
ادبی «امام حکمت و زهد»
یا صادق آل محمد علیهالسلام ! دردا که ظالمان، تو را نفهمیدند و حکمت زهدت را درک نکردند؛ آنجا که علوم پنهان شده سینهات را به تشنگان خویش هدیه میکردی، تا کاروانها چون کالایی گرانبها، کلامت را از این سوی به آن سو تحفه برند.
تو را ظالمان عباسی، از این دیار به آن دیار روانه کردند تا مظلومیت جد خویش را دیگر بار به تصویر بکشی و سرانجام شهادت، صداقت تو را در عشقورزی، به مُهر سرخ خویش تأیید کرد.
«ای پر کشیدنت گذر از درد و داغها دارد هنوز عطر تو را کوچه باغها
دنیا شد از تو روشن و آخر شدی خموش این است سرنوشت تمام چراغها»
ستاره دنبالهدار
در سوگ تو چه سخت میگذرد بر دل ای امام صداقت و راستی! غروب سرخ تو، یادآور غروب خورشید در دریایی است که آمیخته علم و زهدی پیامبر گونه بود و در افقهای دوردست تو شاگردان موج، هنوز به سر و سینه میزنند؛ دریای بیادعایی که سیاست و ملک را به اهل آن واگذاشت.
امروز، شقایقی دیگر از آل رسولالله صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، را بر شانه میبرند تا تنگنای زمین را به سمت آسمان طی کند.
امامی که کتاب علوم نورانیاش را در سینه شاگردانش جاگذاشت تا یادگار ششمین ستاره دنبالهدار آسمان امامت باشد. دردا که غم تو، بغضی سنگین در جانمان انداخته است دردا!
از طایفهای کشته تیغ عشق
صدای سفر میآید. مردی از تبار نور و عرفان، به آوایی حزین، نغمه خداحافظی میخواند و کوچههای غربت جهان، زیر گامهایش سر خم کردهاند تا عبور تمام صداقت را در خویش احساس کنند.
یا صادق آل محمد(ع)! چگونه با نگاه روشن تو وداع گوییم که هر لحظه، کام تشنه جانمان در آرزوی شنیدن توست تا جرعهای از کشف و کرامات تو را توشه راه خویش کنیم.
این سو تلخی رفتار شهر و نوشانیدن جام زهر و آن سو، تهنیت و شادی فرشتگان در پیوستن تو با ابدیت، جاری است و به راستی که:
«این طایفه سرنوشتشان معلوم است یا کشته تیغ عشق یا مسمومند»
در سوگ صادق علیهالسلام
به راستی دوزخ جهان برای مردان بهشتی، تنگنای سیاه و تاریکی است که جز پریدن مرغ روحشان چارهای دیگر نیست و امشب، امام صداقت و مهرورزی، به بالاترین قله حقیقت قدم میگذارد و زهر کینه در جویبار سرخ اندام مبارکش، تلنگری برای پرواز او تا عرش خواهد شد.
امشب، اذان که میگویند، گلدستههای شهر در سوگت کمر خم میکنند تا تعظیم رکوع نماز را دلشکستهتر از همیشه زمزمه کنند. چه سنگین است خاموشی شمعی که پروانگان عشق را به دور حریم خویش، عشقورزی میآموخت.
«بس که از سوز دل پروانه گریانم چو شمع اشک میریزد سحر هر شب به دامانم چو شمع
آه ای بختسیه بگذار یک شب تا سحر بر فراز دوست شمعی بر فروزانم چو شمع»
زیرنویس
شهادت ششمین امام شیعیان، بنیانگذار تعادل اندیشه و نخستین پایه گذار عرفان در اسلام، حضرت امام صادق علیهالسلام را تسلیت میگوییم.
—————————————–
موسسه جهانی سبطین علیهم السلام
نظر دهید » 
بركت سير كردن يك حيوان گرسنه!
يكی از دوستان شيخ نقل میكند كه: روزی به اين جانب فرمود:
« شخصی از يكی از كوچههای قديمی تهران عبور میكرد، ناگاه چشمش به داخل جوی به سگی افتاد كه چند بچه داشت، بچهها به پستان مادر حمله میبرند ولی مادر از فرط گرسنگی قارد به شير دادن نبود و از اين وضع رنج میبرد، او بلافاصله به دكان كبابی در همان كوچه رفت و چند سيخ كباب گرفت، و پيش آن سگ ريخت…، در سحر همان شب خداوند متعال به آن شخص عنايتی كرد كه گفتنی نيست. »
كيمياي محبت ري شهري زندگينامه شيخ رجبعلي خياط
نظر دهید » 
اهمیت ندادن به اطعام، علت مرگ فرزند
هم ايشان نقل كرده كه: شخصی به رغم درمانهای مختلف در داخل و خارج، بچهدار نمیشد تا اینکه يكی از ياران شيخ او را به خدمت ايشان آورد و جريان را گفت، شيخ فرمود:
« خداوند به اينها دو پسر میدهد و هر پسری كه داد يك گاو بكشند و بدهند خلق الله. »
پرسيد: برای چه؟
ايشان پاسخ دادند:
« من از امام رضا عليه السلام خواستم و ايشان هم قبول كردند. »
پسر اول به دنيا آمد، پدر، به فرموده شيخ، گاو كشت و اطعام كرد، ولی پس از تولد پسر دوم عدهای از اقوام پدر، با طرح مسايلی مانند اين كه: مگر شيخ رجبعلی خياط امام زاده است؟! معجزه كرده؟! او چكاره است كه میگويد اين طور میشود؟ و …، مانع از كشتن گاو و اطعام شدند، و هنگامی كه معرف او به شيخ، تأكيد میكند كه اين كار را انجام بده، میگويد: اين كارها خرافات است. پس از چندی فرزند دوم از دنيا رفت.
كيمياي محبت ري شهري زندگينامه شيخ رجبعلي خياط
نظر دهید » 
اطعام چهل نفر و شفای بيمار
يكی از دوستان شيخ میگويد: فرزندم تصادف كرده و در بيمارستان بستری بود، نزد جناب شيخ رفتم و عرض كردم: چه كنم؟ فرمود:
« ناراحت نباش، گوسفندی بخر و چهل نفر از كارگرهای ميدان را جمع كن و برايشان آبگوشت درست كن و يك روضه خوان هم دعوت كن تا دعا كند. وقتی آن چهل نفر «آمين» گفتند، بچه تو خوب میشود و روز بعد به خانه میآيد. »
كيمياي محبت ري شهري زندگينامه شيخ رجبعلي خياط
نظر دهید » 
ياری نابينا و نورانيت دل
یکی از شاگردان شیخ نقل كرد كه: يك روز با تاكسی در «سلسبيل» میرفتم، نابينايی را ديدم كه در انتظار كمك كسی كنار خيابان ايستاده است، بلافاصله ايستادم و پياده شدم و به او گفتم: كجا میخواهی بروی؟
گفت: میخواهم بروم آن طرف خيابان.
گفتم: از آن طرف كجا میخواهی بروی؟
گفت: ديگر مزاحم نمیشوم.
با اصرار من گفت: میروم خيابن هاشمی، سوارش كردم او را به مقصد رساندم.
فرد صبح خدمت شيخ رسيدم، بدون مقدمه گفت:
« آن كوری كه سوارش كردی و به منزل رساندی جريانش چه بود؟ »
داستان را گفتم، گفت:
« از ديروز كه اين عمل را انجام دادی خداوند متعال نوری در تو خلق كرده كه در برزخ هنوز هست. »
كيمياي محبت ري شهري زندگينامه شيخ رجبعلي خياط
نظر دهید » 
مقام حضرت عبدالعظيم الحسنی
يكي از ياران شيخ میگويد: با شيخ به زيارت سيد الكريم عليه السلام رفتيم، (جناب شيخ) از ايشان ( يعنی از حضرت عبدالعظيم ) پرسيدند كه:
« از كجا به اين مقام رسيديد؟ »
حضرت عبدالعظيم عليه السلام فرمود:
از طريق احسان به خلق، من قرآن مینوشتم و با زحمت میفروختم و پول آن را احسان میكردم!
كيمياي محبت ري شهري زندگينامه شيخ رجبعلي خياط
نظر دهید » 
«دیوار اسلام را بالا بردی»
گوشه های رهبانیت را تحریم کردی؛ بساط غالیان برچیده شد.
ایمان را به بازارهای شهر آوردی؛ تجارت عشق رونق گرفت.
پنجه درافکندی با دروغهای بافته شده به نام احادیث جعلی؛ به میان مدرسههای «اصحاب کلام» رفتی تا پرده از کلام پیامبر برداری؛ خرمن خرافات را سوزاندی و در برابر بدعتها ایستادی تا آینه دین الهی زنگار نگیرد و شفاف بماند؛ به رنگ فطرت آدمی، دیوارهای اسلام را بالا بردی و ساختمانی مستحکم برافراشتی تا از هجوم تفسیرهای ناروا گزندی نبیند.
سؤالهای عطشان، جوابهای تو را طالبند
در جهان پر گله امروز، نگاههای تو دریچهای است به سوی گشایش و آبی بر جگر سوخته دردمندان بلا. پیش گفتارها، امضای تو را میطلبند و صفحهها، شیرازه پشتیبانیات را.
نفسهای مسیحیاییات، کافی است تا بالهای دربند را رهایی ببخشند. سؤالهای عطشان امروز، جوابهای بسنده تو را میطلبند و عقلهای فراری، دل به دستهای گرم تو بستهاند.
تاریکیهای بیروزن امروز، به جستوجوی تو، دل به درهای بسته میکوبند. عشق به پنجرههای تن و سر، در سودای خیال توست. به گفتوگوی تو، کاروانهای حیرت بار میبندند و جادههای تردید منتظر مینشینند.
کجاست سلامت که گرهگشاست و کلامت که پردهگشاست و جذبه نامت که هوش از سر اهالی دانش میرباید؟
مکتب جعفری
در روزگار فقر تفکر، بر کرسیهای معرفت نشستی تا پیام شیعه را به گوش جویندگان برسانی. دانش را به خانه دین بردی و به اهالی دین یاد دادی که بیندیشند.
جوانان شیعه را به کلاس اندیشه بردی و چراغ انتقاد را در ذهن و ضمیرشان برافروختی.
دانش از کف دستهای تو روییده است و هنوز میروید. شاگردان مکتب تو، شعاع پرفروغ آموزههای تو را تکثیر کردند و هنوز این شعاع پرفروغ تکثیر میشود.
نظر دهید » 
ادبی «وقتی تو رفتی…»
یک روز، وقتی کبوتران و سروها بیدار شدند، کسی به دیدنشان نیامد و احوال تنهایی دلشان را نپرسید.
یک روز، وقتی کوهها با آمدن خورشید پلک گشودند، نسیم، عطر تو را برایشان به ارمغان نبرد.
یک روز، وقتی زمین نفس کشید، عطر لبخند تو را حس نکرد و سوز زمستان، تا مغز استخوانش را لرزاند.
تو که نیامدی، دنیا مثل همه دیوارهای گلی، زیر برفهای فراموشی لرزید.
باران مهربان امامت
هنوز صدای هقهق شببوها در کوچههای بعد از تو سرگردانند.
منصور دوانیقی، لبخند میزند به آینههای وحشتزده روبه رویش. منصور، عطر امامت پیوسته تو را حس میکرد. گمان میکرد بعد از تو، باران رحمت امامت، تشنگی زمین را درنیابد؛ اما باران مهربان امامت، تشنگی زمین را فراموش نمیکند. این باران، ادامه توست؛ همانگونه که تو ادامه عدالت علی علیهالسلام بودی.
ترویج طعم فقه
حس کردی مهمترین وظیفه امامت امروز تو ترویج فقه است. ولایت و امامت و اطاعت از امامت را به شاگردانت آموختی تا دنیا، طعم امامت تو را بچشد.
هنوز دنیا، عطر کلام تو را حس میکند. هنوز هر صبح، عطر سلام تو را از سطرسطر پیشانی خورشید میخوانیم.
تو هنوز زندهای، تو هنوز ادامه داری و تا روزی که عطر امامت جاری باشد، ما عطر تو را احساس خواهیم کرد.
منادی اتحاد و انسجام اسلامی
وحدت اسلامی، ریشه در درسهای تو دارد، انسجام اسلامی، با کلام تو گره خورده است.
عطر تو در جان وحدت و روح انسجام، دویده است. درسهای تو، دستهای اتحاد و یکپارچگی ملتهای مسلماناند.
تو، چشمه هنوز جاری و همیشه جاری اسلامی
نظر دهید » 
«بوی آسمانی دانش»
بغضهای ریشهدار در بقیع روح انسان خیمه زده است.
دقایق غم را اشکهای ما قطره قطره دنبال میکند.
چه فصل متروکی است پاییز اندوه؛ اما تا روزگار دنیا هست، گریزی از مرور سطور این فصل نیست.
امروز، کتاب دانش، مرثیههایی در دل دارد که هر کدام جگرسوز است و پر خراش. خاک بقیع، بوی آسمانی دانش را میپراکند.
نام بقیع که میآید، یادی کبود در آغوش غزلهای ما میماند.
نام بقیع که میآید، چشمههای بیاختیار اشک، از صفحات تاریخ جاری میشود.
امروز، گاه سفر به مکتب احادیث «صدق» با چشمان اشکبار فراق است.
قطعههای غمزده
امروز، اشکهای قلم، نماینده قطعههای غمزدگی است.
در وادی پر از اشتیاق دانایی، ضجه و شیون منتشر است.
موج موج شانهها میآیند، روبه روی دریا تباری که نامش «صادق» است تا ترجیعبندهای تلاطم را بسرایند. امروز دوبیتیهای «وا اماما»، زمزمه بقیعستان دل است.
نظر دهید » << 1 ... 711 712 713 ...714 ...715 716 717 ...718 ...719 720 721 ... 798 >>