
هفت خبر داغ
هر كس از خدا بترسد خداوند همه چيز را از او مى ترساند، و هر كس از غير خدا بترسد خداوند او را از همه چيز مى ترساند.
كسى كه صادقانه از خداوند طلب شهادت كند، خداوند او را به مرتبت و منزلت شهيدان خواهد رساند.
اميرمؤ منان : بلاء براى ظالم ، ادب و تنبه ، براى مؤ من ، امتحان ، و براى انبياء علو درجه ، و براى اولياء، كرامت و لطف است .
مؤ من نسبت به ديگران غبطه مى خورد ولى حسد نمى ورزد، اما منافق حسد مى ورزد و غبطه نمى خورد.
وقتى انسان بميرد، مردم گويند: چه چيزى بجاى گذاشت ؟ و فرشتگان پرسند: چه چيزى پيش فرستاد؟
كسى كه داراى چهار خصلت باشد، خير دنيا و آخرت دارد:
1 قلب شاكر. 2 زبان ذاكر. 3 بدن صابر. 4 همسر نيكوكار.
انسان مؤ من نيست مگر اينكه بيمناك از عقوبت خدا و اميدوار به رحمت خدا باشد. و بيمناك و اميدوار نيست مگر اينكه به مقتضاى بيم و اميد عمل كند.
كشكول شيخ بهايي
نظر دهید » 
معادشناسى ابراهيم
ابراهيم عليهالسلام پس از بيرون آمدن از درون غار و سير و سياحت در صحرا و بيابان، پس از تكميل خداشناسى، همچنان به سير و تفكر خود ادامه مىداد تا به دريا رسيد، او با كنجكاوى عميق به دريا و امواج دريا مىنگريست، ناگاه لاشه حيوان مردهاى نظرش را جلب كرد، ديد حيوانات دريايى و پرندگان بيرون به پيكر آن حيوان حمله مىكنند و گوشت او را مىخورند، طولى نكشيد كه همه پيكر او را خوردند، اين حادثه عجيب ناخودآگاه ابراهيم را به اين فكر فروبرد كه: اگر تمام پيكر اين حيوان مرده، (هر جزيى از آن) جزء بدن چندين رقم حيوان دريايى و صحرايى شد، در روز قيامت چگونه تكههاى بدن او در كنار همه جمع شده و زنده مىگردد؟!
البته ابراهيم عليهالسلام به زنده شدن مردگان در قيامت، يقين داشت، ولى مىخواست بر يقينش بيفزايد، از اين رو دست به سوى آسمان بلند كرد و گفت: خدايا به من بنمايان كه چگونه چنين مردگانى را زنده مىكنى؟!
خداوند به ابراهيم عليهالسلام فرمود: مگر تو به روز قيامت ايمان نياوردهاى؟!
ابراهيم عرض كرد: آرى، ايمان آوردهام ولى مىخواهم دلم سرشار از ايمان گردد.
خداوند به ابراهيم عليهالسلام فرمود: چهار پرنده را برگير و سر آنها را ببر و سپس گوشت آنها را بكوب و مخلوط و ممزوج كن، آن گاه گوشت به هم آميخته را به ده قسمت تقسيم كن و هر قسمت آن را بر سر كوهى بگذار و سپس در جايى بنشين و آنها را به اذن خدا به سوى خود بخوان.
ابراهيم عليهالسلام چهار پرنده را (كه طبق بعضى از روايات عبارت بودند از: خروس، طاووس، اردك و كركس، يا كلاغ) گرفت و آنها را ذبح كرد و گوشت آنها را در هم آميخت و با هاوَن كوبيد و سپس ده قسمت كرد و هر قسمتى را روى كوهى نهاد. آن گاه كمى دورتر رفت و در حالى كه منقارهاى آن چهار پرنده در دستش بود در جايى نشست و صدا زد: اى پرندگان! به اذن خدا زنده شويد و به نزد من پرواز كنيد.))
در همان لحظه گوشتهاى مخلوط شده پرندگان از هم جدا شدند، و به صورت چهار پرنده در آمدند و روح در آنها دميده شد و به سوى ابراهيم عليهالسلام پريدند و به او پيوستند.(189)
حضرت رضا عليهالسلام در ضمن گفتارى فرمود: پس از آن كه آن چهار پرنده، زنده شده و به منقارهاى خود پيوستند، به پرواز در آمدند و سپس نزد ابراهيم عليهالسلام آمده از آب و دانههاى گندم كه در آن جا بود نوشيدند و برچيده و خوردند و گفتند: اى پيامبر خدا! خدا تو را زنده بدارد كه ما را زنده كردى.
ابراهيم عليهالسلام فرمود: بلكه خداوند زنده مىكند و مىميراند و او بر هر چيزى قادر و تواناست.(190)
به اين ترتيب ابراهيم عليهالسلام با چشم خود، صحنه معاد و زنده شدن مردگان را مشاهده كرد، و سخن قلبش را به زبان آورد: آرى، خداوند بر هر چيزى قادر و تواناست، خدايى كه هم بر ذرههاى پراكنده مردگان آگاه است و هم مىتواند آنها را جمع نموده و به صورت نخستينشان زنده كند.
قصه هاي قرآني محمدي اشتهاردي
نظر دهید » 
گفتگوى ابراهيم عليهالسلام با خورشيدپرستان
ابراهيم عليهالسلام آن شب را در بيابان گذراند، وقتى كه هوا روشن شد و نزديك طلوع خورشيد فرا رسيد، ناگاه نگاه ابراهيم عليهالسلام به جمعيتى افتاد كه منتظر طلوع خورشيد هستند تا آن را سجده كرده و به عنوان خدا تعظيم نمايند.
ابراهيم كنار آنها رفت و در ظاهر وانمود كرد كه با آنها هم عقيده است، هنگامى كه خورشيد طلوع كرد، ابراهيم (از روى استفهام) فرياد زد:
خداى من همين است، اين از همه درخشندهتر است.
ابراهيم تا غروب با آنها بود. ولى وقتى كه خورشيد غروب كرد، خطاب به آنها گفت: من از اين عقيده برگشتم زيرا خورشيد نيز در حال تغيير و جابهجايى است، و چنين موجودى هرگز خدا نخواهد بود، اگر پروردگارم مرا راهنمايى نكند قطعا از جمعيت گمراهان خواهم بود، من روى خود را به سوى كسى كردم كه آسمانها و زمين را آفريده، من در ايمان خود خالصم و از مشركان نيستم.(188)
به اين ترتيب ابراهيم با منطقى روان، و با شيوهاى ساده و اخلاقى دلپذير، ستارهپرستان و ماهپرستان و خورشيدپرستان را گمراه خواند و آنها را به سوى خداى يكتا و بى همتا دعوت نمود و از پرستش پديدههاى بىاراده برحذر داشت.
قصه هاي قرآني محمدي اشتهاردي
نظر دهید » 
موعظه لقمان
فرزندم ، تو را به شش خصلت توصيه مى كنم كه علم اولين و آخرين در آن است .
1 - قلب را به امور دنيوى مشغول مدار مگر به اندازه اى كه در دنيا خواهى ماند.
2 - براى آخرت خود بقدرى تلاش كن كه در آنجا باقى هستى .
3 - پروردگارت را اطاعت كن به اندازه اى كه به او احتياج دارى .
4 - تلاش تو بايد در مسيرى باشد كه موجب آزادى تو از آتش دوزخ گردد.
5 - جرئت تو بر ارتكاب گناه بايد به اندازه اى باشد كه مى توانى عذاب خدا را تحمل كنى .
6 - هر گاه خواستى خدايت را نافرمانى كنى در مكانى باش كه خدا ترا نبيند.
كشكول شيخ بهايي
نظر دهید » 
گفتگوى ابراهيم عليهالسلام با ماهپرستان
ابراهيم از جمع ستارهپرستان گذشت، و به راه خود در صحرا و بيابان ادامه داد ناگاه چشمش به جمعيتى افتاد كه در برابر ماه درخشنده، ايستاده بودند و آن را پرستش مىكردند، ابراهيم عليهالسلام نزد آنها رفت و باز براى اين كه اين گروه نيز او را در جمع خود بپذيرند، در ظاهر از روى انكار و استفهام گفت: به به چه ماه درخشنده و زيبايى! خداى من همين است.
ماهپرستان از ابراهيم استقبال كردند و او را در صف خود قرار دادند، ولى وقتى كه ماه نيز همچون ستاره زهره، غروب كرد، ابراهيم فرصت را به دست آورد و خطاب به ماه پرستان گفت: اين خدا نيست، زيرا ماه نيز در حال حركت و تغيير و جا به جايى است، ولى خدا ثابت و دگرگونناپذير مىباشد، من از اين عقيده برگشتم، اگر خدا مرا هدايت نكند، در صف گمراهان خواهم شد.
به اين ترتيب ابراهيم عليهالسلام با اين استدلال نيرومند، بر عقيده ماه پرستان ضربه زد، و بذر اعتقاد به خداى يكتا و بى همتا را در صفحه قلبهاى آنها پاشيد.
قصه هاي قرآني محمدي اشتهاردي
نظر دهید » 
علت عدم استجابت دعا
عالمى را پرسيدند: چرا خداوند دعاى ما را مستجاب نمى كند؟
گفت : چون شما دعوت خدا را اجابت نكرديد. و اين دو آيه را به عنوان شاهد بر زبان جارى نمود. وَاللهُ يَدعُوا اِلى دارِالسلامِ(106)، وَ يَستَجيبُ الَّذينَ امَنُوا وَعَمِلُوا الصالِحاتِ(107).
از ابراهيم بن ادهم پرسيدند:(108) چرا دعاى ما به اجابت نمى رسد؟
در حالى كه خداوند مى فرمايد: اُدعُونى اءَستَجِب لَكُم (109).
پاسخ داد: چون قلبهايتان مرده است .
سؤ ال شد: چه چيزى قلبها را مى ميراند؟
گفت : هشت خصلت .
1 - حق خدا را مى شناسيد، اما براى اداء حق او قيام نمى كنيد.
2 - قرآن مى خوانيد ولى حدود الهى و احكام قرآنى را ترك كرده ايد.
3 - مى گوئيد ما رسول خدا را دوست داريم ، ولى به سنت و شيوه زندگى او پايبند نيستيد.
4 - مى گوئيد از مرگ مى ترسيم ،اما خود را براى مرگ آماده نساخته ايد.
5 - خداوند فرمود: شيطان دشمن شماست . پس او را دشمن خود بدانيد، ولى از او در انجام معاصى پيروى مى كنيد.
6 - مى گوئيد از آتش دوزخ بيم داريم ، ولى بدنهايتان را به دست خود و با عمل خويش به آتش مى اندازيد.
7 - مى گوئيد بهشت را دوست داريم ، ولى براى آن تلاش نمى ورزيد.؟
8 - از صبح تا شب ، عيوب خودتان را پشت سر مى اندازيد، و عيوب مردم را در جلو چشمتان قرار مى دهيد. شما با اين اعمال ، خداوند را به خشم مى آوريد. پس چگونه دعايتان را مستجاب نمايد؟
كشكول شيخ بهايي
نظر دهید » 
بيرون آمدن ابراهيم از غار و تفكر او در جهان آفرينش
جالب اين كه ابراهيم عليهالسلام در اين مدتى كه در غار بود، به لطف خدا از نظر جسمى و فكرى رشد عجيبى كرد، با اين كه سيزده ساله بود قد و قامت بلندى داشت كه در ظاهر نشان مىداد كه مثلاً بيست سال دارد، فكر درخشنده و عالى او نيز همچون فكر مردان كاردان و هوشمند و با تجربه كار مىكرد، يك روز مادر به ديدارش آمد و مدتى در كنار پسر نوجوانش بود، ولى هنگام خداحافظى، همين كه خواست از غار بيرون آيد، ابراهيم دامن مادر را گرفت و گفت: مرا نيز با خود ببر، ماندن در غار بس است، اينك مىخواهم در جامعه باشم و با مردم زندگى كنم.
مادر مىدانست كه درخواست ابراهيم، يك درخواست كاملا طبيعى است، ولى در اين فكر بود كه چگونه او را به شهر ببرد، زبان حال مادر در اين لحظات، خطاب به ابراهيم چنين بود:
عزيزم! چگونه در اين شرايط سخت تو را همراه خود به شهر ببرم. نه! ميوه دلم صلاح نيست، اگر شاه از وجود تو اطلاع يابد، تو را خواهد كشت، مىترسم خونت را بريزند، همچنان در اين جا بمان، تا خداوند راه گشايشى براى ما باز كند.
ولى ابراهيم اصرار داشت كه از غار جانگاه بيرون آيد، سرانجام مادر به او گفت:
در اين باره با سرپرستت (آزر) مشورت مىكنم، اگر صلاح باشد، بعد نزدت مىآيم و تو را به شهر مىبرم.(187)
به اين ترتيب مادر دلسوخته از پسرش جدا شد و به شهر بازگشت.
وقتى كه مادر رفت، ابراهيم تصميم گرفت از غار بيرون آيد، صبر كرد تا غروب و خلوت شود و هوا تاريك گردد، آن گاه از غار بيرون آمد، گويى پرندهاى از قفس به سوى باغستان سبز و خرم پريده، به كوهها و دشت و صحرا مىنگريست، ستارگان و ماه آسمان نظرش را جلب كرد، در انديشه فرو رفت، با خود مىگفت: به به! از اين پديده هايى كه خداى يكتا آن را پديدار ساخته است! از اعماق دلش با آفريدگار جهان ارتباط پيدا كرد، و سراسر وجودش غرق در عشق و شوق به خدا شد، و در اين سير و سياحت، خداشناسى خود را تكميل كرد.
قصه هاي قرآني محمدي اشتهاردي
نظر دهید » 
تولد ابراهيم در درون غار، و سيزده سال زندگى مخفى او
شب و روز همچنان مىگذشت، هفتهها و ماهها به دنبال هم گذر مىكرد، و به همين ترتيب ولادت ابراهيم عليهالسلام نزديك مىشد، مادر قوى دل و شجاع ابراهيم عليهالسلام همواره در اين فكر بود كه هنگام زايمان كجا رود، و چگونه فرزندش را از گزند جلادان حفظ نمايد؟
در آن عصر، قانونى در ميان مردم رواج داشت كه زنان در هنگام قاعدگى به بيرون شهر مىرفتند و پس از پايان آن، به شهر باز مىگشتند.
مادر ابراهيم عليهالسلام تصميم گرفت به بهانه اين قانون و رسم، از شهر بيرون برود، و در كنار كوهى، غارى را پيدا كند و در آن جا دور از ديد مردم، شاهد تولد نوزادش باشد.
همين تصميم اجرا شد، مادر با كمال مراقبت از شهر خارج گرديد، و خود را به غارى رسانيد، و در آن جا درد زايمان به او دست داد، طولى نكشيد كه ابراهيم عليهالسلام در همانجا ديده به جهان گشود، كودكى كه در همان وقت، نور و شكوه خاصى كه نشانگر آينده درخشان او بود، از چهرهاش ديده مىشد.
در اين هنگام مادر نگران بود كه آيا كودكش را در غار بگذارد يا به شهر بياورد، سرانجام براى حفظ او تصميم گرفت او را در پارچهاى پيچيده در درون همان غار بگذارد، و هر چند وقتى به سراغ او رود و به او شير دهد.
مادر او را در ميان غار گذاشت و براى حفظ او از گزند جانوران، درِ غار را سنگچين كرد، و به شهر بازگشت، از آن پس مادر هر چند روزى يكبار مخفيانه و گاهى شبانه خود را به غار رسانده و از پسرش ديدار مىنمود، مىرفت تا به او شير بدهد، ولى مىديد به لطف خدا، او انگشت بزرگ دستش را به دهان نهاده، و به جاى پستان مادر از آن شير جارى است… .
به اين ترتيب؛ اين مادر و پسر، در آن دوران وحشتناك با تحمل مشقتها و رنجهاى گوناگون، با مقاومت بى نظير، ماهها و سالها به زندگى چريكى خود ادامه دادند، و حاضر نشدند كه تسليم زورگويىهاى حكومت ستمگر نمرود گردند، تا آن كه سيزده سال از عمر ابراهيم عليهالسلام گذشت.(186)
آرى، حضرت ابراهيم عليهالسلام از خطر دژخيمان سنگدل نمرود، 13 سال در ميان غار زندگى مىكرد، در حقيقت در زندان طبيعت به سر برد، همواره سقف غار و ديوارهاى تاريك و وحشتزاى آن را ميديد، گاهى مادر رنجديدهاش مخفيانه به ملاقاتش مىآمد، و گاهى سر از غار بيرون مىآورد و كوهها و دشت سرسبز و افق نيلگون را تماشا مىكرد، و بر خداشناسى و فكر باز و نشاط روحيه خود مىافزود، و منتظر بود كه روزى فرا رسد و از زندان غار بيرون آيد و در فضاى باز قدم بگذارد، و مردم را از پرستش نمرود و آيين نمرود باز دارد… .
قصه هاي قرآني محمدي اشتهاردي
نظر دهید » 
دو فرمان خطرناك نمرود
براى آن كه نطفه ابراهيم عليهالسلام منعقد نشود، نمرود فرمان صادر كرد كه زنان را از شوهرانشان جدا سازند و به طور كلى آميزش زن و مرد غدغن گردد، تا به اين وسيله، از انعقاد نطفه آن پسر خطرناك، در آن سال جلوگيرى شود.
اين فرمان اجرا شد، و مأموران و دژخيمان آشكار و نهان نمرود، همه جا را تحت كنترل شديد خود در آوردند، و براى اين كه اين فرمان، به طور دقيق اجرا شود، زنان را در شهر نگه داشتند، و مردان را به خارج از شهر فرستادند.
ولى در عين حال، تارخ پدر ابراهيم عليهالسلام، با همسرش تماس گرفت و كاملا به دور از كنترل مأموران، با او همبستر شد، و نور ابراهيم عليهالسلام در رحم مادرش منعقد گرديد.(183)
در اين هنگام دومين فرمان نمرود، چنين صادر شد:
ماماها و قابلهها و هر كس در هر جا كه توانست، زنان باردار را تحت كنترل و مراقبت قرار دهند، هنگام زايمان، كودكان را بنگرند اگر پسر بود كشته و نابود گردد، و اگر دختر بود زنده بماند، اين فرمان حتماً بايد اجرا شود، براى متخلفين از اجراى فرمان، مجازات شديد در نظر گرفته شده است… حتماً… حتماً.
كنترل شديد در همه جا اجرا گرديد، جلادان خونآشام نمرودى، در همه جا حاضر بودند، نوزادهاى پسر را مىكشتند، و نوزادهاى دختر را زنده مىگذاشتند.
كار به جايى رسيد كه به نوشته بعضى از تاريخ نويسان 77 تا 100 هزار نوزاد كشته شدند.(184)
مادر ابراهيم عليهالسلام بارها توسط ماماها و قابلههاى نمرودى آزمايش شد، ولى آنها نفهميدند كه او باردار است، و اين از آن جهت بود كه خداوند رحم مادر ابراهيم عليهالسلام را به گونهاى قرار داده بود كه نشانه باردارى آشكار نبود.(185)
همه جا سخن از كشتن نوزادهاى پسر بود، و جاسوسان نمرود، اين موضوع را با مراقبت شديد دنبال مىكردند، در چنين شرايط سختى پدر ابراهيم عليهالسلام بيمار شد و از دنيا رفت.
بونا مادر شجاع و شيردل ابراهيم عليهالسلام خود را نباخت و همچنان با امداد الهى به زندگى ادامه داد، و با اين كه فشار زندگى لحظه به لحظه بر او شديدتر مىشد، و همواره سايه هولناك دژخيمان تيره دل و بيرحم را مىديد، تسليم نمروديان نشد و تصميم گرفت خود را معرفى نكند و نوزاد خود را پس از تولد، با كمال مراقبت، در مخفىگاهها حفظ نمايد.
آرى، گرچه فرمان نمرود، ترس و وحشت عجيبى در مردم ايجاد كرده بود، ولى مادر شجاع ابراهيم عليهالسلام با توكل به خداى يكتا، تصميم گرفت تا بر خلاف اين فرمان، كودك خود را از گزند دست خون آشامان نمرودى نگه دارد.
قصه هاي قرآني محمدي اشتهاردي
نظر دهید » << 1 ... 674 675 676 ...677 ...678 679 680 ...681 ...682 683 684 ... 798 >>