
احكام و آداب و ادعيهى وضو
كيفيّت وضو گرفتن
در روايت آمده كه امام صادق (عليه السلام) فرمود: روزى اميرالمؤمنين (عليه السلام) با محمّد ابن حنفيّة نشسته بودند، حضرت فرمود: اى محمّد، ظرفى آب بياور تا براى نماز وضو بگيرم. محمّد آب آورد، حضرت آب را با دست چپ، بر دست راستش ريختند و سپس فرمودند:
بِسْمِ اللَّهِ، أَلْحَمْدُللَّهِِ الَّذى جَعَلَ المآءَ طَهُوراً، وَ لَمْ يَجْعَلْهُ نَجِساً.
- به نام خدا، سپاس خدايى را كه آب را پاكيزه و پاكيزه كننده قرار داد، و آن را نجس و آلوده قرار نداد.
سپس [به توالت رفته] و خود را شستشو داده و فرمودند:
أَللّهُمَّ، حَصِّنْ فَرْجى وَ أَعِفَّهُ، وَاسْتُرْعَوْرَتى، وَ حَرِّمنْى عَلَى النّارِ.
- خدايا، شرمگاهم را محفوظ و پاكدامن بدار، و عورتم را بپوشان، و آن را بر آتش [جهنّم ]حرام كن.
پس از آن آب در دهان گردانيده و مضمضه نموده و فرمودند:
أَللّهُمَّ، لَقِّنى حُجَّتى يَوْمَ أَلْقاكَ، وَ أَطْلِقْ لِسانى بِذِكْرِكَ [وَ شُكْرِكَ].
- خداوندا، روزى كه با تو ملاقات مىكنم، حجّت و دليلم را به من تلقين نموده و بفهمان، و زبانم را به ياد [و شكر گزارىات ]بگشاى.
سپس آب داخل بينى كرده و استنشاق نموده و فرمودند:
أَللّهُمَّ، لاتُحَرِّمْ عَلَىَّ ريحَ الْجَنَّةِ، وَ اجْعَلْنى مِمَّنْ يَشَمُّ ريحَها وَ رَوْحَها وَ رَيْحانَها وَ طيبَها.
- خدايا، بوى بهشت را بر من حرام منما، و مرا از كسانى قرار ده كه بو و نسيم و بوى خوش و عطر بهشت را مىبويند.
سپس صورت خويش را شسته و فرمودند:
أَللّهُمَّ، بَيِّضْ وَجْهى يَوْمَ تَسْوَدُّ فيهِ الْوُجُوهُ، [و لاتُسَوِّدُ وَجْهى يَوْمَ تَبَيُّضُ فيهِ الْوُجُوهُ].
- خداوندا، روزى كه چهرهها در آن سياه مىگردد، روى مرا سپيد گردان، [و در روزى كه رويها سفيد مىگردد، مرا رو سياه مفرما].
آنگاه دست راست خويش را شسته و فرمودند:
أَللّهُمَّ، أَعْطِنى كِتابى بِيَمينى، وَالْخُلْدَ فِى الْجِنانِ بِيَسارى، وَ حاسِبْنى حِساباً يَسيراً.
- خدايا، نامهى عملم را به دست راستم بده، و جاودانگى در بهشتت را به دست چپم، و به صورت آسان از من حساب كشى بفرما.
سپس دست چپ خود را شستشو داده و فرمودند:
أَللّهُمَّ، لاتُعْطِنى كِتابى بِشِمالى [وَ لا مِنْ وَرآءِ ظَهْرى]، وَ لاتَجْعَلْها مَغْلُولَةً إِلى عُنُقى، وَ أَعُوذُ بِكَ مِنْ مُقَطَّعاتِ النّيرانِ.
- خداوندا، كتابم را به دست چپ [و از پشت سرم] به من مده، و آن را بسته بر گردنم قرار مده، و به تو پناه مىبرم از جامههاى بريده و مهيّا شده از آتش.
سپس سر خود را مسح نموده و فرمودند:
أَللّهُمَّ، غَشِّنى بِرَحْمَتِكَ وَ بَرَكاتِكَ وَ عَفْوِكَ [وَ عافِيَتِكَ مِنَ الْبَلْوى.].
- خدايا، مرا غرق در رحمت و بركات و عفو و گذشت [و ايمن از بلا] خود بگردان.
پس از آن پاهاى خويش را مسح نموده و فرمودند:
أَللّهُمَّ، ثَبِّتْنى عَلَى الصِّراطِ [الْمُسْتَقيمِ] يَوْمَ تَزَلُّ فيهِ الاَْقْدامُ، وَاجْعَلْ سَعْيى فيما يُرْضيكَ عَنّى.84
- خداوندا، در روزى كه قدمها مىلغزند مرا بر صراط [مستقيم ]ثابت و استوار گردان، و سعى و كوششم را در چيزى قرار ده كه موجب خرسندى تو از من گردد.
سپس حضرت سرشان را بلند كرده و به محمّد نگاه نمود و فرمود: اى محمّد، هركس مانند من وضو بگيرد، و همانند من دعا كند، خداوند - عزّوجلّ - از هر قطرهى [آبى كه در وضوء استفاده نموده ]فرشتهاى مىآفريند كه تقديس و تسبيح و تكبير بگويد، و خداوند ثواب آن را تا روز قيامت براى او مىنويسد.
ادب حضور فلاح السائل
نظر دهید » 
فنا و بى وفايى دنيا از نظر نوح عليهالسلام
حضرت نوح عليهالسلام از پيامبرانى بود كه عمر طولانى داشت. بعضى نوشتهاند 2500 سال عمر نمود، از اين رو به او شيخ الانبياء مىگفتند. در عين حال او هرگز دل به اين دنياى فانى نبسته بود و خود را چون مسافرى مىديد، شاهد برمدعى اين كه در روزهاى آخر عمر آن پيامبر گرامى، شخصى از او پرسيد: دنيا را چگونه ديدى؟!
نوح عليهالسلام در پاسخ گفت:
كَبَيتٍ لَه بابانِ دَخَلتُ مِن احَدِهُما وَ خَرجتُ مِنَ الآخَرِ؛
((دنيا را همچون اطاقى ديدم كه داراى دو در است، از يكى وارد شدم و از ديگرى بيرون رفتم.(119)
امام صادق عليهالسلام فرمود: هنگامى كه عزرائيل نزد نوح عليهالسلام براى قبض روح آمد، نوح در برابر تابش آفتاب بود، عزرائيل سلام كرد، نوح عليهالسلام جواب سلام او را داد و پرسيد:
براى چه به اين جا آمدهاى؟
عزرائيل گفت: آمدهام روح تو را قبض كنم.
نوح عليهالسلام فرمود: اجازه بده از آفتاب به سايه بروم.
عزرائيل اجازه داد و نوح عليهالسلام به سايه رفت، سپس نوح (اين سخن عبرتآميز را به عزرائيل) گفت:
اى فرشته مرگ! آنچه در دنيا زندگى نمودم، (به قدرى زود گذشت كه) همانند آمدن من از آفتاب به سايه بود، اكنون مأموريت خود را در مورد قبض روح من انجام بده.
عزرائيل نيز روح او را قبض نمود.(120)
قصه هاي قرآني محمدي اشتهاردي
نظر دهید » 
سام؛ وصى حضرت نوح عليهالسلام
از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه فرمود: حضرت نوح عليهالسلام بعد از فرود آمدن از كشتى، پنجاه سال(117) عمر كرد و در اواخر عمر، جبرئيل بر او نازل شد و گفت: اى نوح! نبوت خود را به پايان رساندى و ايام عمرت سپرى شد. اسم اكبر و ميراث علم و آثار علم نبوت را كه همراه تو است به پسرت سام واگذار كن، زيرا من زمين را بدون حجت و عالِم آگاه و مطيع كه پس از تو الگوى نجات مردم تا عصر پيامبر بعد باشد قرار نمىدهم.
سنت من اين است كه براى هر قومى، هادى و راهنمايى برگزينم تا سعادتمندان را به سوى حق هدايت كند و كامل كننده حجت براى متمردان تيره بخت باشد.
حضرت نوح عليهالسلام اين فرمان را اجرا كرد، و سام را وصى خود ساخت. همچنين فرزندان و پيروانش را به آمدن پيامبرى به نام هود عليهالسلام بشارت داد و وصيت كرد وقتى هود عليهالسلام ظهور كرد، از او پيروى كنند، نيز وصيت نمود هر سال يك بار وصيتنامه را بگشايند و بخوانند و همان روز را روز عيد خود قرار دهند. (118)
قصه هاي قرآني محمدي اشتهاردي
نظر دهید » 
زندگى نوين، پس از فرونشستن طوفان
هنگامى كه كار مجازات الهى در مورد قوم ستمگر نوح عليهالسلام به پايان رسيد، و آن سنگدلان لجوج و تيرهبختان كوردل به هلاكت رسيدند، و طومار زندگى ننگينشان پيچيده شد، فرمان الهى به زمين و آسمان صادر گرديد كه:
يا اَرضُ ابلَعِى ماءَكِ و يا سَماءُ اَقلِعِى؛
اى زمين آبت را فرو بر، و اى آسمان از باريدن خوددارى كن.
پس از اين فرمان، بى درنگ آبهاى زمين فرو نشستند و آسمان از باريدن باز ايستاد و كشتى بر سينه كوه جودى پهلو گرفت.
از طرف خداوند به نوح عليهالسلام وحى شد: اى نوح! با سلامت و بركت از ناحيه ما بر تو و بر تمام آنها كه با تواند فرود آى.(113)
از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه فرمودند: حضرت نوح عليهالسلام همراه هشتاد نفر از كسانى كه به او ايمان آورده بودند از كوه جودى به پايين آمدند و در سرزمين موصل براى خود خانههايى ساختند (و زندگى نوين و گرم توحيدى را به دور از آلودگىهاى شرك و فساد، آغاز نمودند) و در آن جا شهرى ساختند كه به نام مدينة الثَّمانين (شهر هشتاد نفر) معروف گرديد.(114)
حضرت نوح عليهالسلام بر فراز كوه جودى عبادتگاهى ساخت و در آن با پيروانش به عبادت خداى يكتا و بى همتا مىپرداخت.(115)
مطابق پارهاى از روايات، روز پياده شدن نوح عليهالسلام و همراهان از كشتى، روز عاشورا (در آن عصر) بوده است.
نوح و همراهان در پاى همان كوه جودى خانههايى ساختند و نام آن را سوق الثمانين (بازار هشتادنفر) نهادند. كم كم نسل بشر، از همان هشتادنفر كه سه نفر از آنها به نامهاى سام، حام، و يافث از پسران نوح بودند، ادامه يافت و رو به افزايش نهاد.(116)
در پاره اى از روايات آمده كه نسل بشر از اين تاريخ به بعد از سه پسر نوح (سام، حام و يافث) باقى ماند و گسترش يافت.
قصه هاي قرآني محمدي اشتهاردي
نظر دهید » 
مسابقه و كُشتى با چوپان
حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله مدّتى پس از آن كه به رسالت و نبوّت مبعوث شد، روزى از شهر مكّه به سوى ابطح خارج گشت ، در بين راه چوپانى بيابان نشين را ديد كه مشغول چرانيدن گوسفندان خود مى باشد.
و اين چوپان در بين افراد آن منطقه از جهت زور و نيروى جسمى مشهور بود، همين كه آن حضرت نزديك او رسيد، چوپان عرضه داشت : آيا حاضرى با من كشتى بگيرى و زور آزمائى كنيم ؟
حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله اظهار نمود: تو قدرت وتوان مسابقه با مرا ندارى ، چوپان اظهار داشت : قول مى دهم اگر من برنده نشدم يك گوسفند براى تو باشد.
حضرت پذيرفت و چون با يكديگر كشتى گرفتند پيامبر خدا صلوات اللّه عليه ، چوپان را بر زمين زد و در مسابقه كشتى برنده گرديد، چوپان از جاى خود برخاست و گفت : آيا حاضر هستى يك بار ديگر با هم كشتى بگيريم ؟
حضرت فرمود: مطمئن باش كه تو برنده نمى شوى .
چوپان با غرور تمام گفت : اگر تو برنده شدى ، يك گوسفند ديگر از گوسفندان من براى تو باشد.
پس يك بار ديگر آن دو نفر مشغول كشتى گرفتن شدند؛ و چوپان تمام نيرو و توان خود را به كار گرفت ولى در مقابل آن حضرت نتوانست هيچ كارى انجام دهد ورسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دوباره او را بر زمين انداخت .
هنگامى كه از جاى خود برخاستند، چوپان عرضه داشت : يا رسول اللّه ! تا كنون كسى نتوانسته بود در مقابل قدرت من دوام بياورد مگر تو، پس حقّ با تو است ، اكنون اسلام خويش را بر من اعلان نما.
و چوپان ، قهرمانِ شكست خورده ، مسلمان شد حضرت دو گوسفند خود را به او بخشيد و رفت .(63)
چهل داستان چهل حديث عبدالله صالحي
نظر دهید » 
صدقه و اَفعى همراه يهودى
حضرت ابا عبداللّه ، امام جعفر صادق صلوات اللّه و سلامه عليه حكايت فرمايد:
روزى پيامبر عالى قدر اسلام ، حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله ، در جمع اصحاب و ياران خود نشسته بود، كه يك نفر يهودى از نزديكى حضرت و اصحابش عبور مى كرد، خطاب به رسول خدا كرد و گفت : سام عليك .
رسول خدا، در پاسخ به آن يهودى اظهار نمود: و عليك .
بعضى از اصحاب گفتند: يارسول اللّه ! يهودى آرزوى مرگ براى شما كرد و گفت : سام عليك ، يعنى ؛ مرگ بر تو باد.
حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله فرمود: من نيز همانند او جوابش را پاسخ دادم ؛ و سپس افزود: اين مرد يهودى امروز به وسيله مار سياهى افعى كشته خواهد شد.
و چون عصر همان روز فرا رسيد، يهودى در حالى كه مقدارى هيزم با طناب بسته بود و آن ها را جهت فروش بر پشت خود حمل كرده بود از بيابان بازگشت ، پيغمبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله نيز در همان محلّ با عدّه اى از همان افراد نشسته بود كه چشمشان بر آن يهودى افتاد، حضرت به او فرمود: بار هيزم را زمين بگذار، همين كه هيزم ها را زمين نهاد وطناب را باز كرد، مار بزرگى را در بين هيزم ها بى حال وبى حسّ مشاهده كرد.
حضرت به او خطاب كرد و فرمود: امروز چه كار خيرى كرده اى ؟ گفت : كارى نكرده ام ، مگر آن كه دو عدد نان همراه خود داشتم يكى از آنها را خوردم و ديگرى را به فقيرى صدقه دادم .
حضرت رسول فرمود: خداوند متعال ، بلا را به وسيله آن صدقه از تو برطرف كرد و پس از آن اظهار داشت : صدقه انواع بلاها را از انسان برطرف مى گرداند.
سپس يهودى اسلام را پذيرفت و شهادتين را بر زبان خود جارى نمود؛ ومسلمان شد(62).
چهل داستان چهل حديث عبدالله صالحي
نظر دهید » 
توبه نَبيره شيطان و ارتباط با انبياء
حضرت صادق آل محمّد صلوات اللّه عليهم حكايت فرمايد:
روزى پيغمبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله در بين كوه هاى مكّه قدم مى زد، چشمش افتاد به مردى بلند قامت ، به او فرمود: تو از جنّيان هستى ، اينجا چه مى كنى ؟
گفت : من هام فرزند هيثم فرزند قيس فرزند ابليس هستم .
حضرت فرمود: بين تو و ابليس دو پدر فاصله است ؟
گفت : آرى ؛ فرمود: چند سال عمر كرده اى ؟
پاسخ داد: به مقدار عمر دنيا، آن روزى كه قابيل ، هابيل را كشت ، من نوجوان بودم و مى شنيدم كه آن دو چه مى گويند؛ و كار من اين بود كه بين افراد تفرقه و دشمنى ايجاد مى كردم ، و بر بام خانه ها و سر ديوارها مى رفتم و شور و شيون به راه مى انداختم ، و سعى داشتم كه افراد صله رحم نكنند، نيز خوراك و طعام انسان ها را فاسد مى گرداندم .
حضرت رسول صلوات اللّه عليه فرمود: كارهاى بسيار زشت و خطرناكى را انجام داده اى .
هام گفت : مدّتها است توبه كرده ام و توسّط حضرت نوح عليه السلام هدايت گشتم و سوار كشتى او شدم ، من همراه حضرت هود عليه السلام ، در مسجد هنگام عبادت با ديگر مؤ منين حضور داشتم ، و با حضرت إ لياس عليه السلام در جريان ريگ هاى بيابان بودم ؛ و آن هنگامى كه خواستند حضرت ابراهيم عليه السلام را در آتش بيندازند حضور داشتم ؛ و چون خواستند حضرت يوسف عليه السلام را به چاه افكنند كنارش بودم ، او را در بغل گرفته و آهسته در چاه نهادم ، همچنين در زندان ، مونس و همدم او بودم .
و نيز مدّتى با حضرت موسى عليه السلام بودم و مقدارى از تورات را به من تعليم نمود و فرمود: چنانچه حضرت عيسى را ملاقات كردى ، سلام مرا به او برسان ، و حضرت عيسى عليه السلام مقدارى از انجيل را به من تعليم داد و سپس فرمود: سلام مرا به حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله برسان .
پس يا رسول اللّه ! سلام حضرت عيسى بر تو باد.
رسول خدا صلوات اللّه عليه فرمود: سلام خدا بر او باد و نيز سلام بر تو كه سلام رسان هستى ، اى هام ! چنانچه خواسته اى دارى ، بگو؟
هام گفت : آرزوى من آن است كه خداوند تو را براى هدايت و نجات امّت نگه دارد و اين كه امّت ، صادقانه مطيع وصىّ و خليفه ات باشند، چون كه امّت هاى گذشته به جهت مخالفت و دشمنى با اوصياى پيغمبرانشان هلاك شدند و تقاضاى ديگر من آن است كه مقدارى از قرآن را به من بياموزى تا در نماز بخوانم .
حضرت رسول به امام علىّ عليهماالسّلام فرمود: يا علىّ! هام راتعليم ده و با او مدارا كن .
هام اظهار داشت : يا رسول اللّه ! اين شخص كيست ؟ تا همدم او باشم ، چون جنّيان فقط تابع پيغمبر و يا خليفه او هستند.
حضرت فرمود: اى هام ! خليفه ديگر انبياء چه كسانى بودند؟
گفت : خليفه آدم فرزندش شيث بود، خليفه نوح سام ، خليفه هود يوحنّا پسر عموى هود بود و خليفه ابراهيم اسماعيل ، خليفه اسماعيل اسحاق ، خليفه موسى يوشع ، خليفه عيسى شمعون ، و اين ها خليفه پيغمبران خود گشتند، چون زاهدترين افراد نسبت به دنيا و راغب ترين آن ها در آخرت بودند.
پيامبر خدا فرمود: در كتاب هاى آسمانى چه كسى خليفه من معرّفى شده است ؟ گفت : در تورات ، شخصى به نام ((ايلْي)) ذكر شده ؛ پس حضرت فرمود: اين شخص ، همان ((ايلي)) است ؛ و يكى از نام هاى ديگر او، حيدر است .
سپس هام بر حضرت علىّ عليه السلام سلام كرد.
پس از آن حضرت علىّ عليه السلام بعضى از سوره هاى قرآن را به هام نبيره شيطان تعليم نمود.(61)
چهل داستان چهل حديث عبدالله صالحي
نظر دهید » 
طعامى مختصر وجمعيّتى انبوه از كارگران
مرحوم قطب الدّين راوندى در كتاب خرايج خود حكايتى را ايراد نموده است كه از چندين جهت با اهمّيت و ارزنده مى باشد:
جابر بن عبداللّه انصارى گويد: احزاب و قبيله هاى عرب بر عليه پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله ، متّحد شدند و تصميم بر جنگ و مقاتله با آن حضرت را گرفتند، حضرت در اين زمينه با اصحاب و ياران خود مشورت نمود.
در اين لحظه سلمان اظهار داشت : يا رسول اللّه ! هنگامى كه دشمن بر شهرهاى عَجَم هجوم آورد، اطراف شهرهاى خود را خندق حفر مى كنند تا جنگ و ستيز از جوانب مختلف نباشد و دشمن نتواند از هر سو به آن ها هجوم آورد؛ در اين هنگام خداوند متعال وحى فرستاد كه پيشنهاد سلمان اجراء گردد.
سپس حضرت رسول ، اطراف شهر مدينه را جهت حفر خندق خط كشيد و افراد را به گروه هاى دَه نفره ، دسته بندى نمود و به هر گروه دَه ذراع (59) سهميه داد تا خندق را حفر نمايند.
جابر گويد: پس از گذشت يك روز از حفر خندق به سنگ بسيار بزرگ و سختى برخورد كرديم ، كه براى افراد جابجائى و يا شكستن آن امكان پذير نبود، رفتم تا به حضرت اين خبر را گزارش دهم .
ناگاه حضرت را در حالى كه سنگى بر شكم خود بسته و رو به سمت آسمان بر كمر خوابيده بود، مشاهده كردم ؛ و همين كه در جريان پيدايش سنگ قرار گرفت ، حركت نمود و كنار آن سنگ آمد و مقدارى آب ، داخل دهان خود كرد و بر سنگ پاشيد؛ و سپس كلنگ را گرفت و ضربه اى در وسط سنگ نواخت كه جرقّه اى از آن ظاهر گشت و از نور آن ، تمام ساختمان ها و شهرهاى يَمَن مشاهده گرديد.
بعد از آن ضربه اى ديگر كوبيد كه مسلمان ها از نور جرقّه آن ، شهرها و ساختمان هاى عراق و فارس را ديدند؛ و چون سوّمين ضربه را زد، سنگ شكست و متلاشى گرديد؛ پس از آن ، حضرت خطاب به مسلمان ها كرد و فرمود: در هر جرقّه چه ديديد؟
وقتى مسلمانان مشاهدات خود را مطرح كردند، آن حضرت فرمود: آنچه را مشاهده نموديد، خداوند براى شما مى گشايد و در قلمرو مسلمين قرار مى گيرد.
سپس جابر افزود: ما در منزل حدود يك من جو و يك گوسفند مادّه داشتيم ، به خانه آمدم و به همسرم گفتم : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را ديدم كه از گرسنگى ، سنگى بر شكم خويش بسته بود، بر خيز تا جوها را آرد كنيم و نان بپزيم ؛ و گوسفند را سر ببريم و آبگوشتى تهيّه كنيم و ايشان را دعوت نمائيم .
همسرم گفت : برو حضرت را آگاه ساز و چنانچه اجازه فرمود بيا تا تا طعامى را براى ايشان مهيّا سازيم ؛ و چون نزد حضرت آمدم و جريان را بازگو كردم ، فرمود: در منزل چه دارى ؟
عرضه داشتم : حدود يك من جو و يك گوسفند مادّه آماده داريم .
فرمود: آيا با همراهانم بيايم و يا تنها؟
و من چون دوست نداشتم بگويم كه شما تنها تشريف بياوريد، گفتم : با هركس كه دوست داريد تشريف فرما شويد؛ و فكر كردم كه فقط علىّ بن ابى طالب عليه السلام را به همراه مى آورد.
بنابر اين به خانه برگشتم و به همسرم گفتم : رسول خدا صلوات اللّه عليه تشريف مى آورد، تو جوها را آماده كن و من هم گوسفند را؛ همين كه طعام آماده شد، نزد حضرت آمدم و اظهار داشتم : يا رسول اللّه ! غذا آماده است .
سپس پيامبر خدا كنار خندق ايستاد و با صداى بلند فرمود: اى مسلمان ها! جابر بن عبداللّه انصارى را براى صرف غذا اجابت نمائيد.
پس تمام كارگرهاى مهاجر و انصار حركت كردند و در بين راه ، هر مسلمانى را كه مى ديدند، او را نيز همراه خود مى آوردند.
من با خود گفتم : اين جمعيّت انبوه را نه منزل ما گنجايش دارد و نه طعام مختصر كفايت مى كند، لذا سريع به منزل آمدم و خبر حركت آن جمعيّت انبوه را براى همسرم گزارش دادم ؛ همسرم در پاسخ گفت : آيا پيامبر خدا را از مقدار طعام آگاه ساخته اى ؟
گفتم : بلى ، پس همسرم اظهار نمود: هيچ ناراحت نباش و حضرت مى داند كه چه كند.
وقتى آن جمعيّت جلوى منزل رسيدند، حضرت دستور داد تا همه افراد بيرون منزل بنشينند و خود حضرت به همراه علىّ عليهماالسّلام ، وارد شد و نگاهى در تنور نان كرد و آب دهان خود را داخل تنور انداخت و سر ديگ غذا را برداشت و نگاهى در آن نمود.
سپس به همسرم فرمود: نان ها را يكى ، يكى از تنور درآور و به من بده ؛ و چون حضرت يكى از نان ها را گرفت و با حضرت علىّ عليه السلام آن را تكّه تكّه كردند و داخل ظرف ريختند تا پُر شد و مقدارى گوشت و آبگوشت روى آن ريخت و فرمود: افراد ده نفر، ده نفر وارد شوند.
و من در كمال حيرت مشاهده مى كردم كه افراد مى آمدند و از آن طعام ميل مى كردند سير مى شدند و از غذا چيزى كم نمى شد، بعد از آن كه تمامى افراد غذا خوردند و رفتند، فرمود: بيائيد خودمان هم بخوريم ، پس من با حضرت رسول و علىّ، سلام اللّه عليهما از آن غذا خورديم ؛ و چون خواستيم از منزل بيرون رويم به بركت حضرت چيزى از غذا كم نشده بود.(60)
چهل داستان چهل حديث عبدالله صالحي
نظر دهید » 
پيمان آهو و اسلام آوردن منافق
مرحوم شيخ طوسى و علاّمه مجلسى و ديگر بزرگان آورده اند:
امام صادق صلوات اللّه عليه به نقل از اميرالمؤ منين ، علىّ عليه السلام حكايت فرمايد:
روزى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، عبورش بر آهوئى افتاد كه با طناب به ميخ چادر و خيمه اى بسته شده بود، آهو با مشاهده آن حضرت به سخن آمد و گفت : يا رسول اللّه ! من مادر دو نوزاد هستم كه تشنه و گرسنه اند وپستان هايم پر از شير گشته است ، مرا آزاد گردان تا بروم بچّه هايم را شير دهم و چون سير شوند دو مرتبه بر مى گردم ؛ و مرا با همين طناب ببند.
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، فرمود: چگونه تو را آزاد كنم در حالى كه شكار اين خانواده هستى ؟
آهو در جواب گفت : يا رسول اللّه ! من بر مى گردم و با دست خودت مرا به همين شكل ببند.
پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، پيمان و ميثاق از آهو گرفت كه سريع باز گردد، بعد از آن حيوان را آزاد نمود.
آهو رفت و پس از لحظاتى برگشت و حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله ، آن را به همان حالت اوّل بست و سپس از چند نفر سؤ ال نمود: اين آهو از كيست ؟ و چه كسى آن را شكار كرده است ؟
گفتند: از فلان خانواده است ؛ حضرت نزد آن خانواده آمد، در حالى كه شكارچى از منافقين بود، با ديدن چنين صحنه اى و شنيدن تمام جريان دست از نفاق خود برداشت و آهو را آزاد كرد و سپس جزء يكى از ياران با وفاى حضرت رسول صلوات اللّه عليه ، قرار گرفت .(44)
چهل داستان چهل حديث عبدالله صالحي
نظر دهید » << 1 ... 729 730 731 ...732 ...733 734 735 ...736 ...737 738 739 ... 798 >>