
مذاكره عجيب ميثم و حبيب و رشيد
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
روزى ميثم سوار بر اسب مى رفت كه حبيب بن مظاهر اسدى (شهيد فداكار كربلا) كه در ميان بنى اسد بود به استقبال ميثم آمد، هر دو سوار به هم نزديك شدند به گونه اى كه گردن اسبهاى آنها نزديك هم بود و با هم سخن مى گفتند.
نظر دهید » 
پيشگوئى ميثم در مورد مرگ معاويه
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
ابو خالد تمار گويد: روز جمعه اى بود كه با ميثم تمار بر روى رودخانه فرات بوديم ناگهان بادى وزيد، ميثم بيرون آمد و بعد از نگاه به باد گفت : كشتى را محكم داريد كه اين بادى تند است ، همين ساعت معاويه مرد.
يك هفته گذشت ، در جمعه آينده پيكى از شام آمد وقتى از او جوياى حال شدم گفت : اوضاع مردم خوب است ولى معاويه مرد و مردم با يزيد بيعت كرده اند، پرسيدم : در چه روزى مرد؟ گفت : روز جمعه
نام كتاب : پيشگوئيهاى امير المؤمنين عليه السلام
مؤ لف : سيد محمد نجفى يزدى
نظر دهید » 
معاويه نمى ميرد تا آنكه صليب برگردن آويزد
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
علامه مجلسى قدس سرّه روايت كند كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: پسر هند (يعنى معاويه ) نمى ميرد تا اينكه صليب برگردن خود آويزان كند و همچنان شد كه حضرت فرموده بود.
نظر دهید » 
ميثم و مختار در زندان
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
عبيدالله بن زياد ميثم را به زندان افكند، همراه ميثم ، مختار بن ابى عبيدة را (كه انتقام خون شهداء كربلا را بعدا از قاتلين آنها گرفت ) نيز به زندان افكند.
ميثم به مختار گفت : تو از زندان آزاد خواهى شد و براى خونخواهى (امام ) حسين عليه السّلام قيام مى كنى و اين مرد- عبيدالله - كه ما را مى كشد خواهى كشت !
عبيدالله تصميم گرفت مختار را بكشد، همينكه خواست اين تصميم را اجرا كند، نامه اى از يزيد به او رسيد كه در آن دستور آزادى مختار نوشته شده بود، عبيدالله او را آزاد كرد، ولى دستور داد ميثم را به دار آويزان كنند. وقتى ميثم را مى بردند مردى به او گفت : اى ميثم تو از اين بى نياز بودى (خود را به هلاكت انداختى ) ميثم تبسمى كرد و در حالى كه به آن درخت اشاره مى كرد گفت : من براى اين آفريده شدم و اين نيز براى من رشد كرده است .
وقتى ميثم را بر چوبه دار آويزان كردند (همان جائى كه حضرت على عليه السّلام خبر داده بود، البته دارآويز در سابق به صورت صليب بوده است نه حلق آويز، يعنى او را به چوبه دار بالا برده مى بستند، بدون اينكه طناب دار را بر حلق او ببندند، و پس از مدتى با نيزه يا تير او را مى كشتند)
مردم اطراف چوبه دار جمع شدند، وقتى عمروبن حريث منظره را در كنار خانه خود ديد گفت : بخدا كه ميثم به من مى گفت كه همسايه تو مى شوم ، سپس به كنيز خود دستور داد زير آن چوبه را تميز كرده و آب بپاشند و خوشبو كند.
ميثم بالاى دار شروع كرد از فضائل بنى هاشم بيان كردن به گونه اى كه به ابن زياد خبر دادند كه اين بنده شما را رسوا كرد، آن ملعون دستور داد تا لجام بر دهان او زنند و اولين مخلوق خدا بود كه در اسلام به او لجام زده شد.
سه روز گذشت و روز سوم با حربه اى او را هدف قرار دادند، تكبير گفت و در آخر آن روز از بينى و دهانش خون آمد (و به شهادت رسيد) و شهادت او ده روز قبل از آمدن سيدالشهداء عليه السّلام به عراق بود
نام كتاب : پيشگوئيهاى امير المؤمنين عليه السلام
مؤ لف : سيد محمد نجفى يزدى
نظر دهید » 
داستانى عجيب از رشيد و ابى اراكة
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در زمانى كه رشيد هجرى فرارى بود و ماءموران زياد در پى او بودند، روزى نزد مردى بنام ابواراكه وارد شد، ابواراكه با عده اى از يارانش نزديك در (شايد در راهرو) نشسته بود كه رشيد وارد شد، از ديدن رشيد بسيار هراسناك شد به دنبال او آمد و به او گفت :
واى بر تو مرا كشتى و فرزندان مرا يتيم كردى و نابودى نمودى ! رشيد گفت : چرا؟ گفت :
تو تحت تعقيب هستى و اكنون به خانه من آمدى و دوستان من تو را ديده اند (و گزارش خواهند نمود).
رشيد گفت : هيچكدام از آنها مرا نديده اند! ابواراكه گفت : تو مرا نيز به مسخره گرفته اى ، آنگاه رشيد را در بند كشيد و محكم بست تا نگريزد! و در اتاقى محبوس كرد و در را بست .
سپس به نزد يارانش بازگشت و براى اينكه بفهمد آيا كسى رشيد را ديده است يا نه به آنها گفت : به نظرم رسيد پيرمردى هم اكنون وارد منزل من شده است ، آنها گفتند:
ما هيچكس را نديديم ، او چند بار سخن خود را تكرار كرد، اما همگى انكار كردند.
ابواراكه مى ترسيد تا مبادا ديگران رشيد را ديده باشند و به زياد گزارش كرده باشند به اين منظور راهى مجلس زياد شد تا ببيند جريان چيست و اگر آنها بو برده اند خودش اعتراف كند و رشيد را تحويل دهد.
به مجلس زياد آمد و نزد او نشست ، در اين ميان ناگاه رشيد را ديد كه بر استر او سوار شده به مجلس زياد مى آيد، رنگ صورتش پريد و خشكش زد و يقين كرد كه نابود شده است .
رشيد از استر پياده شد و نزد زياد آمد و سلام كرد، زياد از جا برخاست و او را در آغوش كشيد و بوسيد. سپس شروع كرد از او راجع به سفر او و بستگان او پرسيدن ، بعد از لحظاتى رشيد رفت .
ابواراكه به زياد گفت : خداوند برايت خير خواهد اى امير، اين پيرمرد كه بود؟
زياد گفت : او يكى از برادران ما از اهل شام بود كه به زيارت ما آمده بود.
ابواراكه به منزل خود آمد، مشاهده كرد رشيد در اتاق به همان حال (در بند) بود، به رشيد گفت : حالا كه نزد تو اين دانش است كه مى بينم هر كار كه خواهى بكن و هرگاه كه خواستى نزد ما آى
نام كتاب : پيشگوئيهاى امير المؤمنين عليه السلام
مؤ لف : سيد محمد نجفى يزدى
نظر دهید » 
دختر رشيد از شهادت پدر مى گويد:
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
شخصى بنام ابوحسان عجلى گويد: از دختر راشد (رشيد)، هجرى راجع به جريان پدرش پرسيدم گفت : از پدرم شنيدم كه اميرالمؤمنين عليه السلام به او فرمود: اى راشد چگونه است صبر تو آنگاه كه حرامزاده بنى اميه تو را بخواند و دستها و پاها و زبان تو را قطع كند؟
عرض كردم : يا اميرالمؤمنين آيا سرانجام آن بهشت است ؟ فرمود: آرى اى راشد، تو در دنيا و آخرت با من هستى .
دختر رشيد گويد: بخدا قسم كه پس از مدتى عبيدالله بن زياد ناپاك ، رشيد را خواست و به او دستور داد تا از اميرالمؤمنين بيزارى جويد و به او گفت : صاحب تو در مورد مرگ تو چه خبرى داده است ؟
رشيد گفت : دوست من صلوات الله عليه به من خبر داده كه تو مرا به بيزارى از او دعوت مى كنى و من قبول نمى كنم و تو دستها و پاها و زبان مرا قطع مى كنى .
ابن زياد گفت : بخدا قسم كه حتما سخن او را دروغ مى گردانم ، سپس فرمان داد تا دستها و پاهاى او را قطع كنند ولى زبانش را آزاد گذارند.
دختر رشيد گويد: پدرم را با دست و پاى بريده آوردند، به او گفتم : اى پدرم فدايت شوم آيا از اين مصيبت احساس درد مى كنى ؟ گفت : نه بخدا قسم مگر به مقدار فشارى كه هنگام ازدحام به انسان مى رسد وقتى همسايگان نزد او آمدند به آنها گفت : صفحه و دواتى بياوريد تا آنچه مولاى من اميرالمؤمنين عليه السلام به من خبر داده براى شما بگويم و سپس شروع كرد به گفتن اخبار مهم از كلام حضرت امير عليه السلام .
وقتى جريان را به ابن زياد بازگو كردند كسى را فرستاد تا زبان او را نيز قطع كرد و او در همان شب به رحمت ايزدى پيوست .
اميرالمؤمنين او را راشد نام نهاده بود و به او علم اجلها و بلاها را تعليم كرده بود، گاهى با شخصى برخورد مى كرد و مى گفت : اى فلانى تو با فلان مرگ خواهى مرد و همانگونه مى شد كه خبر مى داد
نام كتاب : پيشگوئيهاى امير المؤمنين عليه السلام
مؤ لف : سيد محمد نجفى يزدى
نظر دهید » 
اينها به زودى بر شما پيروز مى شوند و…
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
مردى بنام زياد گويد: در خانه حضرت على عليه السلام بوديم ، عده اى از شيعيان و خواص حضرت نيز حضور داشتند، حضرت نگاهى به حاضرين انداخت و چون در ميان ما غريبه اى نديد فرمود:
همانا اين گروه بزودى بر شما پيروز مى شوند، دستهاى شما را قطع مى كنند و چشمهاى شما را درمى آوردند، يكى از ما گفت : شما در آن زمان زنده ايد؟ حضرت فرمود: خداوند مرا از اين امر مصون داشته ، در اين ميان حضرت متوجه شد كه يكنفر گريه مى كند، فرمود: اى پسر احمق ، آيا هم لذتهاى دنيا را مى خواهى ، هم درجات آخرت را، خداوند فقط به استقامت كنندگان وعده (سعادت ) داده است
نام كتاب : پيشگوئيهاى امير المؤمنين عليه السلام
مؤ لف : سيد محمد نجفى يزدى
نظر دهید » 
گفتگوى امام حسين عليه السلام با عمر سعد در كربلا
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
و اين چنين بود كه پيشگوئى اميرالمؤمنين عليه السلام در حق اين ملعون به حقيقت پيوست و از مسائل عبرت انگيز تاريخ آنكه او حتى به حكومت رى نيز نرسيد و زيانكار دو جهان شد و اين حقيقت را سيدالشهداء عليه السلام در كربلا به عمر سعد نيز خبر داد.
حضرت امام حسين عليه السلام به عمر سعد پيغام داد كه مى خواهم با تو صحبت كنم ، امشب ميان دو لشكر نزد من آى .
عمر سعد با بيست نفر، امام حسين عليه السلام نيز با بيست نفر آمدند، وقتى نزديك شدند، حضرت به ياران خود فرمود كنارى روند، فقط برادر گراميش حضرت عباس و پسر بزرگوار او على اكبر عليه السلام با حضرت ماندند، عمر سعد نيز چنين كرد و فرزندش حفص و غلام او باقى ماندند.
امام حسين عليه السلام به او فرمود: واى بر تو اى پسر سعد، از خدائى كه بازگشت تو به سوى اوست نمى ترسى ، آيا با من جنگ مى كنى در حالى كه منم پسر آنكه تو ميدانى (يعنى من فرزند رسول خدايم ) رها كن اين گروه را و با من باش ، اين كار، تو را به خداوند نزديك تر مى كند.
عمر سعد گفت : مى ترسم خانه مرا ويران كنند!
حضرت فرمود: من برايت خواهم ساخت .
عمر سعد گفت : مى ترسم مزرعه مرا مصادره كنند.
حضرت فرمود: من از اموال خودم در حجاز بهتر از آن را به تو مى دهم .
عمر سعد گفت : خانواده ام چه ؟ بر آنها نگرانم ، (حضرت فرمود: من سلامتى آنها را تضمين مى كنم ، عمر سعد ساكت شد و جوانى نداد) حضرت از او روى گردانده و در همان حال او را نفرين كرده فرمود:
چيست ترا؟ خداوند تو را در بسترت ذبح كند در اين دنيا، در روز قيامت تو را نيامرزد، بخدا كه اميدوارم از گندم عراق (بعد از من ) نخورى جز اندكى !
عمر سعد در حالى كه سخن حضرت را مسخره مى كرد گفت : اگر گندم نشد به جو كفايت است .(149)
و سرانجام نيز بدون اينكه به رى برسد با خفت و خوارى به دست مختار كشته شد.
و در روايت ديگرى سيدالشهداء عليه السلام به او فرمود: آيا مرا مى كشى به اين خيال كه آن حرامزاده پسر حرامزاده تو را حاكم شهرهاى رى و گرگان كند(150) بخدا سوگند مزه گواراى آن را هرگز نخواهى چشيد، اين قرارى است بسته شده ، هر چه مى خواهى انجام ده ، تو بعد از من نه شادى دنيا خواهى ديد و نه آخرت ، گويا سر تو را مى بينم كه بر روى نى در كوفه نصيب شده ، كودكان آن را هدف قرار داده سنگباران مى كنند(151)
در تاريخ آمده است كه مردم سالها قبل از جريان كربلا عمر سعد را بعنوان قاتل الحسين مى شناختند،(152) و چون از جريان كربلا بازگشت و مورد توبيخ عام و خاص قرار گرفت در مشاجره اى كه با عبيدالله رخ داد گفت : ((بخدا سوگند هيچ انسانى از سفرى برنگشته آنگونه كه من برگشتم ، عبيدالله را اطاعت كردم و خدا را معصيت نمودم و پيوند فاميلى را بريدم
نام كتاب : پيشگوئيهاى امير المؤمنين عليه السلام
مؤ لف : سيد محمد نجفى يزدى
نظر دهید » 
عاقبت محبت رياست و جاه طلبى
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
عمر سعد گفت : باشد، ولى آن شب را فكر مى كرد و مردّد بود، و شنيده شد كه در ضمن اشعارى با خود زمزمه مى كرد كه :
ءاترك ملك الرى و الرى منية ام ارجع مذموما بقتل حسين
و فى قتله النار اللتى ليس دونها حجاب و ملك الرى قره عين
((آيا حكومت رى را رها كنم ، با اينكه رى آرزوى من است ؟! يا اينكه با كشتن حسين مذمت را قبول كنم ؟ ميدانم كه در كشتن حسين آتش است كه جدايى از آن نيست ، ولى حكومت رى روشنى چشم من است .))
فردا كه نزد عبيدالله آمد و بهانه آورد كه شما مرا به حكومت رى منصوب كرده اى و در ميان مردم پخش شده است ، اگر صلاح مى دانى من به همانجا بروم و شما از بزرگان كوفه كسانى را كه از من كارآزموده ترند به سوى حسين بفرستى و نام عده اى را نيز برد.
عبيدالله گفت : من با تو در مورد كسى كه مى خواهم بفرستم مشورت نكردم ، تو خودت اگر با لشكريان ما مى روى و گرنه آن حكم (فرماندارى رى را) بما برگردان .
عمر سعد كه چنين ديد آن را پذيرفت
نام كتاب : پيشگوئيهاى امير المؤمنين عليه السلام
مؤ لف : سيد محمد نجفى يزدى
نظر دهید » << 1 ... 168 169 170 ...171 ...172 173 174 ...175 ...176 177 178 ... 203 >>