« خاطرات28خاطرات27 »

خاطراتي از آيت الله خويي

بشارت مولا
سيد خوئي مشغول درس دادن است .از ان بالا احساس مي كند يكي از شاگردان چندان دل به درس نميدهد قدري نگران ميشود با خود مي گويد نكند مشكلي دارد.درس وبا خود مي گويد : « نكند مشكلي دارد . »
درس و بحث كه تمام مي شود مي خواهد صدايش بزند كه مي بيند خودش آمد ، تا با هيجان و شادماني مطلبي را برايش تعريف كند .
اجازه مي دهد و پاي صحبتش مي نشيند .
مي گويد : «ديشب امير مومنان را در خواب ديدم .»
مي فرمايد : « به به ، چه سعادت بزرگي ! »
مي فرمايد : « حضرت براي شما پيغامي فرستادند .»
مي فرمايد : « حضرت فرمود براي شما فرزند پسري در راه است . اسم او را ابوالقاسم نهاده ام . آينده درخشاني ر انتظار اوست .»
اشك در چشمان سيد خوئي حلقه مي زند . سر به سجده شكر مي نهد . »


موضوعات: گنجينه احاديث
   یکشنبه 1 شهریور 1394


فرم در حال بارگذاری ...

موضوعات

لطفاً نظرات و پيشنهادات خود را در انتهاي مطالب درج بفرماييد پشتيباني فانوس بهترين لحظات را براي شما آرزومند است

جستجو