
مهماندوستى ابراهيم عليهالسلام و لقب خليل براى او
در مهمان دوستى ابراهيم عليهالسلام سخنهاى بسيار گفتهاند، از جمله:
1 - روزى پنج نفر به خانه ابراهيم عليهالسلام آمدند (انها فرشتگان مأمور خدا همراه جبرئيل، به صورت انسان(225) نزد ابراهيم عليهالسلام آمده بودند). ابراهيم با اين كه آنها را نمىشناخت، گوسالهاى را كشت و براى آنها غذاى لذيذى فراهم كرد(226) و جلو آنها نهاد، آنها گفتند: از اين غذا نمىخوريم، مگر اين كه به ما خبر دهى كه قيمت اين گوساله چقدر است؟!
ابراهيم گفت: قيمت اين غذا آن است كه در آغاز خوردن بسمالله و در پايان الحمدلله بگوييد.
جبرئيل به همراهان خود گفت: سزاوار است كه خداوند اين مرد را به عنوان خليل (دوست خالص) خود برگزيند.(227)
2 - روزى ديگر، گروهى بر ابراهيم عليهالسلام وارد شدند، در خانه غذا نبود، ابراهيم با خود گفت: اگر تيرهاى سقف خانه را بيرون بياورم و به نجار بفروشم، تا غذاى مهمانان را فراهم كنم، مىترسم بتپرستان از آن تيرها، بت بسازند. سرانجام مهمانان را در اطاق مهمانى جاى داد و پيراهن خود را برداشت و از خانه بيرون رفت، تا به محلى رسيد و در آن جا مشغول نماز شد، پس از خواندن دو ركعت نماز، ديد پيراهنش نيست، دانست كه خداوند اسباب كار را فراهم نموده است، به خانه بازگشت، همسرش ساره را ديد كه سرگرم آماده نمودن غذا است، پرسيد: اين غذا را از كجا تهيه نمودى؟
ساره گفت: اين غذا از همان مواد است كه توسط مردى فرستادى، معلوم شد كه خداوند لطف فرموده و با دست غيبى خود آن غذا را به خانه ابراهيم عليهالسلام فرستاده است.(228)
3 - امام صادق عليهالسلام فرمود: ابراهيم عليهالسلام پدر مهربانى براى مهمانان بود، هرگاه به او مهمان نمىرسيد، از خانه بيرون مىآمد و به جستجوى مهمان مىپرداخت. روزى براى پيدا كردن مهمان از خانه خارج شد و در خانه را بست و قفل كرد و كليد آن را همراه خود برد، پس از ساعتى جستجو، به خانه بازگشت ناگاه مردى يا شبيه مردى را در خانه خود ديد، به او گفت: اى بنده خدا! با اجازه چه كسى وارد اين خانه شدى؟
آن مرد گفت: با اجازه پروردگار اين خانه، اين سخن سه بار بين ابراهيم عليهالسلام و آن مرد تكرار شد، ابراهيم دريافت كه آن مرد جبرئيل است، خداوند را شكر و سپاس نمود. در اين هنگام جبرئيل گفت: خداوند مرا به سوى يكى از بندگانش كه او را خليل (و دوست خالص) خود كرده، فرستاده است.
ابراهيم فرمود: آن بنده را به من معرفى كن، تا آخر عمر خدمتگزار او گردم.
جبرئيل گفت: آن بنده تو هستى.
ابراهيم گفت: چرا خداوند مرا خليل خوانده است؟
جبرئيل گفت: زيرا تو هرگز از احدى چيزى را درخواست نكردى و هيچ كس هنگام درخواست از تو جواب منفى نشنيد.(229)
قصه هاي قرآني محمدي اشتهاردي
نظر دهید » 
پاك زيستى ابراهيم عليهالسلام
روزى ابراهيم عليهالسلام وقتى كه صبح برخاست (به آيينه نگاه كرد) در صورت خود يك لاخ موى سفيد ديد كه نشانه پيرى است، گفت:
الحمدُ للهِ الَّذِى بَلَغنى هذا المَبلَغَ وَ لَم اَعصِى اللهَ طَرفَةَ عَينٍ؛
حمد و سپاس خداوندى را كه مرا به اين سن و سال رسانيد كه در اين مدت به اندازه يك چشم به هم زدن گناه نكردم.(224)
قصه هاي قرآني محمدي اشتهاردي
نظر دهید » 
4- وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِي أَيّوبَ الْخَزّازِ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللّهِ ع قَالَ مَا مِنْ أَحَدٍ يَمُوتُ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَحَبّ إِلَى إِبْلِيسَ مِنْ مَوْتِ فَقِيهٍ
اصول كافى جلد 1 ص :47 رواية: 4
ترجمه :
4- امام صادق عليهالسلام فرمود: مرگ هيچيك از مؤمنين نزد شيطان محبوبتر از مرگ عالم نيست.
نظر دهید » 
3- مُحَمّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِيّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا الْحَسَنِ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ ع يَقُولُ إِذَا مَاتَ الْمُؤْمِنُ بَكَتْ عَلَيْهِ الْمَلَائِكَةُ وَ بِقَاعُ الْأَرْضِ الّتِي كَانَ يَعْبُدُ اللّهَ عَلَيْهَا وَ أَبْوَابُ السّمَاءِ الّتِي كَانَ يُصْعَدُ فِيهَا بِأَعْمَالِهِ وَ ثُلِمَ فِي الْإِسْلَامِ ثُلْمَةٌ لَا يَسُدّهَا شَيْءٌ لِأَنّ الْمُؤْمِنِينَ الْفُقَهَاءَ حُصُونُ الْإِسْلَامِ كَحِصْنِ سُورِ الْمَدِينَةِ لَهَا
اصول كافى جلد 1 ص :47 رواية: 3
ترجمه :
3 امام هفتم عليه السلام فرمود چون مؤمن بميرد فرشتگان و صومعههاى زمينى كه خدا را در آن عبادت مىكرده و درهاى آسمانيكه اعمالش از آنها بالا ميرفته بر او گريه كنند و در اسلام رخنهئى افتد كه چيزى آنرا نبندد زيرا مؤمنين دانشمند دژهاى اطراف شهر.
نظر دهید » 
درباره ی بهلول
بهلول به ضم باء و سکون ها به معنی گشاده رو و صاحب صورت زیبا و جامع خیرات اطلاق می گردد .
این اسم را براي اشخاص بذله گو و در عین حال حق گو و حاضر جواب نیز به کار می برند . اشخاصی
دیگري هم به این اسم بوده اند ولی بهلول معروف همان شخصی است که در زمان هارون الرشید
میزیسته و از شاگرد هاي مخصوص امام جعفر صادق (ع) بوده و از محبان اهل بیت محسوب شده است
و به روایتی برادر مادري هارون الرشید و به روایت دیگر از بستگان نزدیک هارون عباسی بوده است .
چنانچه در مجالس المومنین قاضی نو اله بیان فرموده بهلول از افاضل عقلاي زمان هارون الرشید و به
مصلحتی خود را به دیوانگی زده است . از بنی اعمام هارون الرشید عباسی و از شاگرد هاي خاص امام
جعفر صادق (ع) بوده و در زمره متقیان عصر هارون الرشید می باشد .
محل تولد او شهر کرفه و اسم اصلی او وهب بن عمرو است . دیوانگی او بدین لحاظ بوده که چون
هارون الرشید براي بقاي خلافت و حفظ سلطنت بیم زیادي از امام هفتم موسی بن جعفر (ع) داشت
درصدد از بین بردن حضرت برآمد و بهانه می انگیخت تا آن امام به حق را به درجه شهادت برساند و
براي این کار آن حضرت را متهم به داعیه خروج نمود و از متقیان زمان خود که از آن جمله بهلول بود
استفنا به قتل امام معصوم نمود .
دیگران فتوا دادند ولی بهلول با راي آنها مخالفت نمود . فوري به خدمت امام رفت و صورت واقعه را به
عرض رساند و التماس نمود تا آن حضرت او را ارشاد نماید و چاره فرماید . در آن وقت آن امام به او
دستور داد که به دیوانگی تظاهر نماید .
این بود که بهلول به مقتضاي وقت و به اشاره امام واجب الاطاعت ، خود را به دیوانگی زد و از تکلیف و
قصاص هارون الر شید خلاصی یافت و در این حال حرف حق از مظلومین را بدون ترس ولی با بیانی
مجنون وار و شیرین بیان دفاع می نمود و گاه خلیفه وقت و ارکان دولت را با بیانات خود رسوا و محکوم
می ساخت . با این وصف مردم به فضل و کمال او ایمان داشته و حکایات مطالب او را سر مشق قرار می
دادند و هنوز در این عصر بیشتر حکایات او در محافل ذکر و از آنها پند گرفته می شود .
اما این روایت ضعیف است . چون خیلی بعید است که معصوم (ع) شخص عاقلی را صریحاً امر کند که
خود را به دیوانگی بزند و آنچه صحیح تر به نظر می رسد بدینگونه است که گویند چند تن از صحا به و
دوستان خاص امام (ع) که به مناسبت دوستی آن حضرت تحت تعقیب قرار گرفته بودند با مشورت
همدیگر به خدمت امام (ع) رسیدند و کسب تکلیف نمودند . امام (ع) جواب آنها را با یک حرف
بوده که همگی دانستند « ج » تحجی ( کتبی یا شفاهی آن معلوم نیست ) نمودار ساختند و آن فقط حرف
که جایز نیست بیش از این سوال کنند . پس هرکدام آن را طوري تعبیر کرده و از خدمت امام مرخص
شدند .
را جلاء وطن دانسته و دیگري جبال و از شهر خارج شدند . بهلول آن را جنون دانسته « ج » یکی از آنها
و خود را به دیوانگی زد و همگی از آن بلیه رفتند .
بهلول دانا
نظر دهید » 
خوب شدن برای خدا!
يكی از علمای معاصر كه خود استاد اخلاق و عرفان است، فرمودند كه:
از جناب شيخ رجبعلی درباره خودم سؤال كردم كه چگونهام؟
پاسخ داد:
« آقای حاج شيخ! دلت میخواهد خوب شوی ولی برای خودت! سعی كن برای خدا بخواهی خوب شوی »!!
كيمياي محبت ري شهري شيخ رجبعلي خياط
نظر دهید » 
وای بر من!
يكی از شاگردان شيخ كه نزديك به سی سال با ايشان بوده نقل میكرد كه: شيخ به من میفرمود:
« روح شخصی از علمای اهل معنا - كه ساكن يكی از شهرهای بزرگ ايران بود - را در برزح ديدم كه تأسف میخورد و مرتب بر زانوی خود میزد و میگفت: وای بر من، آمدم، و عملی خالص برای خدا ندارم!
از او پرسيدم كه چرا چنين ميكند؟ پاسخ داد: در ايام حيات، روزی با يكی از اهل معنا كه كاسب بود برخورد كردم، او مرا به برخی از خصوصيات باطنی خود متذكر ساخت، پس از جدا شدن از او تصميم به رياضت گرفتم، تا مانند آن شخص ديده برزخی پيدا كنم و به مكاشفات و مشاهدات غيبی دست يابم. مدت سی سال رياضت كشيدم تا موفق شدم، در اين هنگام مرگم فرا رسيد، اكنون به من میگويند: تا آن هنگام كه آن شخص اهل معنا تو را متذكر ساخت گرفتار هوای نفس بودی، و پس از آن تقريباً سی سال از عمر خود را صرف رسيدن به مكاشفات و رؤيت حالات برزخی كردی، اينك بگو: عملی كه خالص برای ما انجام دادهای كدام است؟!. »
كيمياي محبت ري شهري شيخ رجبعلي خياط
نظر دهید » 
شرحی از زندگی بهلول
بهلول پیش از آنکه خود را به دیوانگی ظاهر سازد ، زندگانی اعیانی داشت و چون به اشاره امام (ع) به
جنون و دیوانگی ظاهر شد دست از تمام تجملات دنیایی کشید و در حقیقت دیوانه حق و ژنده پوش
حقیقت شد و خرابه را بر قصر هاي هارون ترجیح داد و در این حال خود را بهتر از خلیفه و ارکان دولت
می دانست .
بهلول دانا
نظر دهید » 
2- عَلِيّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللّهِ ع قَالَ إِذَا مَاتَ الْمُؤْمِنُ الْفَقِيهُ ثُلِمَ فِي الْإِسْلَامِ ثُلْمَةٌ لَا يَسُدّهَا شَيْءٌ
اصول كافى جلد 1 ص :46 رواية: 2
ترجمه :
2- و فرمود چون مؤمن عالمى بميرد، رخنهئى در اسلام افتد كه چيزى آن را نبندند
شرح :
صدرالمتألهين فرمايد (((در اينجا اشكالى هست و آن اين است ممكن است فقيهى بميرد و به جاى او يك يا چند فقيه ديگر آيند كه رخنه اسلام بوجود آنها بسته شود (در صورتى كه در روايت فرمود: چيزى اين رخنه را نبدند) و ممكن است از اين اشكال جواب داد به اينكه الف و لام در (((المؤمن الفقيه))) جنسى باشد و ثابت است كه ارتفاع طبيعت به رفع تمام افراد آن است هچنين است حكم مردن زيرا كه آن عدم است ))). بنابر جواب ايشان معنى روايت اين است اگر تمام فقها مردند رخنه جبران ناپذيرى در اسلام افتاده است در صورتى كه انصافا چنين احتمال بسيار ضعيف و از سياق عبارت به دور است، در اين باره با بعضى از فضلاء معاصر گفتگو مىكردم، آنها با اقرار به ضعف آن احتمال مىگفتند اگر عالمى جانشين عالم ديگر شود او خود وجودى مستقل است و رخنه مرگ فقيه سابق را جبران نكرده است، گفتم بنابراين معنى روايت اين است كه فقيه سابق براى اسلام اثرى داشت با مرگ او آن اثر از بين رفت پس اينكه توضيح واضح است و از دائره احاديث و روايات به دور مىباشد، آنچه به نظر قاصر من مىرسد اين است كه چيزهائى كه سبب بقاء و تقويت اسلام است مانند مسجد و مدرسه مؤذن و سرباز حافظ مرز در تأثير تقويت اسلام به پاى فقيه نرسد يعنى هر يك از آنها از بين برود ديگرى جانشين آن شود آن رخنه را جبران كند جز وجود فقيه كه رخنه مرگش را جبران آنها نكند اين روايت تنها در مقام بيان اين معنى است و نظرى به صورت وجود فقيهى سابق ندارد زيرا كه واضح است كه در آنصورت جبران رخنه حتمى است مثلا مهندسى با سنگ و آهن و سيمان سدى مىسازد ولى براى استحكام بيشتر سد فلز و ماده نفيسى هم پيدا مىكند و در آن بكار مىبرد اگر آن به نگهبانان سد بگويد: فلزى در اين سد بكار بردم كه اگر از بين رفت چيزى جاى آن را نمىگيرد، معنى سخنش اين است كه مصالح ساختمانى ديگر جاى آن را نمىگيرد مگر اينكه دوباره خود آن پيدا شود.
نظر دهید » << 1 ... 660 661 662 ...663 ...664 665 666 ...667 ...668 669 670 ... 798 >>