« قاصدك3قاصدك1 »

خاطرات شهيد ابراهيم همت


3) به رخت‌خوا‌ب‌ها تكيه داده بود. دستش را روي زانش كه توي سينه‌اش كشيده بود،‌ دراز كرده بود

و دانه‌هاي تسبيحش تند تند روي هم مي‌افتاد. منتظر ماشين بود؛‌ دير كرده بود.مهدي دور و برش مي‌پلكيد.

صفحات: 1·


موضوعات: خاطرات شهدا
   پنجشنبه 8 مرداد 1394


فرم در حال بارگذاری ...

موضوعات

لطفاً نظرات و پيشنهادات خود را در انتهاي مطالب درج بفرماييد پشتيباني فانوس بهترين لحظات را براي شما آرزومند است

جستجو