل سه تن را (به لحاظ اقتضای جمع بودن) که نفس وی محسوب می شوند، برای مباهله حاضر سازد.

 

 

آیا «أنفسنا» بر خود پیامبر صلی الله علیه و آله قابل انطباق است؟

گر چه نفس در «انفسنا» به معنای حقیقی آن تنها بر نفس مبارک رسول الله صلی الله علیه و آله اطلاق می گردد، ولی با توجه به قراینی در آیه کریمه نمی توان «أنفسنا» را بر خود آن بزرگوار منطبق دانست و آن قرائن از این قرارند:

1. أنفسنا جمع است و هر کسی یک نفس بیشتر ندارد.

2. جمله (فقل تعالوا ندع) آن حضرت را موظف به دعوت به معنای حقیقی آن می کند و دعوت حقیقی هیچ گاه به خود انسان تعلق پیدا نمی کند یعنی اینکه انسان خود را بخواند غیرمعقول است.

براین اساس، اینکه برخی پنداشته اند در استعمالاتی مانند «فطوّعت له نفسه» یا «دعوت نفسی» و مانند اینها، افعالی مانند «دعوت» (خواندن) به نفس تعلق پیدا کرده، در اثر غفلت از این نکته است که یا «نفس» به معنای خود انسان و ذات وی استعمال نشده است یا «دعوت» خواندن حقیقی نیست. بلکه در مثل «فطوّعت له نفسه قتل أخیه» منظور از نفس هوای نفسانی انسان است و معنای جمله چنین است که «هوای نفسانی او، کشتن برادرش را برای وی آسان ساخت» و در مثل «دعوت نفسی» منظور وادار ساختن و آماده کردن خود برای انجام کار است و خواندن به معنای حقیقی معنی ندارد که به نفس تعلق پیدا کند.

3. «ندع» به لحاظ اینکه خود پیامبر صلی الله علیه و آله را در برمی گیرد دلالت بر نفس دارد و دیگر لازم نیست کسی که دعوت کننده دیگران و محور برای انجام مباهله است خود را نیز دعوت کند.

 

 

 

محور دوم

هدف از حضور خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله در مباهله

محور دوم: هدف از حضور خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله در مباهله

چرا به پیامبر صلی الله علیه و آله امر شد که خاندان خویش را برای مباهله همراه خود بیاورد، با اینکه به نظر می رسد مباهله ما بین دو طرف دعوی است و دو طرف در این داستان شخص پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و نمایندگان نصارای نجران بودند؟

 

 

برخی پنداشته اند که هدف از حضور نزدیکترین افراد از بستگان و خویشاوندان آن حضرت در صحنه مباهله، تنها نشان دادن اطمینان و یقین آن حضرت به راستی گفتار و درست بودن دعوت خویش است، چرا که به همراه آوردن عزیزترین اشخاص برای انسان تنها در صورتی عاقلانه است که انسان یقین کامل به صدق گفتار و درستی ادعای خویش داشته باشد. و در صورت نبودن چنین اطمینانی به دست خود عزیزانش را در معرض آسیب و خطر نابودی و هلاکت قرار داده است و هیچ انسان عاقلی چنین اقدامی نمی کند.

این توجیه نمی تواند برای تبیین انحصار حضور خاندان گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله از بین کل خویشاوندان در مباهله درست باشد، زیرا در این صورت احضار این خاندان و شرکت آنان در صحنه مباهله هیچ فضیلت و ارزشی را برای آنان در بر نخواهد داشت، در حالی که دقت و تأمل در آیه کریمه و احادیثی که ذیل آیه وارد شده است فضیلتی بزرگ را برای همراهان پیامبر در این ماجرا نشان می دهد.

زمخشری که از علمای بزرگ اهل سنت است می گوید:

«و فیه دلیل لاشیء أقوی منه علی فضل أصحاب الکساء.»

در آیه کریمه قوی ترین دلیل بر فضیلت اصحاب کساء علیهم السلام است.

 

 


آلوسی در روح المعانی می گوید:

«و دلالتها علی فضل آل الله و رسوله صلی الله علیه و آله ممّا لایمتری فیها مؤمن و النصب جازم الإیمان».

دلالت آیه کریمه بر فضیلت آل پیامبر صلی الله علیه و آله که آل الله هستند و فضیلت رسول الله صلی الله علیه و آله از اموری است که قابل تردید برای هیچ مؤمنی نیست، و نصب (دشمنی و عداوت با خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله ایمان را از بین می برد.

گرچه آلوسی چنین سخنی می گوید اما از سطر بعد برای منصرف ساختن این فضیلت بزرگ از خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله تلاش کرده است.

حال ببینیم چرا خداوند امر فرمود که این خاندان گرامی علیهم السلام همراه پیامبر صلی الله علیه و آله برای مباهله حاضر شوند؟
به دنبال پاسخ این سؤال به آیه کریمه باز می گردیم: (… فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ).

در آیه کریمه نخست دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله از «ابناء» و «نساء» و «انفس» و آنگاه ابتهال آنان و قرار دادن لعنت خداوند بر دروغگویان مطرح شده است.

بدین ترتیب از آیه کریمه هدف از حضور این همراهان ابتهال دسته جمعی آنان همراه پیامبر صلی الله علیه و آله تبیین شده است.

 

 

اوج مقام و عظمت خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله در آیه مباهله
در اینجا لازم است دو نکته اساسی یادآوری شود:

1. در بحث از محور نخست دانستیم که خداوند، پیامبر صلی الله علیه و آله را امر کرده که خود همراه خویش، ابناء و نساء و انفس را فراخواند و به طرف مقابل خویش (بزرگ نصارای نجران) نیز چنین بگوید.

باید توجه داشت که عنوان «ابنائنا» و «نسائنا» و «انفسنا» به حسب مراد استعمالی عام است و پسران و زنان و افرادی که به منزله نفس آن گرامی می باشند شامل می شود و مدلول این واژه ها در مرحله استعمال در انحصار کسانی که برای حضور در صحنه مباهله آورده شده اند، نمی باشد.

2. از سوی دیگر هدفی که برای حضور این همراهان در صحنه مباهله در آیه کریمه مطرح است ابتهال گروهی و دسته جمعی از سنخ ابتهال پیامبر صلی الله علیه و آله می باشد. بنابر این افرادی که همراه آن حضرت برای حضور در مباهله می بایست آورده شوند باید کسانی باشند که شایستگی شرکت در این ابتهال دسته جمعی را داشته و ابتهال آنان همسنگ ابتهال پیامبر صلی الله علیه و آله باشد.

 

پرتوی از ولایت تکوینی اهل بیت
مفسران «ابتهال» در آیه را به معنای تضرع در دعا یا إلتعان (نفرین و لعن کردن) گرفته اند و این دو با یکدیگر منافات ندارند و می تواند هر دو منظور از ابتهال باشد.

در آیه کریمه دو چیز مطرح است، یکی ابتهال که از نبتهل استفاده می شود و دیگری «قرار دادن لعنت خداوند بر کسانی که در این مورد دروغگویند» که(فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ) بر آن دلالت دارد و هر یک از این دو دارای مفهوم و مصداقی خاص در خارج هستند و دومی که قرار دادن لعنت خدا بر دروغگویان است بر اولی که ابتهال است توسط «فاء» که دلالت بر تفریع و سببیّت می کند، عطف شده است.

پس با این بیان ابتهال پیامبر و خاندان گرامی وی نقش علت را ایفا می کند، و قراردادن لعنت و عقوبت الهی بر کاذبان، معلولی است که بر آن مترتب می شود، و این مقامی والا است که هلاک ساختن و عقوبت خداوند نسبت به کافران به جعل پیامبر و خاندان وی محقق گردد. این بیان حاکی از ولایت تکوینی خاندان گرامی آن حضرت است.

اگر گفته شود: در«فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ…» «فاء» گر چه برای ترتیب است اما در مثل چنین مواردی «فاء» دلالت بر تفسیر جمله بعد نسبت به جمله قبل دارد و ترتیبی که «فاء» دلالت بر آن دارد ترتیب ذکری است، مانند(وَ نادی نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ رَبِّ إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی).

 

 

 

نوح پروردگارش را ندا کرد پس گفت: پروردگارا! پسر من از اهل من است که جمله «فقال…» مبین جمله «فنادی» است.

پاسخ این است: اولا: آنچه «فاء» بر آن دلالت می کند ترتیب و تفریع است و حقیقت این دو این است که «دو جمله ای که «فاء» آنها را به یکدیگر مربوط ساخته دارای دو مضمون هستند که مضمون جمله دوم بر جمله اول مترتب است» و این معنای حقیقی فاء و لازمه تفریع است. یعنی دلالت «فاء» بر ترتیب ذکری به معنای ترتیب دو مضمون در خارج نیست، بلکه ترتیب در لفظ و کلام است و چنانچه قرینه ای بر آن نباشد نمی توان کلام را بر آن حمل کرد. در این صورت آیه کریمه دلالت بر مقامی ارجمند برای خاندان گرامی آن حضرت دارد زیرا دلالت می کند که ابتهال و دعای آنان با ابتهال پیامبر صلی الله علیه و آله هم سنگ است و مجموعاً هلاکت و عذاب الهی را بر دروغگویان در این واقعه فرود می آورد. و به عبارت دیگر در آیه ی کریمه، تنها مستجاب شدن دعای پیامبر و همراهان صلوات الله علیهم مطرح نیست. چرا که اگر چنین می بود می باید تعبیر این گونه باشد: فیجعل الله لعنت علی الکاذبین. در حالی که تعبیر چنین است: فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ که دلالت دارد آنان خود متکفّل قرار دادن لعنت خدا بر دروغگویان در این صحنه می باشند و این نکته ایست که تأمّل در آیه ی کریمه انسان را به آن رهنمون می سازد.

ثانیاً: در جمله«فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ» ما بعد «فاء» صلاحیت ندارد مبین و مفسر جمله سابق یعنی «نبتهل» باشد، زیرا نقش دعا کننده خواستن و طلب کردن از خداوند است نه قرار دادن لعنت بر کاذبان. با این وصف این جَعْل لعنت - که جعل تکوینی است - اولاً به پیامبر و خاندان گرامی وی مستند شده و ثانیاً توسط «فاء» تفریع بر ابتهال آنان مترتب گردیده است. گویا این حقیقت را آن گروه از نصارای نجران نیز دریافتند. در این رابطه به یک جمله ازحدیثی که فخر رازی در تفسیر خویش آورده است توجه می کنیم:

«… فقال اسقف نجران: یا معشر النصاری! إنّی لأری وجوهاً لو سألوا الله أن یزیل جبلا من مکانه لأزاله بها، فلاتباهلوا فتهلکوا و لایبقی علی وجه الأرض نصرانیّ إلی یوم القیامه».

اسقف نجران (مهتر و عالم نصاری با مشاهده آن چهره های نورانی چنان تحت تأثیر قرار گرفت که) گفت: ای گروه نصاری! من چهره هایی را می بینم که اگر از خدا بخواهند کوهی را از جای بر کند آن را بر خواهد کند. 

از این رو با آنان مباهله نکنید که نابود خواهید شد و هیچ نصرانی بر روی زمین تا روز قیامت باقی نخواهد ماند.

 

 

با دقت در مضمون آیه این امور به وضوح روشن گردید:

1 - پیامبر صلی الله علیه و آله خاندان گرامی خویش را همراه خود آورد تا در کنار وی در این ابتهال سرنوشت ساز شرکت کنند، و مباهله می بایست به طور مشترک از سوی او و خاندان گرامی وی انجام شود تا در جعل لعنت و عذاب بر کاذبان مؤثر افتد.

2 - ایمان و یقین آن حضرت و خاندان گرامی وی به محتوای رسالت و دعوت او برای همگان ظاهر شد.

3 - مقام والا و رفیع خاندان گرامی وی و قرب آنان به خدا در این قصه برای جهانیان تجلی پیدا کرد.

اکنون ببینیم پیامبر صلی الله علیه و آله از «أبناءنا» (پسران آن حضرت) و از «نساءنا» (زنان آن حضرت) و از«أنفسنا» (کسانی که مانند نفس وی به شمار می آمدند) چه کسانی را همراه خویش آورد؟

 

 

محور سوم

پیامبر صلی الله علیه و آله چه کسانی را برای مباهله آورد؟

محور سوم: پیامبر صلی الله علیه و آله چه کسانی را برای مباهله آورد؟

به اتفاق شیعه و اهل سنّت، پیامبر صلی الله علیه و آله برای مباهله کسی جز علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام را همراه خویش نیاورد. در این زمینه چند مسأله شایسته بررسی است:

الف: احادیثی که حضور خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله در صحنه مباهله را بیان کرده اند.

ب: اعتبار احادیث و صحت صدور آنها.

ج: روایتی که در برخی کتب اهل سنت ذکر شده ولی مورد توجه واقع نشده است. 

 

 

 

منبع :امامت در آیه مباهله ، غلامرضا کاردان.

   شنبه 1 مرداد 1401نظر دهید »

زیارت غدیریه به سند های معتبر از حضرت هادی علیه السلام نقل شده است که با آن زیارت حضرت امیرالمومنین علیه السلام را در روز غدیر در سالی که معتصم آن حضرت را طلبیده بود زیارت کردند و کیفیت آن به این نحو است:

 

 

 

 

چون اراده زیارت نمایی بر بارگاه نورانی بایست و رخصت بخواه، و زیارت غدیریه را بخوان.

 


غدیر صادر شده است. محور این زیارت، تولی و تبری و محتوای آن بیان فضائل امام علی( علیه السلام ) است. زیارت غدیریه را در هر موقع از سال می توان خواند.
زمان صدور
معتصم خلیفه عباسی، امام هادی( علیه السلام ) را از مدینه به سامرا فرا خواند. در روز غدیر، امام به نجف رسید و امیرالمومنین( علیه السلام ) را زیارت کرد که متن آن به زیارت غدیریه مشهور است.

در کتاب های دعا و زیارت، زمان خواندن آن، روز عید غدیر ذکر شده است. شیخ عباس قمی هم با استناد به کلام عثمان بن سعید گفته است که این زیارت را در هر روز سال از نزدیک و دور می توان خواند.
سند زیارت
این زیارتنامه را ابن مشهدی از شاذان بن جبرئیل قمی از محمد بن علی طبری از ابوعلی طوسی از پدرش شیخ طوسی از شیخ مفید از ابن قولویه از کلینی از علی بن ابراهیم قمی از پدرش از حسین بن روح نوبختی و عثمان بن سعید عمری از امام حسن عسکری( علیه السلام ) از امام هادی ( علیه السلام ) روایت کرده اند. در وثاقت هیچ یک از راویان این زیارتنامه تردید نشده است. همچنین محدث قمی نوشته است که «کمتر حدیثی به قوت سند این زیارت نامه می رسد».

 

 

محور و محتوای زیارت
محور اصلی زیارت غدیریه، اصل تولی و تبری و محتوای اصلی آن بیان فضائل امام علی( علیه السلام ) است.

مهمترین بخش های این فضیلت ها عبارتند از:
فضیلت های قرآنی
در این زیارت بیش از 30 آیه آمده است که بیان فضایل امیرالمؤمنین( علیه السلام ) است؛ نظیر آیه لیله المبیت، آیه تبلیغ، آیه ولایت و …
فضیلت های حدیثی
در زیارت غدیریه به بیان فضایلی که پشتوانه روایی در منابع حدیثی شیعه واهل سنت دارد، اشاره شده است. مانند امیرالمؤمنین، سید الوصیین، وارث علم النّبیین، ولی ربّ العالمین، امین الله فی ارضه، سفیر الله فی خلقه، الحجّه البالغه علی عباده، دین الله القویم، صراط مستقیم، نبأ عظیم، اوّل من آمن باللّه، سید المسلمین، یعسوب المؤمنین، امام المتقین، قائد الغرّ المحجّلین، امام المّتقین، اوّل من صدّق بما انزل الله علی نبیه و…

فضیلت های تاریخی
این زیارت، مطالبی از رشادت های تاریخی امام علی( علیه السلام )و فداکاری های آن حضرت در راه دین اسلام را بیان کرده است. از جمله: جنگ بدر، احزاب، اُحد، جنگ حُنین، صفّین، جمل، نهروان و…

در این زیارت همچنین به ماجرای فدک، بیزاری از دشمنان ولایت و برائت از قاتلان امام حسین( علیه السلام ) و شهادت عمّار، شهادت حضرت علی( علیه السلام )و شهادت سیدالشّهدا علیه السلام اشاره شده است.

السَّلامُ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللّٰهِ ، خاتَمِ النَّبِیِّینَ ،

سلام بر محمّد رسول خدا، خاتم پیامبران

وَسَیِّدِ الْمُرْسَلِینَ ، وَصَفْوَهِ رَبِّ الْعالَمِینَ ،

و سرور رسولان و برگزیده پروردگار جهانیان،

أَمِینِ اللّٰهِ عَلَىٰ وَحْیِهِ وَعَزائِمِ أَمْرِهِ ،وَالْخاتِمِ لِما سَبَقَ،وَالْفاتِحِ لِمَا اسْتُقْبِلَ،

امین خدا بر وحی و دستورات قطعی الهی و ختم کننده آنچه گذشته و گشاینده آنچه خواهد آمد

وَالْمُهَیْمِنِ عَلَىٰ ذٰلِکَ کُلِّهِ وَرَحْمَهُ اللّٰهِ وَبَرَکاتُهُ وَصَلَواتُهُ وَتَحِیَّاتُهُ .

و چیره بر همه این ها و رحمت و برکات و درودها و تحیات خدا بر او باد.

السَّلامُ عَلَىٰ أَنْبِیَاءِ اللّٰهِ وَرُسُلِهِ ،وَمَلائِکَتِهِ الْمُقَرَّبِینَ ، وَعِبَادِهِ الصَّالِحِینَ .

سلام بر پیامبران خدا و رسولانش و فرشتگان مقرّب و بندگان شایسته اش.

السَّلامُ عَلَیْکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ، وَسَیِّدَ الْوَصِیِّینَ ،وَوَارِثَ عِلْمِ النَّبِیِّینَ ،

سلام بر تو ای امیرمؤمنان و سرور جانشینان و وارث دانش پیامبران

وَوَلِیَّ رَبِّ الْعالَمِینَ ،وَمَوْلایَ وَمَوْلَى الْمُؤْمِنِینَ وَرَحْمَهُ اللّٰهِ وَبَرَکَاتُهُ .

و ولی پروردگار جهانیان و مولای من و مولای مؤمنان و رحمت و برکات خدا بر او باد.

السَّلامُ عَلَیْکَ یَا مَوْلایَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ،یَا أَمِینَ اللّٰهِ فِی أَرْضِهِ ،

 

 

 

 

ادامه »

   جمعه 24 تیر 14012 نظر »

مؤلف الغدير» ، سند حديث غدير را بررسى و تواتر لفظى و معنوىِ آن را ثابت مى كند و نام چهل و سه عالم و حافظ بزرگ اهل سنّت را مى برد كه به صحّت حديث غدير تصريح نموده اند، و عده زيادى نيز، آن را در كتابهاى خود نقل كرده اند.بدين ترتيب، مؤلف نشان داده اند كه هرگز حديثى به اين مرتبه از ثبوت، يقين و تواتر نرسيده است، تا بدان جا كه تعدادى از دانشمندان اهل سنّت، از جمله شمس الدين جزرى» رساله مستقلى در اثبات تواتر اين حديث تأليف نموده است.

 

وى، آنگاه نظر ابن حزم» را درباره قاتل على(علیه السلام) نقل مى كند كه مى گويد: ابن ملجم، على(علیه السلام) را در حال تأويل و اجتهاد كشت و چنين قتلى قصاص ندارد، بلكه ابن ملجم يك ثواب نيز دارد، چون او اجتهاد كرد ولى به خطا رفت!» و سپس به نقد سخن ابن حزم مى پردازد، و براساس كتاب خدا و سنّت رسول(صلی الله علیه و آله و سلم) او را در يك محكمه تاريخى، محاكمه مى كند.

سخن ابن حزم» به اينجا ختم نمى شود، بلكه او ابوالغاديه» قاتل عمار ياسر را نيز مجتهد و مأجور مى داند، و معتقد است كه معاويه و عمرو عاص، نيز در جنگ با على بن ابى طالب(علیه السلام) به اجتهاد خود عمل نموده و مستوجب پاداشند!

 

مفاد حديث غدير
بحث مهم ديگرى كه علامه امينى، تمام و كمال به آن مى پردازد، دلالت و مفاد حديث غدير» است. ايشان، با يك بحث بسيار جالب علمى و ادبى، اثبات نموده اند كه لفظ مولى» كه در حديث غدير آمده، به معناى أولى بالشئ» برترى اميرالمؤمنين(علیه السلام) بر جميع مسلمين، حتى بر خلفاى سه گانه است؛ زيرا آنان كه در اجتماع عظيم روز غديرخم اين لفظ را از زبان رسول گرامى اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) شنيدند، و يا كسانى كه بعدها اين خبر مهم به آنان رسيد، همه، همين معنا را از لفظ مولى» درك كرده اند و پيوسته پس از آنها، در ميان رجال شعر و ادب، تا عصر حاضر جريان داشته است. و اين وحدت تشخيص، برهانى است قاطع بر مقصود ما. جالب اينكه، خود شيخين (ابوبكر و عمر) نيز همين معنا را از لفظ مولى» فهميده بودند و چرا كه در غير اين صورت تهنيت گفتن و بيعت كردن آنان با آن حضرت(علیه السلام) معنا نداشت.

 

مؤلف هوشيار الغدير» در بررسىِ معناى واژه مولى»، نخست بيست و هفت مورد از معانى مولى» را ذكر مى كند و سپس بيست قرينه غير قابل خدشه و تعيين كننده ارائه مى كند كه تمامىِ آنها نشان دهنده و مؤيد آن است كه واژه مولى» در حديث غدير به معناى اولى بالشئ» است و بس و به هيچ يك از معانى ديگر نمى تواند باشد.

بنابراين، با وجود اين همه قراين اطمينان آور، جاى هيچ گونه مناقشه اى در دلالت حديث غدير باقى نمى ماند.

يكى از قراين ياد شده، سخن رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در مقدمه حديث غدير است كه فرمود: ألست أولى بكم من أنفسكم؛ آيا من، از خودتان به شما سزاوارتر نيستم، و سپس فرمود: فمن كنت مولاه فعلىّ مولاه.

اين حديث را با همين ترتيب بسيارى از علماى فريقين روايت نموده اند، و صاحب الغدير» آن را از شصت و چهار تن از علما و حفاظ اهل سنّت نقل نموده است.

احاديثى كه معناى مولى» را تفسير نموده است

 

مؤلف، سپس فصلى را با عنوان احاديثى كه معانى مولى و ولايت را تفسير نموده است»، گشوده و در آن، احاديث فراوانى نقل كرده است. كه در تمامى آنها كلمه مولى» در همان معنايى استعمال شده كه پيش از اين در بحث دلالت حديث غدير» بيان شد.

جالب اينكه عده زيادى از دانشمندان اهل سنّت نيز ما را همراهى نموده و كلمه مولى» را به همان معنايى دانسته اند كه مقصود ماست و صاحب الغدير» نام چهارده تن از آنان را ذكر نموده است

منبع

بر كناره هاى كتاب الغدير فى الكتاب والسنّة والأدب»

غلام حسين زينلى

   پنجشنبه 23 تیر 1401نظر دهید »

صاحب الغدير» ، بحث غدير در كتاب عزيز» را بيان نموده، و سه آيه از قرآن كريم را كه به اتفاق فريقين، درباره داستان غديرخم و ولايت اميرالمؤمنين(علیه السلام) نازل شده، ذكر كرده اند.

اين آيات عبارتنداز:

1_ آيه تبليغ: يا ايّها الرسول بلّغ ما انزل اليك من ربّك وان لم تفعل فما بلّغت رسالته (مائده،67).

مؤلف، در ذيل اين آيه، نام سى تن از دانشمندان بزرگ اهل سنت را ذكر كرده است كه همگىِ آنان به نقل از صحابه رسول خدا(صلی الله علیه و آله وسلم) گفته اند: اين آيه در روز غديرخم و در مورد انتخاب على بن ابى طالب(علیه السلام) به امامت و جانشين پيامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) نازل شده است. از آن جمله اند: طبرى، ابن ابى حاتم، ابن مردويه، ابن عساكر، ابو نعيم، ثعلبى، واحدى، سجستانى و… .

 

2_ آيه اكمال دين: اليوم أكملت لكم دينكم وأتممت عليكم نعمتى(مائده،3).

اماميه اتفاق نظر دارند كه اين آيه كريمه، در روز غدير و پس از آنكه رسول خدا(صلی الله علیه و آله وسلم)،


ولايت اميرالمؤمنين(علیه السلام) را اعلان فرمود، نازل شده است. مؤلف محترم الغدير» اين حقيقت را از شانزده تن از دانشمندان برجسته اهل سنّت نيز نقل كرده اند، كه از آن جمله اند: حافظ ابونعيم، خطيب بغدادى، ابن عساكر، جلال الدين سيوطى و… .

 

3_ آيه عذاب واقع: سئل سائل بعذاب واقع… (معارج، 1_3).

اين آيه نيز از جمله آياتى است كه پس از نص غدير، درباره ولايت اميرالمؤمنين(علیه السلام) نازل گشته است.

علاّمه امينى اين مطلب را از بيست و نه دانشمند از اهل سنّت، كه وثاقت آنان مورد قبول است، نقل نموده اند. شمارى از آنان عبارتند از: قرطبى، سبط ابن جوزى، ثعلبى، شيخ محمّد عبده، و… .

مؤلف دانشمند، ضمن بحث در آيات پيشگفته، به نقد اتهاماتى كه برخى، جاهلانه و يا مغرضانه به شيعه نسبت داده اند، پرداخته و به آن پاسخ گفته و حقيقت امر را روشن ساخته است. از جمله: نقدى بر قرطبى» و قسطلانى» در ذيل آيه تبليغ»؛ نقدى بر سيوطى» و آلوسى» در ذيل آيه اكمال دين»؛ نقدى بر ابن تيميه» در ذيل آيه عذاب واقع».

 

عيد غديرخم در اسلام
علامه امينى، در اين عنوان، دلايل جاودانگىِ عيد غدير در اسلام را بيان مى كند و عيد گرفتن اين روز تاريخى را، از دلايل جاودانگىِ حديث غدير مى داند.

وى مى افزايد:

گرچه شيعيان بيش از هر كس ديگرى نسبت به اين امر اظهار علاقه مى كنند، لكن اين عيد اختصاص به شيعيان ندارد و ساير فرق اسلامى نيز، اين عيد را بزرگ مى شمارند.

داستان تهنيت
براساس روايت زيد بن ارقم، پيامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) در غديرخم و پس از نزول آيه تبليغ» به مردم دستور داد تا


از صميم قلب با على(علیه السلام) عهد و پيمان بندند، و اولاد و اهل بيت خويش را نيز بدان ملزم كنند. و فرمود كه بر على(علیه السلام) سلام كنند و بر ولايت و اميرى او بر مؤمنان، تصريح كنند.

مردم نيز فرمان بردند، و نخستين كسانى كه با پيامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) و على بن ابى طالب(علیه السلام) دست دادند و تهنيت گفتند، ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه و زبير بودند.

سپس مؤلف داستان بيعت شيخين (ابوبكر و عمر) با على(علیه السلام) را، از شصت تن از دانشمندان طراز اول اهل سنّت نقل نموده، و سلسله ناقلان اين داستان را به جمعى از صحابه رسول خدا(صلی الله علیه و آله وسلم) منتهى ساخته است، كه از آن جمله اند: عبداللّه بن عباس، ابوهريره، براء بن عاذب و… .

 

 

 

عيد غدير نزد عترت طاهره
عيد غدير را، هم امام على بن ابى طالب(علیه السلام)، و هم ديگر امامان معصوم(علیه السلام) جشن مى گرفتند و آن را بزرگترين عيد اسلامى مى دانستند.

چنانكه ملاحظه شد در عصر رسالت نيز، همواره عيد غدير مورد توجه صحابه و بزرگان اسلام، بويژه مورد عنايت و توجه خاص اميرالمؤمنين(علیه السلام) و اهل بيت(علیه السلام) بوده است. با اين حال، نويرى» و مقريزى» عيد غدير را از بدعتهاى معزّ الدوله على بن بويه» در سال 352ه_.ق. دانسته اند. امّا علامه امينى به نقد سخن آنان پرداخته و بى پايگى آن را به اثبات رسانيده اند. 

منبع بر كناره هاى كتاب الغدير فى الكتاب والسنّة والأدب»

غلام حسين زينلى

 

   پنجشنبه 23 تیر 1401نظر دهید »

مؤلف ارجمند در جلد نخست الغدير» (جلد اول و دوم در ترجمه فارسى)پس از بيان ارزشِ دانستن درست تاريخ، اهميت واقعه غدير و عنايتى كه در طول تاريخ اسلام به حديث غدير شده است، به ذكر راويان حديث غدير پرداخته و آنان را به سه دسته تقسيم كرده است:

دسته اول: وى، نخست، در جستجويى گسترده و مبتنى بر اصول علمى، از ميان صحابه و ياران رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) _ قرن اول هجرى و عصر صحابه _ نام يكصد و ده تن را به ترتيب حروف الفبا ذكر مى كند كه همگى حديث غدير را نقل كرده اند و در شمارش اين كسان از ابو هريرة دوسى» آغاز مى كند و به ابو مُرازم يعلى بن مرة بن ثقفى» پايان مى دهد.

علاوه بر اين، مؤلف دانشمند، آثار و منابعى را كه راويانِ ياد شده (دسته اول) را ثبت و ضبط نموده اند، با ذكر مشخصات و صفحه آورده است.

 

 

همچنين در ميان صحابه راوى حديث غدير، چهره هاى شاخص و برجسته اى از جمله: امام حسن بن على(علیه السلام)،امام حسين بن على(علیه السلام)، سعد بن ابى وقاص، زبير بن عوام، اسامة بن زيد، ابىّ بن كعب، ام سلمه، جابر بن عبد اللّه انصارى و… مشاهده مى شود كه اين موضوع بر اهميت واقعه غدير افزوده و درستى و قطعى بودن حديث غدير را روشن مى سازد.

 

دسته دوم: مؤلف عاليقدر، پس از صحابه، نام هشتاد و چهار تن از تابعين» را كه حديث غدير را روايت نموه اند، به ترتيب حروف الفبا نام مى برد. وى اين دسته را از ابو راشد حُبرانى» آغاز، و به ابو نجيح يسار ثقفى» پايان داده است.

 

دسته سوم: در اين قسمت، مؤلف از آغاز سده دوم تا سالهاى پايانى سده چهاردهم هجرى قمرى به جستجوى راويان حديث غدير پرداخته، و سيصدوشصت دانشمند برجسته اهل سنّت را كه حديث غدير را در كتابهاى خود ثبت يا كتابى مستقل در اين باره تأليف كرده اند (اعم از ائمه حديث، تاريخ، تفسير و كلام) به ترتيبِ عصر و زمانِ هر يك و با ذكر تاريخ وفات آنان، نام مى برد.

صاحب الغدير»، اين گروه را با نام ابن دينار جمحى مكى» (م115ه_.ق) آغاز نموده، و به حافظ مجتهد شهاب الدين ابوالفيض، احمد بن محمّد بن صديق» پايان داده است. شمارى از اين دسته عبارتند از:

1_ ابوعبداللّه محمّد بن ادريس شافعى (م204ه_.ق)، امام شافعيه،

2_ ابوعبداللّه احمد بن حنبل شيبانى (م241ه_.ق)، پيشواى حنبليان،

3_ حافظ ابوعبداللّه محمّد بن اسماعيل بخارى(م256ه_.ق)، مؤلف صحيح بخارى»،

4_ حافظ ابوعبداللّه ابن ماجه(م271ه_.ق) صاحب سنن ابن ماجه»،

5_ ابومحمّد عبد اللّه بن مسلم بن قتيبه دينورى (م276ه_.ق).

 

نكته جالب توجه آنكه، داستان غديرخم از جمله حقايق مسلّم و غير قابل ترديد است كه به حدّ اجماع امّت اسلامى، از تشيع و تسنن رسيده است، و بارها مورد احتجاج و سوگند قرار گرفته است. اين حقيقت موجب شده تا مخالفان غدير، در برابر سند حديث غدير سر تسليم فرود آورند و به ناچار به آن تن دهند و چون نتوانسته اند در سند آن خدشه اى وارد سازند، در دلالت آن به چون و چرا پرداخته اند؛ اما منطق نيرومند و بيان صريح، فصيح و قلم دقيقِ مؤلفِ آزموده و زبردست الغدير»، باب هر گونه چون و چرا را بر روى آنان بسته و راهى جز تسليم در برابر مفاد حديث غدير، فرا روى آنان باقى نگذارده است.

منبع بر كناره هاى كتاب الغدير فى الكتاب والسنّة والأدب»

غلام حسين زينلى

 

   پنجشنبه 23 تیر 1401نظر دهید »

پس از بررسي علل غصب خلافت، بايد به علل سكوت علي عليه السلام نيز اشاره كرد. چرا امام با اين كه خود را كاملاً برحق مي دانست، براي به دست آوردن حق خود دست به شمشير نبرد و حقش را نگرفت؟

مهم ترين علل سكوت علي عليه السلام در برابر غصب حق خود عبارتند از:
1 _ سفارش پيامبر صلي الله عليه و آله
پيامبر صلي الله عليه و آله به علي عليه السلام توصيه فرموده بود: در صورتي كه حقت را غصب كردند، اگر تعداد يارانت از تعداد انگشتان دست و پايت فزون شد، براي گرفتن حقت دست به شمشير ببر و گرنه صبر پيشه نما.

وقتي عده اي بعد از سقيفه به نزد علي عليه السلام مي آيند و اعلام آمادگي مي كنند كه: حاضريم حقت را بگيريم. امام براي اين كه ايمان و پايداري آن ها را بيازمايد، فرمود: فردا همه با سرهاي تراشيده به اينجا حضور يابيد. كه جز چهار يا پنج نفر حاضر نشدند.

 


2 _ حفظ وحدت جامعه اسلامي
علي عليه السلام را بايد بنيانگذار وحدت دانست چرا كه بيش از هركسي در اين راه فداكاري و سختي كشيده است. بعد از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله فرهنگ قبيله اي دوباره جان گرفت و علي عليه السلام براي حفظ وحدت مجبور به سكوت بود كه تحمل آن از دست بردن به شمشير بسيار سخت تر و جانفرساتر بود.

جامعه اسلامي در آن عصر با هجوم دشمن خارجي بويژه روم مواجه بود و وجود پيامبران دروغين مزيد برعلت بود و علي عليه السلام در سخني مي فرمايد: من از همه حريص تر به وحدت مردم در جامعه مي باشم.

3 _ پيدايش پيامبران دروغين
ارتدادي كه در سال دهم هجري و آخرين سال حيات پيامبر بويژه در بين قبايل بزرگ عرب بني حنيفه، اسد، كنده، غطفان و لخم روي نمود _ كه اوج آن پس از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله نمودار گشت._ در موضع گيري امام در برابر شرايط به وجود آمده تأثير به سزايي داشت و علاوه برمرتدين، پيامبران دروغين در نقاط مختلف عربستان ادعاي نبوت مي كردند و وحدت اسلامي را مورد تهديد قرار مي دادند كه امام در نامه اي به مالك اشتر يكي از علل سكوت خود را پيدايش مرتدين» مي داند.

 

4 _ ميدان يافتن منافقان
منافقين كه در صدد از هم پاشيده شدن جزيرة العرب و وحدت مسلمين بودند و قيام امام به اهداف آن ها كمك مي نمود، لذا امام تير منافقين را به سنگ زد و اهداف شوم آن ها را خنثي نمود.

5 _ كمي ياران و حاميان
امام عليه السلام در خطبه شقشقيه، يكي از علل سكوت خود را كمي ياران و حاميان خويش مي داند كه يا بايد با دست تهي حق خود را بگيرد و يا با وضع تاريك روزگار بسازد. سپس مي فرمايد: در حالي كه در چشمم خار بود و گلويم را عقده گرفته و ميراثم به تاراج رفته بود، صبر را پيشه ساختم.

6 _ حفظ كيان اسلام
امام درخطبه پنجم نهج البلاغه كمي يار و حفظ كيان اسلام و جلوگيري از اختلافات را متذكر مي شود و علت سكوت خود را ترس از مرگ نمي داند بلكه قيام خود را بي حاصل و زيانبار براي جامعه اسلامي مي داند.

7 _ احياي فرهنگ قبيله اي
پيامبرصلي الله عليه و آله در مدت 23 سال فرهنگ جاهليت را از جامعه زدود ولي بسياري از سران مكه بعد از 23 سال جنگ به اسلام ايمان آوردند كه پيامبر صلي الله عليه و آله لقب طلقاء» را به آن ها داد. آن ها به علت عدم درك روح اسلام، فرهنگ جاهليت را در بين خود بعد از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله احياء كردند و چون رئيس قبيله از علي عليه السلام پيروي ننمود، مردم نيز به تبع آن ها از امام حمايت ننمودند. آن ها توجيه كردند كه بايد جانشين از قريش باشد كه پيامبر صلي الله عليه و آله قريشي است. علي عليه السلام به آن ها فرمود: چه كسي از من به پيامبر نزديك تر است؟

 

 

8 _ حركت خشونت آميز
برخي از صحابه از جمله عمر چنان دست به خشونت زدند كه كمتر كسي ياراي مخالفت با آن را داشت. مثلاً عمر تازيانه به دست مي گرفت و مي گفت: هركه بگويد پيامبر از دنيا رفته، او را شلاق مي زنم.

يا عده اي از رجاله ها در كوچه ها راه مي افتادند و مردم را به بيعت با ابوبكر فرا مي خواندند. مردم هم تابع احساسات جمع بودند، از روي ترس و بي اطلاعي با خليفه بيعت كردند. امام در مورد خشونت عمر مي گويد: آنگاه خلافت در حوزه خشن قرار گرفت، با مردي شد كه شخص درشت بود و حضورش محنت زا، بسيار اشتباه مي كرد و عذر آن را مي خواست.

9 _ سرعت بيعت
سرعت بيعت و شدت عمل اصحاب سقيفه به حدي بود كه هرگونه عكس العمل را از امام گرفت. امام كه در حال تغسيل و تكفين بدن پيامبر صلي الله عليه و آله بود، واگذاشتن جنازه پيامبر صلي الله عليه و آله را بدون غسل و كفن بي احترامي و خيانت بزرگي به پيامبر صلي الله عليه و آله مي دانست. اصحاب سقيفه از اين دل مشغولي علي عليه السلام بهره جسته و به حدي درگرفتن بيعت سرعت عمل به خرج دادند كه آب غسل پيامبر صلي الله عليه و آله خشك نشده بود. علي عليه السلام به خلافت خود آن قدر مطمئن بود كه وقتي عباس عموي پيامبر صلي الله عليه و آله _هنگامي كه علي عليه السلام مشغول تجهيز پيامبر صلي الله عليه و آله بود._ براو وارد شد و گفت: دست بده تا با تو بيعت كنم، اگر چنين كني، احدي در خلافت با تو رقابت نخواهد كرد. علي عليه السلام به عباس پاسخ داد: اي عمو! مگر كسي هست در اين امر طمع داشته باشد؟

 

 

10 _ نگه داشتن حرمت دين
علي عليه السلام خلافت را حق خود مي دانست، اما حرمت دين را برتر از آن مي ديد. و اگر دين ضربه مي ديد، آن را نمي شد جبران كرد. علي عليه السلام گرچه حق خود را حق دين مي دانست ولي وحدت ديني را لازمتر از حق خود مي شمرد.

 وقتي محمدبن ابي بكر در مورد عصيان و غصب خلافت به معاويه نامه نوشت، معاويه در جوابش نوشت: ما همان وقت كه پدرت زنده بود فضلِ پسر ابي طالب را مي شناختيم و حق او را لازم مي دانستيم كه نيكو رعايت كنيم، ولي هنگامي كه پيغمبراكرم(ص) درگذشت، پدر تو و فاروقش، نخستين كسي بودند كه حق علي را گرفتند و در امر او مخالفت كردند و در اين كار باهم اتفاق و اتحاد داشتند و اگر نبود آنچه پدرت پيش از اين انجام داد، ما با علي بن ابي طالب مخالفت نمي كرديم و امر را به او تسليم مي نموديم، لكن ديديم پدرت اين كار را نسبت به او انجام داد، ماهم به روش او رفتيم

منبع پيام آسماني غدير و مصلحت سنجي ها

سيدحسن قريشي

 

منبع

   پنجشنبه 23 تیر 1401نظر دهید »

چهره درخشان علي عليه السلام در تاريخ اسلام چنان پرفروغ است كه كمتر كسي را مي توان يافت كه از نقش علي عليه السلام در صدر اسلام و قرب او در نزد پيامبراسلام صلي الله عليه و آله اطلاعي نداشته باشد. همه مورخين و محدثين اذعان دارند كه علي عليه السلام در اوان نوجواني در دامان پيامبر صلي الله عليه و آله پرورش يافت و علي عليه السلام عطيه اي بود از خاندان ابوطالب عليه السلام در عصر فقر و مكنت، براي پيامبر؛ تا اين كه خداوند زمينه رشد و نمو علي عليه السلام را در خانه پيامبر بدين طريق فراهم نمود و از سن ده سالگي به طور مستقيم تحت تربيت كامل ترين انسان عصر قرار گرفت.

پيامبر صلي الله عليه و آله بعد از بعثت، از آغاز رسالت خود تا زمان ارتحالش در هرجا و در هر زمان كه شرايط اقتضا مي نمود، از فرصت بهره مي جست و مقام و منزلت علي عليه السلام را به اصحاب يادآور مي شد و جانشيني او را به عام وخاص گوشزد مي نمود كه احاديث الدار، منزلت، ثقلين، علم و… نمونه هايي از موارد فوق است. و آخرين اقدام پيامبر صلي الله عليه و آله در اين مورد در غدير خم مي باشد كه بيش از سيصدنفر از بزرگان اهل سنت به طرق مختلف حديث غدير خم را از يكصد صحابه پيامبر نقل نموده اند.

 

پيامبر صلي الله عليه و آله در احاديث فوق _ از جمله در واقعه غديرخم _ علي عليه السلام را در ولايت خود شريك كرده بود، او پس از دعوت مسلمانان به گردهم آمدن، از آن ها پرسيده بود كه: الست اولي بكم من انفسكم»؛ آيا من از شما برشما مسلط تر نيستم؟ وقتي كه پاسخ بلي» را شنيد، سپس اعلام داشت كه: من كنت مولاه فهذا علي مولاه»؛ هركس كه من مولاي اويم، اين علي مولاي اوست.

براي مولا» حدود ده معناي مختلف وجود دارد كه يكي از آن ها به معني اولي به تصرف» است و بقيه چيزهايي هستند در حدود مُحِبّ»، ناصر» و دوست». باتوجه به سؤال پيامبر صلي الله عليه و آله در غديرخم الست اولي بكم من انفسكم»؛ استفاده ازكلمه مولا» ناظر برمعناي اولي به تصرف» است. متأسفانه در طول تاريخ، دستگاه حكومتي بني اميه، بني عباس و غيره سعي كردند كلام پيامبر صلي الله عليه و آله را ناظر بر معناي ديگر از جمله محب و دوست نمايند.

پيامبر صلي الله عليه و آله پس از واقعه غديرخم براي تثبيت جانشيني علي عليه السلام تمهيدي انديشيد، آن اين كه سپاهي به فرماندهي جواني نورس _ اسامة بن زيد_ را مأمور حركت به سوي شام نمود و اصحاب را تحريص به شركت در آن سپاه نمود و متخلفين را لعن فرمود تا شايد بتواند موانعي را كه برسر راه جانشيني علي عليه السلام پس از رحلتش وجود داشت، برطرف سازد و اما با تمام اصرار پيامبر صلي الله عليه و آله سپاه اسامه تا حضرتش حيات داشت، حركت نكرد و حتي كوشش پيامبر صلي الله عليه و آله براي مكتوب داشتن آخرين وصيت نامه اش ناكام ماند و بلافاصله بعد از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله صفحه تاريخ به گونه اي باور نكردني ورق خورد كه خود امام عليه السلام چنان مسئله جانشيني رابراي خود محرز مي دانست و تصور نمي كرد كه كسي در آن طمع داشته باشد و همه اذعان داشتند كسي كه لايق جانشيني است، علي عليه السلام مي باشد. وقتي عباس عموي پيامبر صلي الله عليه و آله برعلي عليه السلام به _ هنگامي كه مشغول تجهيز پيامبر بود._ گفت: دست بده تا با تو بيعت كنم و اگر چنين كني، در خلافت باتو رقابت نخواهد كرد و در آن طمع نخواهد نمود. ولي علي عليه السلام به خلافت خود آن قدر مطمئن بود كه به عباس پاسخ داد: اي عمو! مگر كسي هست كه در اين امر طمع داشته باشد؟»

 

 

با تمام اين وجود، امت اسلام پس از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله دچار فاجعه اي عظيم گرديد و عده اي با توجه به قرابت هايي كه با پيامبر صلي الله عليه و آله داشتند؛ خواستار ارائه نقشي در عهد پيامبر بودند كه حد اقل در جامعه مطرح شوند و چون آن ها خود را محروم از همه چيز ديدند، حب جاه و مقام در خانه دل آن ها به نحوي مأوي كرده بود كه دنبال فرصتي بودند كه اين فرصت بعد از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله برايشان فراهم شد و جامعه اسلامي را تجزيه نمودند و چنان ضربه اي به وحدت اسلامي زدند كه در طي قرون متمادي مسلمانان نتيجه اين اقدام را ديدند و مي بينند.

اکنون به دو سؤال اساسي پاسخ داده مي شود
_ اول اين كه علل غصب خلافت چه بود؟

_ دوم اين كه چرا علي عليه السلام سكوت اختيار نمود و براي گرفتن حق خود دست به شمشير نبرد؟ اسرار سكوت علي عليه السلام در چيست؟ و چرا اصحاب پيامبر صلي الله عليه و آله دست به چنين اقدامي زدند و برخلاف دستور پيامبر صلي الله عليه و آله عمل نمودند؟

الف _ علل غصب خلافت
1 _ احياي فرهنگ قبيله اي
پي بردن و شناختن به علل غصب خلافت نياز به شناخت جامعه اسلامي همزمان با رحلت پيامبراسلام صلي الله عليه و آله دارد. همه مي دانيم درجه ايمان صحابه از انصار و مهاجرين متفاوت بود و نيز پيامبر صلي الله عليه و آله براي جايگزين كردن فرهنگ اسلامي به جاي فرهنگ قبيله اي و جاهليت نهايت كوشش خود را نمود. اما اختلافات قبيله اي ريشه كن نگرديد. حتي در زمان پيامبر صلي الله عليه و آله چندين بار بين انصار و مهاجرين و حتي دو قبايل انصار اختلافاتي بروز كرد كه اگر درايت و مديريت پيامبر صلي الله عليه و آله نبود، آتش جاهليت دوباره شعله ورتر مي شد.

بسياري از سران قريش و قبايل اطراف در اواخر عمر پيامبر صلي الله عليه و آله به اسلام ايمان آوردند كه اسلام آن ها بيشتر از روي اكراه بود و آن ها روح اسلام را درك ننموده و خداوند در سوره حجرات، آيه 14 به اين امر اشاره دارد كه به اعراب بگو: ايمانتان به قلب وارد نشده، به حقيقت هنوز ايمان نياورده ايد ليكن بگوئيد ما اسلام آورديم: قالتِ الاعراب امنّا قل لم تؤمنوا ولكن قولوا أسلمنا و لمّا يدخل الايمان في قلوبكم»

زندگي قبيله اي و ويژگي هاي جامعه قبيلگي موجب شد كه مردم بعد از پيامبر صلي الله عليه و آله به طور جانانه از حق علي صلي الله عليه و آله دفاع نكنند. آن ها طبق زندگي قبيله اي وقتي رئيس قبيله بيعت كرد، تمام افراد قبيله بايد بيعت نمايند. در اواخر عمر پيامبر صلي الله عليه و آله بيشتر سران قبيله به اسلام ايمان آوردند و بعد تمام افراد قبيله پشت سر رئيس قبيله بودند.

 

 

2 _ احياي فرهنگ اشرافي
به دنبال احياء فرهنگ قبيله اي، فرهنگ اشرافي نيز رشد كرد، اشراف در فرهنگ قبيله اي جايگاه ويژه اقتصادي و سياسي دارند. در داخل مكه اشرافيت زر و زور را در اختيار داشتند تا اين كه در جنگ بدر، به سختي زخمدار شدند و بيش از هفتاد نفر از سران قبايل كشته شدند كه اشرافيت مكه بعدها در صدد انتقام و التيام اين زخم بودند كه حوادث ناگواري چون غصب خلافت، حوادث خونين جمل، صفين، نهروان و عاشورا را آفريدند و هنوز جثه پيامبر روي زمين بود كه كشمكش آغاز شد. ابوسفيان نماينده نخبه‌سالاری ،منقرض مكه _ طبقه‌ای اجتماعی است که یک جامعه خاص بالاترین درجه خود را در نظر می‌گیرد.او كه در آغاز مي خواست خيلي زود از آب گل آلود ماهي بگيرد._ به خانه علي عليه السلام دويد تا شايد او را ابزار مقاصد خود كند، انصار بيم داشتند كه اشراف زادگان مكه خون پدران را فراموش نكرده باشند، سعدبن عباده را براي بيعت نشاندند و چون تعرض مهاجران آغاز شد، مي خواستند دست كم براي خودشان اميري داشته باشند.»

 

3 _ كينه قريش از بني هاشم
بني اميه از قبل با بني هاشم خوب نبود و نسبت به آن ها دشمني ديرينه داشتند و آخرالامر سعي نمودند بني هاشم را از خلافت محروم كنند كه نمونه هاي اين دشمني را در دوران جاهليت و دوران رسالت پيامبر صلي الله عليه و آله در تاريخ داريم و به تبع آن قريش با علي عليه السلام دشمني خاصي داشتند و سه دليل مواضع قاطع امام بزرگان و رؤساي قبايل، كينه اي عظيم از او بر دل داشتند.

4 _ دسته بندي هاي سياسي
در اواخر عمر پيامبر صلي الله عليه و آله گروهي مقاصد نهائي خود را با طرح نقشه اي ماهرانه برملا كرده و اجرا نمودند. چنان كه از قرائن و اقدامات ابوبكر، عمر و ابوعبيده جراح درجه ايمان صحابه از انصار و مهاجرين متفاوت بود و نيز پيامبر صلي الله عليه و آله براي جايگزين كردن فرهنگ اسلامي به جاي فرهنگ قبيله اي و جاهليت، نهايت كوشش خود را نمود. اما به علت نامساعد بودن شرايط، اختلافات قبيله اي ريشه كن نگرديد. برمي آيد، آن سه نقشه اي براي غصب خلافت داشتند و با تشكيل حزب ثلاثه در نهايت مردم را تحريص به غصب خلافت نمودند. چنانكه از عملكرد آن ها مشخص مي باشد هرسه براي انتخاب خليفه باهم متحد بوده و در روز سقيفه تعارف هايي باهم داشته و هرسه باهم به سوي سقيفه رفتند، در حالي كه بزرگان مشغول تجهيز و تكفين بدن پيامبر بودند و بعد از رفتن به سقيفه، عمر و ابوعبيده اصرار عجيبي در بيعت گرفتن مردم براي ابوبكر داشتند و ابوبكر نيز بعد از وفات خود عمر را جانشين خود كرد كه نشان دهنده نوعي هماهنگي قبلي بين آن ها بود و هرسه از رفتن با سپاه اسامه تخلف نمودند و در مدينه ماندند با اين كه پيامبر صلي الله عليه و آله متخلفين را لعن كرده بود.

 

5 _ دشمني قريش با علي عليه السلام
قريش به علت قتلهايي كه امام از بزرگان آن ها بويژه از بني اميه كرده بود كينه و دشمني عجيبي از او به دل داشتند و حتي بعد از 25 سال در نبردهاي مختلف (جمل، صفين، نهروان) اين كينه را دنبال كردند.

6 _ حسادت
برخي از صحابه از قرب و منزلت علي عليه السلام نزد پيامبر صلي الله عليه و آله حسد مي بردند و حتي حسد برخي از زنان پيامبر _ عايشه _ در تاريخ مشهود مي باشد. اين حسد به نحوي در ميان اصحاب جلوه گر يافته بود كه پيامبر صلي الله عليه و آله آن را احساس مي كرد و به آن ها گوشزد مي نمود تا از حسادت خود دست بكشند؛ به طوري كه علي عليه السلام در جنگ جمل وقتي سخن پيامبر صلي الله عليه و آله را به ياد زبير مي اندازد، زبير دست از جنگ مي شويد.

7 _ حبّ رياست
علماي اخلاق اصول كفر را حرص، حسد و تكبر دانستند كه اين سه صفت نقش عمده اي در دگرگوني تاريخ اسلام داشته است. برخي از صحابه با توجه به نفوذي كه در خانه پيامبر صلي الله عليه و آله داشتند و به وسيله بعضي از زنان پيامبر صلي الله عليه و آله اسرار خانه او را مي دانستند و با توجه به اين كه خواهان قدرت يابي بودند و حداقل مقام هاي دوم و سوم را خواهان بودند، وقتي به منصب دست نيافتند برآن شدند كه زمينه رياست خود را بلافاصله بعد از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله فراهم نمايند. علي عليه السلام نيز به اين امر اشاره دارد:

قومي با حرص، ولع و بخل زيادي طالب خلافت شدند و آن را از ديگران باز داشتند و عده اي نيز جنبه سخا و كرم پيش گرفتند.»

 

8 _ هراس از عدالت
اعراب با علي عليه السلام آشنا بودند و سختگيري هاي او را در برابر عدالت و حق در دوران حيات پيامبر صلي الله عليه و آله به چشم ديده بودند. آن ها ديده يا شنيده بودند علي عليه السلام در خندق _ كه حساسترين نبرد پيامبر صلي الله عليه و آله با كفار بود._ شمشيرش را به خاطر غضبي كه بر او مستولي شد بر فرق دشمن فرود نياورد، گذاشت خشمش فرونشيند و سپس كار دشمن را يكسره كرد، عرب از عدالت او در هراس بودند، علي عليه السلام اهل طفره و مداهنه و سهل انگاري نبود، او اهل حق و عدل بود.

 

9 _ سستي و بي رمقي مردم
امام هنگام بيعت به اين مسأله اشاره مي كند و سپس به عمر گوشزد مي كند: اي عمر! نيك بدوش كه نيمي از اين شير خلافت براي تو خواهد بود. امروز اساس آن را به نفع او استوار كن تا او هم فردا آن را به تو بازگرداند.

گاهي نيز رقابت بين دو قبيله اوس و خزرج موجب مي شد عده اي از اين رقابت به وجود آمده سوء استفاده نموده و زمينه را براي حكومت خود فراهم نمايند. در جريان سقيفه اسيدبن خضير، سالار قبيله اوس به سبب حسد بر سعدبن عباده و رشك براين كه مبادا وي به حكومت برسد با ابوبكر بيعت كرد. چون او بيعت نمود همه افراد قبيله اوس بيعت كردند.

10 _ جواني علي عليه السلام
در نظام قبيله اي رسم براين بود كه رياست از آن ريش سفيد و بزرگ قبيله است. متأسفانه به علت كوته بيني برخي از اصحاب، فرهنگ و انديشه هاي جاهليت كاملاً از بين نرفته بود و بسياري از صحابه در اواخر عمر پيامبر صلي الله عليه و آله به اسلام ايمان آورده بودند و چنان كه ذكر نموديم، روح اسلام را درك ننموده بودند و علي عليه السلام گرفتار و مواجه با روح قبيله اي _ كه چند ساعت پس از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله دوباره از تاريك خانه جاهليت سربرآورد._ شد.

ابن ابي الحديد از ابن عباس نقل كرد كه عمرگفت: من به طور مسلم علي را مظلوم مي دانم و مهاجرين از علي اعراض ننمودند مگر به جهت اين كه سنش را كم ديدند.

ابوعبيده به علي عليه السلام گفت: يابن عم! ما قرابت تو را و سبقت تو را و علم تو را و نصرت تو ،ابن ابي الحديد از ابن عباس نقل كرد كه عمرگفت: من به طور مسلم علي را مظلوم مي دانم و مهاجرين از علي اعراض ننمودند مگر به جهت اين كه سنش را كم ديدند را انكار نمي كنيم، لكن خود مي داني كه تو جواني و ابوبكر پيراست، وي سنگيني اين امر را بهتر از تو مي تواند حمل كند.

نقل است، وقتي كه ابوبكر به خلافت رسيد، به پدرش ابوقحافه _ كه در طائف بود._ نامه نوشت كه: مردم مرا به جهت كبر سن به خلافت برگزيدند و تو نيز به موافقت قوم بيا و با من بيعت كن كه من امروز خليفه رسول خدايم. او در جواب ابوبكر نوشت:

مي گويي كه مردمان مرا به خلافت برداشتند به جهت سن من و من خليفه رسول خدايم؛ پس تو خليفه مردم مي باشي نه خليفه رسول و خدا و اگر تو را به جهت سن خليفه كرده اند، من از تو سزاوارترم و بايستي مرا خليفه كنند، تو خود مي داني اين امر از غير تو است. اگر حق را به اهلش كه خانواده پيغمبرند، واگذاري، تو را بهتر باشد.

عمر نيز به ابن عباس اعتراف نموده كه: همانا علي درميان شما بود و او از من و ابوبكر به اين امر اولي بود.

 

11 _ شوخ طبعي علي عليه السلام
از ايرادهايي كه برامام مي گرفتند، يكي اين بود كه مي گفتند: تو چهره ات خنده روست و مزاح مي كني. مردي بايد خليفه شود كه عبوس باشد و مردم از او بترسند. و عمر شوخ طبعي را يكي از ايرادهاي امام مي دانست.

با غصب خلافت، رابطه الهي بين مردم و حكومت قطع گرديد و با غصب خلافت حق مردم نيز غصب شد. چون داشتن حاكم صالح، عادل و متصل به منبع غيب، حق مردم است ولي اين حق در سقيفه غصب گرديد و چنان ضربه اي بر پيكره اسلام پديد آمد كه تا روز قيامت نمي توان آن را جبران نمود. خود عمر پس از مدتي درباره انتخاب ابي بكر گفت: كانت بيعة ابي بكر فلتة وقي اللّه شرّها»؛ بيعت ابوبكر براي زمامداري كار عجولانه و ناگهاني بود كه خداوند شر آن را كم كند و ببرد.

مظلوميت حضرت زهرا عليها السلام و شهادت او، رفتن ابوذرها به تبعيد، برگشتن رانده شده هاي پيامبر به مدينه، تسلط بني اميه بر امور مسلمين، قتل و غارت برجان و مال مردم، رشد فرهنگ جاهليت و دوري مردم از سيره پيامبر صلي الله عليه و آله ، سوختن مكه و مدينه در آتش خصم، وقايع عاشورا و شهادت فرزندان پيامبر در دشت كربلا و تسلط بني عباس برسرنوشت مردم، همه و همه از نتايج و عواقب غصب خلافت مي باشد.

منبع

پيام آسماني غدير و مصلحت سنجي ها

سيدحسن قريشي

   پنجشنبه 23 تیر 1401نظر دهید »

1 ... 53 54 55 ...56 ... 58 ...60 ...61 62 63 ... 203

موضوعات

لطفاً نظرات و پيشنهادات خود را در انتهاي مطالب درج بفرماييد پشتيباني فانوس بهترين لحظات را براي شما آرزومند است

جستجو