
مدح و ذم در حال رضا و غضب
افلاطون : آنكس كه هنگام خشنودى تو را به آنچه در تو نيست مدح و ثنا گويد،
هنگام خشم تورا به آنچه در تو نيست ذم و نكوهش خواهد كرد.
كشكول شيخ بهايي
نظر دهید » 
پاسخ حكيمانه
وزيرى حكيمى را ديد علف مى خورد.
گفت : اگر به خدمت شاهان در آمده بودى نيازمند به خوردن علف نمى شدى .
حكيم پاسخ داد: تو نيز اگر علف مى خوردى ،نيازمند خدمت شاهان نبودى .
كشكول شيخ بهايي
نظر دهید » 
مبارزات عملى ابراهيم عليهالسلام با بتپرستى
آزر با اين كه ابراهيم را از يكتاپرستى منع مىكرد، ولى وقتى كه چشمش به چهره ملكوتى ابراهيم عليهالسلام مىافتاد، محبتش نسبت به او بيشتر مىشد، از آن جا كه آزر رييس كارخانه بتسازى بود، روزى چند بت به ابراهيم داد تا او آنها را به بازار ببرد و مانند ساير برادرانش آنها را به مردم بفروشد، ابراهيم خواسته آزر را پذيرفت، آن بتها را همراه خود به طرف ميدان و بازار آورد، ولى براى اين كه فكر خفته مردم را بيدار كند، و آنها را از پرستش بت بيزار نمايد، طنابى بر گردن بتها بست و آنها را در زمين مىكشانيد و فرياد مىزد:
مَن يَشتَرىَ مَن لا يَضرُّهُ وَ لا يَنفَعُهُ؛
چه كسى اين بتها را كه سود و زيان ندارند از من مىخرد.
سپس بتها را كنار لجنزار و آبهاى جمع شده در گودالها آورد و در برابر چشم مردم، آنها را در ميان لجن و آب آلوده مىانداخت و بلند مىگفت: آب بنوشيد و سخن بگوييد!!(198)
به اين ترتيب عملا به مردم مىفهمانيد كه: بتها شايسته پرستش نيستند، به هوش باشيد، و از خواب غفلت بيدار شويد و به خداى يكتا و بى همتا متوجه شويد، و در برابر اين بتهاى ساختگى و بى اراده كه سود و زيانى ندارند سجده نكنيد مگر عقل نداريد، مگر انسان نيستيد، چرا آن همه ذلت، چرا و چرا؟! آنها را نزد آزر آورد و به او گفت: اين بتها را كسى نمىخرد، در نزد من ماندهاند و باد كردهاند.
فرزندان آزر توهين ابراهيم به بتها را به آزر خبر دادند، آزر ابراهيم را طلبيد و او را سرزنش و تهديد كرد و از خطر سلطنت نمرود ترسانيد.
ولى ابراهيم به تهديدهاى آزر، اعتنا نكرد. آزر تصميم گرفت ابراهيم را زندانى كند، تا هم ابراهيم در صحنه نباشد و هم زندان او را تنبيه كند، از اين رو ابراهيم را دستگير كرده و در خانهاش زندانى كرد و افرادى را بر او گماشت تا فرار نكند.
ولى طولى نكشيد كه او از زندان گريخت و به دعوت خود ادامه داد و مردم را از بت و بتپرستى بر حذر داشت و به سوى توحيد فرا مىخواند.(199)
قصه هاي قرآني محمدي اشتهاردي
نظر دهید » 
سخت ترين كار
اميرمؤ منان عليه السلام : سخت ترين كارها سه چيز است :
الف در همه حال به ياد خدا بودن .
ب دوستان را با مال يارى كردن .
ج حق به جانب ديگران دادن .
كشكول شيخ بهايي
نظر دهید » 
گفتگوى ابراهيم عليهالسلام با آزر
آزر عموى ابراهيم عليهالسلام بود، ولى ابراهيم به خاطر سرپرستى آزر، او را پدر مىناميد، ابراهيم عليهالسلام تصميم گرفت نخست آزر را به خدا پرستى دعوت كند، از اين رو با آزر به گفتگو پرداخت، زيرا آزر بت پرست معروف و بتساز بود، اگر او هدايت مىشد، بسيارى به پيروى از او دست از بتپرستى مىكشيدند.
گفتگوى ابراهيم با آزر، داراى چندين مرحله است، در آغاز با نرمش، استدلال، و در مراحل بعد با تندى با او برخورد كرد. آيات قرآن بيانگر اين مراحل است. در آيات قرآن چنين آمده: ابراهيم خطاب به آزر گفت:
اى بابا! چرا چيزى را مىپرستى كه نه مىشنود و نه مىبيند، و نه هيچ مشكلى را از تو حل مىكند؟!
اى بابا! دانشى براى من آمده كه براى تو نيامده است، بنابراين از من پيروى كن تا تو را به راه راست هدايت كنم.
اى بابا! شيطان را پرستش مكن كه شيطان نسبت به خداى رحمان، عصيانگر است.
اى بابا! من از اين مىترسم كه از سوى خداوند رحمان عذابى به تو رسد و در نتيجه از دوستان شيطان باشى.
ولى آزر در برابر دعوت مهرانگيز و منطقى ابراهيم، عصبانى شد و او را تهديد به سنگسار كرد، و به او چنين گفت:
اى ابراهيم! آيا تو از معبودهاى من (بتها) روىگردان هستى، اگر از اين كار دست برندارى، تو را سنگسار خواهم كرد، اكنون براى مدّتى طولانى از من دور شو!
ابراهيم عليهالسلام از تهديد آزر نترسيد، در عين حال مرحله ملايمت و نرمش را رعايت كرد تا بلكه عاطفه آزر را تحريك كرده و به نفع خود جذب كند، به آزر رو كرد و گفت:
سلام بر تو، من به زودى از پروردگارم برايت تقاضاى عفو مىكنم، چرا كه او همواره نسبت به من مهربان بوده است و از شما، و آنچه غير خدا مىخوانيد، كنارهگيرى مىكنم و پروردگارم را مىخوانم و اميد آن را دارم كه در خواندن پروردگارم، بىپاسخ نمانم.(195)
قصه هاي قرآني محمدي اشتهاردي
نظر دهید » 
ورود ابراهيم به شهر بابِل
ابراهيم عليهالسلام پس از خروج غار و سير و سياحت و تكميل خداشناسى و معادشناسى، در حالى كه نوجوان بود وارد شهر بابل پايتخت نمرود گرديد. شهرى كه غرق در فساد بود، و مردم آن از نظر معنوى در حد صفر بودند و عقايد خرافى مانند: بتپرستى، نمرودپرستى و انواع خرافات ديگر در ميانشان رواج داشت.
ابراهيم طبق معمول نخست به خانه مادرش رفت، پدرش مدتها قبل از دنيا رفته بود، به عمويش كه سرپرستش بود و نامش آزر بود، پدر مىگفت. ابراهيم دعوتش را از آزر شروع كرد.
ابراهيم عليهالسلام ديد آزر نه تنها از بت پرستان سرشناس است بلكه از بتسازان معروف نيز مىباشد و با سلطنت نمرود ارتباط نزديك دارد، و از آن جا كه گفتهاند عدو شود سبب خير گر خدا خواهد ابراهيم عليهالسلام در خانه آزر، كمتر مورد سوء ظن واقع مىشد.
طبق بعضى از روايات كه از امام صادق عليهالسلام نقل شده: ابراهيم عليهالسلام همراه مادرش وارد شهر شدند و با هم به خانه مادرش رفت، در آن جا براى اولين بار نگاه آزر به چهره ابراهيم عليهالسلام افتاد، آزر كه از اين حادثه نگران به نظر مىرسيد شتابزده به مادر ابراهيم گفت: اين شخص كيست كه در سلطنت شاه (نمرود) باقى مانده است؟ با اين كه به فرمان شاه، پسران را مىكشتند، چرا اين شخص زنده مانده است؟!
مادر براى جلب عواطف آزر گفت: اين پسر تو است، در فلان وقت هنگامى كه از شهر بيرون رفته بودم، متولد شده است.
آزر گفت: واى بر تو اگر شاه از اين ماجرا با خبر شود، ما را از مقامى كه در پيشگاهش داريم عزل مىكند.
مادر گفت: اگر شاه با خبر نشد كه زيانى به تو نخواهد رسيد، و اگر با خبر شد من جواب او را خواهم داد، به طورى كه به مقام تو آسيب نرسد، بگذار اين پسر باقى بماند و براى ما به عنوان پسر باشد.(194)
به اين ترتيب ابراهيم در پناه آزر، حفظ گرديد، چنان كه خداوند موسى عليهالسلام را در دامن فرعون حفظ كرد.
قصه هاي قرآني محمدي اشتهاردي
نظر دهید » 
غرض چهار چيز
چهار چيز براى چهار غرض آفريده شده است :
الف مال براى انفاق نه امساك . ب علم براى عمل ، نه جدل .
ج عبد براى تعبد، نه تنعم . د دنيا براى عبرت ، نه عمارت .
كشكول شيخ بهايي
نظر دهید » 
سيرت نيك با نابودى چهار خوى زشت
مطابق بعضى از روايات كه از امام صادق عليهالسلام نقل شده، چهار پرندهاى كه ابراهيم عليهالسلام آنها را گرفت و ذبح و مخلوط كرد و ده قسمت نمود، و آنها زنده شدند، عبارت بودند از: خروس، كبوتر (يا مرغابى) طاووس، و كلاغ.(191)
اين صحنه، ظاهر ماجرا بود، ولى در حقيقت هر يك از اين پرندگان سمبل يكى از صفات زشت است، خروس كنايه از شهوترانى، مرغابى كنايه از شكمخوارگى، طاووس كنايه از جاهطلبى، و كلاغ اشاره از آرزوى دراز است، اگر انسان، ابراهيم گونه از اين چهار صفت زشت دورى كند، مىتواند مدارج تكامل را پيموده و به مرحله يقين برسد، بر همين اساس مولانا در كتاب مثنوى مىگويد:
تو خليل وقتى اى خورشيد هُش اين چهار طيار رهزن را بكش
خُلق را گر زندگى خواهى ابد سر ببر زين چهار مرغ شوم و بد
بط و طاووس است و زاغ است و خروس(192) اين مثال چار مرغ اندر نفوس
بط حرص است و خروس آن شهوت است جاه طاووس است و زاغ انيت است(193)
قصه هاي قرآني محمدي اشتهاردي
نظر دهید » 
وقت ملاقات
شخصى از دوستش كه به مقام وزارت رسيده بود، طى نامه اى محترمانه وقت ملاقات خواست كه كارى فورى و ضرورى دارم .
وزير در پاسخ نوشت : دوست من ، از زمان صدارت هيچ وقت فراغت ندارم و اشتغال من به اندازه اى زياد است كه حتى فرصت سر خاراندن ندارم . هرگاه فراغت يابم ، هر لحظه اى اراده كنى ، در خدمت خواهم بود.
متقاضى در ذيل ياد داشت وزير نوشت : دوست عزيز، آنگاه كه تو فراغت پيدا كنى ، ديگر مرا به تو كارى نيست و حاجتى به تو نخواهم داشت .
كشكول شيخ بهايي
نظر دهید » << 1 ... 673 674 675 ...676 ...677 678 679 ...680 ...681 682 683 ... 798 >>