https://eitaa.com/fanoos123

کانال ایتا فانوس

fanoos123@

   سه شنبه 6 مرداد 1405نظر دهید »

توبه جوان فاسق

گروهى در دريا گرفتار طوفان شدند، كشتى ايشان شكست و همه غرق شدند، جز زنى كه بر روى تخته شكسته اى قرار گرفت و نجات يافت ، و خود را به جزيره اى رساند. در آن جزيره جوان راهزن فاسقى بود. چون آن زن را بديد، گفت : تو انسانى يا پرى ؟
گفت : انسان هستم .
هنگامى كه آن فاسق به قصد كامجوئى به آن زن نزديك شد و دست تجاوز به سوى او دراز كرد، زن مضطرب گشت و بر خود لرزيد.
جوان پرسيد: چرا مضطرب شدى ، و وحشت كردى ؟
زن با ايمان گفت : از خداى خويش بر اين عمل مى ترسم .
جوان فاسق پرسيد: آيا تا كنون چنين گناهى مرتكب گشته اى ؟
گفت : هرگز.
جوان فاسق يك لحظه به خود آمد، و خطاب به آن زن پاكدامن گفت : تو هرگز در تمام مدت عمر، چنين گناهى نكرده اى ، و چنين از خداى خويش مى ترسى ، و حال آنكه ارتكاب اين عمل به اختيار تونيست و من تو را مجبور ساخته ام . پس من به ترس از خدا سزاوارترم كه تاكنون بارها مرتكب چنين عمل زشتى شده ام .
پس از قصد خود منصرف شد و از نزد آن زن برخاست ، و از اعمال زشت گذشته خويش پشيمان گشت و توبه نمود، و به سوى خانه خود برگشت .
در ميان راه به راهبى بر خورد. با او همراه شد. آفتاب سوزان بر آنها مى تابيد.
راهب : آفتاب خيلى گرم است . دعا كن خدا ابرى بفرستد تا بر ما سايه افكند.
جوان : من بواسطه اعمال زشتى كه انجام داده ام و هيچ كار نيكى نكرده ام ، نزد خدا آبروئى ندارم كه دعايم مستجاب شود.
راهب : پس من دعامى كنم ، تو آمين بگوى . چنين كردند.
پس از مدت كوتاهى ابرى ظاهر شد و بر سر آنها سايه افكند و آن دو در سايه ابر مسافتى طولانى راه پيمودند، تا اينكه به دو راهى رسيدند.جوان از راهى ، و راهب به راهى ديگر رفت . و آن ابر در مسير حركت جوان قرار گرفت و راهب در آفتاب سوزان ماند.
راهب : اى جوان ، تو از من بهتر بودى ، زيرا دعاى تو مستجاب شد. بگوچه كرده اى كه مستحق اين كرامت شده اى ؟
جوان قصه خود را براى راهب نقل كرد.
راهب گفت : اى جوان ، چون تو از خوف خدا ترك معصيت نمودى و توبه كردى ، خداوند گناهان گذشته ترا آمرزيده است ، و بايد سعى كنى در آينده خوب باشى و هرگز مرتكب گناه نشوى .(51)

كشكول شيخ بهايي


موضوعات: گنجينه احاديث
   دوشنبه 19 مرداد 1394نظر دهید »

28- عِدّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمّدٍ عَنْ بَعْضِ مَنْ رَفَعَهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللّهِ ص إِذَا رَأَيْتُمُ الرّجُلَ كَثِيرَ الصّلَاةِ كَثِيرَ الصّيَامِ فَلَا تُبَاهُوا بِهِ حَتّى تَنْظُرُوا كَيْفَ عَقْلُهُ‏
كتاب كافى جلد 1 ص :31 رواية: 28

ترجمه :
28- امام صادق عليه السلام از پيغمبر اكرم (ص) فرمود: چون مردى را پرنماز و روزه ديديد به او ننازيد تا بنگريد عقلش چگونه است.

 


موضوعات: گنجينه احاديث
   دوشنبه 19 مرداد 1394نظر دهید »

27- عِدّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمّدٍ عَنِ الْهَيْثَمِ بْنِ أَبِي مَسْرُوقٍ النّهْدِيّ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمّارٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللّهِ ع الرّجُلُ آتِيهِ وَ أُكَلّمُهُ بِبَعْضِ كَلَامِي فَيَعْرِفُهُ كُلّهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ آتِيهِ فَأُكَلّمُهُ بِالْكَلَامِ فَيَسْتَوْفِي كَلَامِي كُلّهُ ثُمّ يَرُدّهُ عَلَيّ كَمَا كَلّمْتُهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ آتِيهِ فَأُكَلّمُهُ فَيَقُولُ أَعِدْ عَلَيّ فَقَالَ يَا إِسْحَاقُ وَ مَا تَدْرِي لِمَ هَذَا قُلْتُ لَا قَالَ الّذِي تُكَلّمُهُ بِبَعْضِ كَلَامِكَ فَيَعْرِفُهُ كُلّهُ فَذَاكَ مَنْ عُجِنَتْ نُطْفَتُهُ بِعَقْلِهِ وَ أَمّا الّذِي تُكَلّمُهُ فَيَسْتَوْفِي كَلَامَكَ ثُمّ يُجِيبُكَ عَلَى كَلَامِكَ فَذَاكَ الّذِي رُكّبَ عَقْلُهُ فِيهِ فِي بَطْنِ أُمّهِ وَ أَمّا الّذِي تُكَلّمُهُ بِالْكَلَامِ فَيَقُولُ أَعِدْ عَلَيّ فَذَاكَ الّذِي رُكّبَ عَقْلُهُ فِيهِ بَعْدَ مَا كَبِرَ فَهُوَ يَقُولُ لَكَ أَعِدْ عَلَيّ
اصول كافى جلد 1 صفحه: 30 رواية: 27

ترجمه :
27- اسحاق بن عمار گويد به حضرت صادق عليه السلام عرض كردم: نزد مردى مى‏روم و بعضى از سخنم را مى‏گويم او تمام مقصود مرا مى‏فهمد و مردى ديگر نزد او مى‏روم و تمام سخنم را به او مى‏گويم او طبق گفته من جواب مى‏دهد و مردى ديگر نزد او مى‏روم و سخنم را مى‏گويم او ( چون مقصود مرا نمى‏فهمد) مى‏گويد دوباره بگو. فرمود: اى اسحاق مى‏دانى چرا چنين است؟ گفتم: نه، فرمود: آنكه تمام سخن ترا از بعضى گفتارت مى‏فهمد، كسى است كه نطفه‏اش با عقلش خمير شده است و آنكه پس از اتمام سخنت جواب تو را مى‏گويد كسى است كه عقلش در شكم مادر به او آميخته است و آنكه چون سخنش گوئى گويد: دوباره بگو كسى است كه پس از بزرگ شدن عقلش به او آميخته شده او است كه مى‏گويد دوباره بگو.


موضوعات: گنجينه احاديث
   دوشنبه 19 مرداد 1394نظر دهید »

دواى هرزه گردى خيال
بدان كه هر يك از قواى ظاهره و باطنه نفس، قابل تربيت و تعليم است با ارتياض مخصوص. مثلاً، چشم انسان قادر نيست كه به يك نقطه معينه يا در نور شديد، مثل نور عين شمس مدتى طولانى نگاه كند بدون بهم خوردن پلك‏هاى آن؛ ولى اگر انسان چشم را تربيت كند، چنانچه بعضى از اصحاب رياضات باطله براى مقاصدى عمل مى‏كنند، ممكن است چند ساعت متمادى در قرص آفتاب نظر بدوزد، بدون آن كه چشم بهم خورد يا خستگى پيدا كند. و همين طور به نقطه معينى نظر را بدوزد چندين ساعت بدون حركت؛ و همينطور ساير قواحتى حبس نفس كه - على المحكى - در اصحاب رياضات باطله كسانى هستند كه حبس نفس خود كنند مدت‏هاى زائد بر متعارف نوع.
و از قوايى كه قابل تربيت است قوه خيال و قوه وهمه است كه قبل از تربيت، اين قوا چون طايرى سخت فرار و بى اندازه متحرك از شاخه‏اى به شاخه‏اى و از چيزى به چيزى هستند، به طورى كه انسان اگر يك دقيقه حساب آنها را نگه دارد مى‏بيند كه چندين انتقال‏ متسلسل با تناسبات بسيار ضعيف ناهنجار پيدا نموده؛ حتى بسيارى گمان مى‏كنند كه حفظ طاير خيال و رام نمود آن از حيز امكان خارج و ملحق به محالات عاديه است؛ ولى اين طور نيست و با رياضت و تربيت و صرف وقت، آن را مى‏توان رام نمود و طاير خيا را مى‏توان به دست آورد، به طورى كه در تحت اختيار و اراده حركت كند كه هر وقت بخواهد آن را در مقصدى يا مطلبى حبس كند كه چند ساعت در همان مقصد حبس شود.
و طريق عمده رام نمودن آن، عمل نمودن به خلاف است. و آن چنان است كه انسان در وقت نماز خود را مهيا كند كه حفظ خيال در ماز كند و آن را حبس در عملنمايد و به مجرد اين كه بخواهد از چنگ انسان فرار كند آن را استرجاع نمايد؛ و در هر يك از حركات و سكنات و اذكار و اعمال نماز ملتفت حال آن باشد و از حال آن تفتيش نمايد و نگذارد سر خود باشد. و اين در اول امر كارى صعب به نظر مى‏آيد، ولى پس از مدتى عمل و دقت و علاج حتماً رام مى‏شودو ارتياض پيدا مى‏كند.
شما متوقع نباشيد كه در اول امر بتوانيد در تمام نماز، حفظ طاير خيال كنيد؛ البته اين امرى استنشدنى و محال و شايد آنها كه مدعى استحاله شدن اين توقع را دشتند؛ ولى اين امر بايد با كمال تدريج و تأنى و صبر و توانى انجام بگيرد.
ممكن است در ابتداى امر در عشر نماز يا كمتر آن حبس خيال شده، حضور قلب حاصل شود؛ و كم كم انسان اگر در فكر باشد و خود را محتاج به آن ببيند، نتيجه بيتر حاصل كند و اندك اندك غلبه بر شيطان وهم و طاير خيال پيدا كند كه در بيشتر نماز زمام اختيار آنها را در دست گيرد.
و هيچ گاه نبايد انسان مأيوس شود، كه يأس سرچشمه همه سستى‏ها و ناتوانى‏ها است و برق اميد، انسان را به كمال سعادت خويش‏ مى‏رساند. ولى عمده دراين باب، حس احتياج است كه آن در ماكمتر است.
قلب ما باور نكرده كه سرمايه سعادت عالم آخرت و وسيله زندگانى روزگارهاى غير منتهاى نمز است. ما نماز را سر بار زندگانى خود مى‏شماريم و تحميل و تكليف مى‏دانيم. حب به شى‏ء از ادراك نتايج آن پيدا مى‏شود؛ ما كه حب به دنيا داريم براى آنست كه نتيجه آن را دريافتيم و قلب به آن ايمان دارد و لهذا در كسب آن محتاج به دعوت خواهى و وعظ و اتعاظ نمى‏باشيم.
اگر ايمان به حيات آخرت پيدا كنيم و حس احتياج به زندگانى آنجا نماييم و عبادات و خصوصاً نماز را سرمايه تعيش آن عالم و سرچشمه سعادت آن نشئه بدانيم، البته در تحصيل آن كوشش مى‏نماييم، ودر اين سعى و كوشش زحمت و رنج و تكلف در خود نمى‏يابيم، بلكه با كمال اشتياق و شوق، دنبال تحصيل آن مى‏رويم و شرايط حصول و قبول آن را با جان و دل تحصيل مى‏كنيم.

آداب الصلوه امام خميني (ره)


موضوعات: گنجينه احاديث
   دوشنبه 19 مرداد 1394نظر دهید »

على (ع) فرمود:
سادات مردم در دنيا سخاوتمندانند و در آخرت متقيان .
2- رسول خدا فرمود:
مؤمن را بر مؤمن هفت حق واجب است از طرف خداى عز و جل .
1- در چشم خود والايش شما در 2- در سينه دوستش دارد. 3- در مال مساعدتش كند. 4- بدگوئى او را حرام داند. 5- در بيمارى عيادتش كند. 6- تشييع جنازه اش نمايد. 7- پس از مرگ جز خير او نگويد.
3- رسول خدا (ص) فرمود:
ولايت على بن ابى طالب ولايت خداست و دوستيش دوستى خدا و پيرويش فريضه خدا و اوليائش اولياء خدا، و دشمنانش دشمنان خدا نبرد با او نبرد با خدا و سازش با او سازش با خداى عز و جل است .
4- سليمان بن جعفر جعفرى گويد:
از موسى بن جعفر شنيدم ميفرمود پدرم از پدرش از سيد عابدين على بن الحسين از سيد شهداء حسين بن على بن ابى طالب حديث كرد كه امير المؤمنين على بن ابى طالب بمردى گذشت كه سخن بيهوده ميگفت فرمود اى فلانى به راستى تو نامه اى بوسيله دو فرشته حافظ خود ديكته ميكنى بسوى پروردگارت سخن كن بدان چه فائده ات دارد و دم فرو بند از سخن بى فائده .
5- روزى رسول خدا (ص) باصحابش فرمود:
كدام شما همه عمر روزه ميدارد؟ سلمان عرضكرد من يا رسول اللّه ، رسول خدا فرمود كدام شما همه را شب زنده دار است سلمان گفت من يا رسول اللّه فرمود كدام شما هر شب قرآن را ختم ميكند؟ سلمان گفت من يا رسول اللّه يكى از اصحاب آن حضرت خشم كرد و گفت يا رسول اللّه سلمان مردى عجمى است و ميخواهد بما قريش ببالد فرمودى كدام شما همه عمرش روزه ميدارد گفت من با اينكه بيشتر روزها را غذا ميخورد و فرمودى كدام شما همه شب بيدار است گفت من با اينكه بيشتر شبها خوابست و فرمودى كدام شما هر روز يك ختم قرآن ميخواند گفت من با اينكه بيشتر روزها خاموش است پيغمبر فرمود خاموش باش اى فلانى تو كجا و لقمان حكيم ؟ از او بپرس تا بتو خبر دهد آن مرد بسلمان گفت اى ابا عبد اللّه تو نگفتى همه روز روزه اى گفت چرا گفت من ديدم بيشتر روزها غذا ميخورى ؟ گفت چنان هست كه تو گمان بردى ، من در هر ماه سه روز روزه ميدارم و خداى عز و جل فرمايد هر كه يك حسنه آرد ده برابر آن دارد و روزه شعبان را بماه رمضان وصل ميكنم و اين روزه عمرانه مى شود گفت تو گمان نكردى كه همه شب بيدارى ؟ گفت چرا، گفت تو بيشتر شبها در خوابى گفت چنان نيست كه گمان بردى ولى من از دوستم رسول خدا (ص) شنيدم ميفرمود هر كه با وضوء بخوابد گويا همه شب را احياء كرده است و من هميشه با وضوء ميخوابم گفت گمان نكردى كه هر روز همه قرآن را ميخوانى ؟ گفت چرا، گفت تو بيشتر روز را خاموشى گفت چنان نيست كه تو فهميدى ولى من از دوستم رسول خدا شنيدم بعلى (ع) ميفرمود اى ابا الحسن مثل تو در امتم مثل قُلْ هُوَ اللّهُ است هر كه يك بارش بخواند ثلث قرآن را خوانده و هر كه دو بارش بخواند دو ثلث قرآن را خوانده و هر كه سه بارش بخواند همه قرآن را خوانده (اى على ) هر كه تو را بزبانش دوست دارد ثلث ايمان را دارد و هر كه بزبان و دلش دوستت دارد دو ثلث ايمان دارد و هر كه بزبان و دل دوستت دارد و با دست خود ياريت كند ايمانش ‍ كاملست سوگند بدان كه مرا به حق فرستاده اى على اگر همه اهل زمين تو را دوست داشتند چنان كه اهل آسمانت دوست دارند خدا احدى را بدوزخ عذاب نميكرد من هر روز سه بار قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ ميخوانم آن مرد معترض ‍ برخاست و گويا سنگى در دهانش افكنده بود.
6- امير المؤمنين (ع) فرمود:
شيوه فقها و حكما اين بود كه در نگارشات خود بهم سه چيز مينوشتند و چهارمى نداشت .
1- هر كه هم خود را آخرتش كند خدا هم دنيايش را كفايت كند.
2- هر كه درونش را اصلاح كند خدا برونش را اصلاح كند.
3- هر كه ميان خود و خدا را اصلاح كند خدا ميان او و خلق را اصلاح نمايد.
7- امام صادق فرمود:
پس از مرگ اجرى دنبال كسى نرود جر از سه عمل صدقه جاريه ، روش ‍ هدايتى كه نهاده و پس از مرگش بدان عمل شود، فرزند صالحى كه برايش ‍ آمرزشخواهد.
8- أ بو الحسين اسدى گويد:
از امام صادق بمن خبر رسيد كه براى خدا بقعه ها است بنام منتقمه چون خدا مالى به بنده اى دهد و حق خداى عز و جل را از آن بيرون نكند خدا يكى از آن بقعه ها را بر او مسلط سازد تا آن مال را در آن تلف كند و سپس ‍ بميرد و آن را بجا گذارد.
9- امير المؤمنين فرمود:
منم حجت اللّه خليفة اللّه باب اللّه منم خزانه دار علم خدا و امين سر خدا منم امام خلق پس از بهترين مردم محمد نبى رحمت (ص).
10- امير المؤمنين فرمود:
در قبا حضور پيغمبر رسيدم و چند تن از اصحابش شرف حضور داشتند چون مرا ديد چهره اش شاد شد و لبخند زد، سپيدى دندانهايش را مانند برق ديدم سپس فرمود نزد من بيا اى على نزد من بيا و مرا بخود نزديك كرد تا رانم برانش چسبيد سپس رو باصحابش فرمود اى گروه اصحاب من با آمدن برادرم على بسوى اصحاب من رحمت بشما رو آورد و به راستى على از منست و من از على جانش از جان منست و گلش از گلم او برادرم و وصى و خليفه بر امت منست در زندگى من و پس از مرگم هر كه فرمانش برد فرمانم برده و هر كه موافقت او كند موافق منست و مخالفش مخالف من .
11- رسول خدا فرمود:
هر كه شاد است بزندگى من زنده باشد و بمرگ من بميرد و در جنت عدن به منزل من درآيد و نهالى كه خدايش كاشته بچسبد و باو بگويد باش تا باشد بايد دوستدار على بن ابى طالب باشد و اوصياء از فرزندانش را پيروى كند زيرا آنان عترت منند و از گل من آفريده شده اند و از دشمنانشان بخدا شكوه كنم كه منكر فضل آنهايند و قطع صله آن ها كنند و بخدا كه پس از من فرزندم حسين كشته شود و خدا شفاعتم را از آنها دريغ دارد.

امالي اثر شيخ صدوق (ره)


موضوعات: گنجينه احاديث
   دوشنبه 19 مرداد 1394نظر دهید »

القاب حضرت مهدي عليه السلام

. حق‏

در مناقب قديمه و هدايه (10)، حق از القاب آن حضرت دانسته شده است. و در زيارت آن جناب است: السلام على الحق الجديد.

11. خاتم الاوصياء

از القاب شايع اوست و آن حضرت، خود را به همين لقب شناساند؛ چنانكه اغلب محدثان روايت كرده‏اند از ابى نصر طريف - خادم حضرت عسكرى (عليه السلام) - كه گفت: خدمت حضرت صاحب الزمان (عليه السلام) رسيدم، پس به من فرمود: … منم خاتم الاوصياء؛ به سبب من، رفع مى‏كند خداوند، بلا را از اهل من و شيعيان من كه برپا مى‏دارند دين خدا را.

12. خاتم الائمه (عليه السلام)

در جنات الخلود از القاب آن جناب شمرده شده.

13. خلف و خلف صالح‏

در هدايه و مناقبت قديمه از القاب شمرده شده و به اين لقب، مكرر به زبان ائمه ((عليهم السلام)) مذكور شده.

در تاريخ ابن خشاب مذكور است كه كنيه آن حضرت ابوالقاسم است و او دو اسم دارد؛ خلف و محمد و ظاهر مى‏شود در آخر الزمان.

بر سر آن جناب، ابرى است كه سايه مى‏افكند بر او در برابر آفتاب و سير مى‏كند با او هر جا كه برود و ندا مى‏كند و به آواز فصيح كه: هذا هو المهدى؛ اين است همان مهدى؛ يعنى آن مهدى موعود كه همه منتظر او بودند.

نيز روايت كرده از حضرت صادق (عليه السلام) كه: خلقت صالح، از فرزندان من است اوست مهدى؛ اسم او محمد، كنيه او ابوالقاسم خروج مى‏كند و در آخر الزمان.

و مراد از خلف، جانشين است و آن حضرت، خلف جميع انبيا و اوصياى گذشته است و جميع علوم و صفات و حالات و خصايص آنها را دارد و مواريث الهيه - كه از آنها به يكديگر مى‏رسد - همه آنها در آن حضرت و در نزد او جمع است.

14. خليفه الله‏

در كشف الغمه روايت است از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) كه فرمود: خروج مى‏كند مهدى (عليه السلام) و بر سر او ابرى است و در آن منادى اى است كه ندا مى‏كند: اين مهدى خليفه الله است؛ او را پيروى كنيد.

15. داعى‏

در هدايه از القاب او شمرده شده و در زيارت مأثوره آن جناب است: السلام عليك يا داعى الله.

و آن جناب، دعوت كننده است از جانب خداوند، مردم را براى خداوند به سوى خداوند و انجام اين دعوت را به آنجا رساند كه نگذارد در دنيا، دينى مگر دين جد بزرگوار خود و به وجود او ظاهر شود صدق و عده خداى صادق الوعد؛ … ليظهره على الدين… (11).

در تفسير على بن ابراهيم روايت است در آيه شريفه يريدون ان يطفئوا نور الله بافواههم… (12) كه خداوند، تمام مى‏كند نور خود را به قائم آل محمد (عليهم السلام).

16. صاحب‏

از القاب معروف آن جناب است و علماى رجال به آن تصريح كرده‏اند.

17. صاحب الزمان‏

از القاب مشهور آن حضرت است و مراد از آن فرمان فرما و حكم ران زمان، از جانب خداوند است.

18. صاحب الدار

علماى رجال تصريح كرده‏اند كه از القاب خاص آن حضرت است و در ضمن حكايات مربوط به آن حضرت ذكر شده است كه فرمود: انا صاحب الدار.

19. صاحب الناحيه‏

اطلاق آن در اخبار بر آن جناب، بسيار است و ليكن علماى رجال فرمودند كه بر حضرت امام حسن عسكرى (عليه السلام) بلكه بر امام على النقى (عليه السلام) نيز اطلاق مى‏شود.

20. صاحب العصر

اين لقب، در شهرت و معروفيت، مثل صاحب الزمان است.

21. صالح‏

صاحب تاريخ عالم آرا و عالم جليل، مقدس اردبيلى در حديقه الشيعه اين لقب را از القاب آن جناب شمرده‏اند.

22. صاحب الامر

در ذخيره و غير آن از القاب آن جناب شمرده شده و آن، از القاب شايع متداول است.

23. عين و عين الله‏

نيز در آن كتاب است، و مقصود از عين عين الله است، چنانكه در زيارت آن جناب است و اطلاق آن، بر همه ائمه (عليهم السلام) شايع است.

24. غايب‏

از القاب شايع آن جناب است در اخبار.

25. قائم‏

و اين از القاب خاص مشهور متداول آن حضرت است و در ذخيره گفته: كه اين، اسم آن جناب است در زبور (حضرت داود (عليه السلام).

قائم بر پا شونده در فرمان حق تعالى؛ زيرا آن حضرت، پيوسته در شب و روز، مهياى فرمان الهى است كه به اشاره، ظهور نمايد.

شيخ مفيد (رحمه الله عليه ) در ارشاد روايت كرده از امام رضا (عليه السلام) كه فرمود: چون حضرت قائم (عليه السلام) برخيزد، مردم را به اسلام تازه بخواند.

تا آن كه فرمود: او را قائم ناميدند براى آن كه قيام به حق خواهد نمود.

صدوق در كمال الدين روايت كرده از صقر بن دلف كه گفت: شنيدم از امام محمد تقى (عليه السلام) كه فرمود:

امام بعد از من، على فرزند من است.

امر او، امر من و گفته او گفته من و طاعت من است، و امامت بعد از او، در فرزند او، حسن است، و امر حسن، مانند امر پدر اوست، و فرموده او، فرموده پدر او و طاعت او، اطاعت پدر اوست.

پس حضرت ساكت شد؛ من عرض كردم: يابن رسول الله! كيست امام بعد از حسن؟ حضرت گريست، گريستن شديدى؛ آن گاه فرمود: امام بعد از حسن، پسر اوست؛ قائم به حق و منتظر است.

عرض كردم: يا بن رسول الله! چرا او را قائم ناميدند؟

فرمود: براى آن كه او به اقامت (قيام) خواهد نمود بعد از خاموش شدن ذكر او و مرتد شدن اكثر آنها كه قائل به امامت آن حضرت بودند.

نيز روايت كرده است از ابو حمزه ثمالى كه گفت: سوال كردم از حضرت امام باقر (عليه السلام) كه: يا بن رسول الله! آيا همه شما قائم به حق نيستيد؟

فرمود: همه قائم به حقيم.

گفتم: پس چگونه حضرت صاحب الامر (عليه السلام) را قائم ناميدند؟

فرمود: چون جدم، حضرت امام حسين (عليه السلام) شهيد شد، ملائكه در درگاه الهى صدا به گريه و ناله بلند كردند و گفتند: اى خداوند و سيد ما! آيا غافل مى‏شوى و از قتل برگزيده خود و فرزند پيغمبر پسنديده خود و بهترين خلق خود؟

پس حق تعالى وحى كرد كه به سوى ايشان كه اى ملائكه من! قرار گيريد! قسم به عزت و جلال خود كه انتقام خواهم كشيد از ايشان، هر چند بعد از زمان‏ها باشد.

پس حق تعالى حجاب‏ها را برداشت و نور امامان از فرزندان حسين به ايشان نشان داد و ملائكه به آن شاد شدند؛ پس يكى از آن نه نور را ديده كه در ميان آنها ايستاده، به نماز مشغول بود؛ حق تعالى فرمود: به اين ايستاده (قائم) از ايشان، انتقام خواهد كشيد.

26. محمد

اسم اصلى و نام اولى آن حضرت است؛ چنانكه در اخبار متواتره خاصه و عامه است كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: مهدى هم نام من است.

در خبر لوح كه مستفيض، بلكه متراتر معنوى است و جابر براى حضرت باقر (عليه السلام) نقل كرده كه آن لوح را در نزد صديقه طاهره عليها السلام ديد و آن را خداى عزوجل براى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) هديه كرده بود و در آنجا اسامى اوصياى آن حضرت ثبت بود، به روايت شيخ صدوق در كمال الدين و عيون الاخبار اسامى حضرت مهدى (عليه السلام) به اين نحو ثبت شده بود: ابولقاسم محمد و فرزند حسن، حجه الله القائم است، مادر او كنيزى مى‏باشد كه اسم او نرجس عليها السلام است.

و به روايت شيخ طوسى در امالى: محمد خروج مى‏كند در آخر الزمان، بر سر او ابر سپيدى است كه بر آن سايه مى‏افكند.

ندا مى‏كند به زبان فصيح كه مى‏شنوند آن را ثقلين (جن و انس)، كه اوست مهدى از آل محمد (عليهم السلام) پر كند زمين را از عدل، چنانكه پر شده از جور.

مخفى نماند كه مقتضاى اخبار كثيره معتبر قريب به متواتر معنوى اين است كه ذكر اين اسم مبارك در مجالس و محافل تا ظهور موفور السرور آن حضرت حرام است حرام است و اين حكم از خصايص آن حضرت و مسلم در نزد قدماى اماميه از فقها و متكلمين و محدثين مى‏باشد.

حتى آن كه سيخ اقدام ابو محمد حسن بن موسى نوبختى - از علماى زمان غيبت صغرى - در كتاب فرق و مقالات در ذكر فرقه دوازدهم شيعه، بعد از وفات امام حسن عسكرى (عليه السلام)فرمود كه ايشان را نقل مى‏كند تا آن كه مى‏فرمايد: ولا يحوز ذكر اسمه و لا السئوال عن مكانه….

از اين كلام در اين مقام، معلوم مى‏شود كه اين حكم، از خصايص مذهب اماميه است.

و از احدى از ايشان خلافى نقل نشده تا زمان خواجه نصر الدين طوسى كه آن مرحوم، قائل به جواز شدند.

خورشيدغايب اثر ميرزا حسن نوري تلخيص رضا استادي


موضوعات: گنجينه احاديث
   دوشنبه 19 مرداد 1394نظر دهید »

حق بزرگ

امام عسگرى عليه السلام : شخصى مردى را خدمت امام سجاد عليه السلام آورد، و ادعا نمود او قاتل پدرش مى باشد. آن مرد هم اعتراف كرد، و قصاص بر او واجب گشت .
قاتل از ولى دم (پسر مقتول ) تقاضاى عفو كرد، ولى او نمى پذيرفت .
امام به ولى دم فرمود: اگر اين مرد حقى بر تو دارد، از جنايت او در گذر و او را ببخش .
فرزند مقتول گفت : يابن رسول الله ، براى او بر من حقى است ، ليكن به اندازه اى نيست كه از خون پدرم بگذرم .
امام پرسيد: پس مى خواهى چه كنى ؟
پاسخ داد: تصميم گرفته ام او را قصاص و به قتل برسانم . البته اگر او بخواهد به سبب حقى كه بر من دارد ، حاضرم با دريافت ديه ، از قصاص او صرف نظر كنم .
امام پرسيد: اين مرد چه حقى بر تو دارد؟
گفت : او مرا به توحيد و نبوت ، وامامت ائمه رهنمون ساخته ، و حق را بر من آشكار گردانيده است .
حضرت فرمود: آيا اين عمل او، از ارزش خون پدر تو كمتر است ؟ به خدا سوگند، عمل او به اندازه خون همه اهل زمين ، از اولين و آخرين باستثناء انبياء و اوصياء ارزش دارد كه اگر كشته شوند هيچ چيزى به اندازه ارزش خون آنان نمى شود.(50)

كشكول شيخ بهايي


موضوعات: گنجينه احاديث
   دوشنبه 19 مرداد 1394نظر دهید »

انقلاب اسلامى از ديدگاه قرآن و حديث

يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا مَن يَرتَدَّ مِنكُم عَن دينِهِ فَسَوفَ يَاءتِى اللهُ بِقَومٍ يُحِبُّهُم وَيُحِبُّونَهُ اَذِلَّةٍ عَلَى ال مُؤ مِنينَ اَعِزَّةٍ عَلَى الكافِرينَ يُجاهِدُونَ فى سَبيلِ اللهِ وَلايَخافُونَ لَومَةَ لائِمٍ ذلِكَ فَضلُ اللهِ يُؤ تيهِ مَن يَشاءُ وَاللهُ واسِعٌ عَليمٌ.(42)
اى مؤ منان هر كس از شما مرتد شود و پس از اظهار ايمان كافر گردد، بداند به خداوند زيانى نمى رسد و او خود از دينش به وسيله ملتى كه شش صفت ممتاز دارد، حمايت خواهد كرد:
1 - خدا ايشان را دوست دارد.
2 - ايشان نيز خدا را دوست دارند.
3 - نسبت به مؤ منان فروتن و مطيع هستند.
4 - نسبت به كافران سخت گير و سر كش هستند.
5 - در راه خدا و براى اعتلاء كلمه توحيد جهاد مى كنند.
6 - از ملامت هيچ ملامت كننده اى نمى هراسند.
هنگامى كه اين آيه نازل شد.از رسول خدا ( ص ) پرسيدند: آنان چه كسانى هستند؟ پيامبر اكرم دست مبارك خود را به شانه سلمان فارسى زد و فرمود: اين مرد و قومش . اگر دين در دورترين نقاط جهان باشد، ايرانيان آنرا حفظ خواهند نمود.
سپس افزود :لوكان الدين معلقا بالثريا لتناوله رجال من ابناء فارس (43).
و اما چند حديث :
الف امام باقر عليه السلام طبق روايت فرمود:
كأ ن ى بقوم قد خرجوا بالمشرق يطلبون الحق فلايعطونه ثم يطلبونه فلا يعطونه ، فاذا رأ وا ذلك و ضعوا سيوفهم على عواتقهم فيعطون ما سئلوا فلا يقبلونه حتى يقوموا و لايدفعونها الا الى صاحبكم ، قتلاهم شهداء، اما انى لو ادركت ذلك لاستبقيت نفسى لصاحب هذا الامر.(44)
ملتى در مشرق زمين قيام مى كنند و حق مى طلبند. پس حق به آنان داده نمى شود و آنان مجدداً براى گرفتن حقشان قيام مى كنند، لكن باز هم صاحبان زر و زور و تزوير از دادن حق آنان امتناع مى ورزند. هنگامى كه ملاحظه مى كنند باين ترتيب حقشان را نمى توانند از دشمن بگيرند، سلاحهايشان را به دوش انداخته ، با تكيه بر قدرت سلاح حقشان را مطالبه مى كنند. اين بار آنچه را مى خواهند به آنان داده مى شود. ولى ديگر نمى پذيرند و به قيام خود ادامه مى دهند و سلاحهايشان را جز به صاحب و ولى تحويل نمى دهند. يعنى تا ظهور مهدى موعود سلاحها را بر زمين نمى گذارند، و همواره در راه احياى حق با دشمنان مى ستيزند.
كشته شدگان آنان شهيد هستند. آگاه باشيد، اگر من (امام باقر) آن زمان را درك كنم ، جانم را براى صاحب اين حكومت باقى خواهم گذاشت تا در راه او فدا سازم .
ب : رسول خدا فرمود: يخرج ناس من المشرق فيوطئون للمهدى .(45)
مردمى از مشرق زمين عليه ظلم و جور قيام مى كنند و براى فراهم ساختن زمينه فرج و ظهور حضرت مهدى عج جانبازى و فداكارى مى نمايند.
ج : پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: انا اهل بيت اختار الله لنا الاخرة على الدنيا، و ان اهل بيتى سيلقون بعدى بلاء و تشريداً و تطريداً، حتى يأ تى قوم من قبل المشرق ، معهم رايات سود، فيسئلون الخير فلايعطونه فيقاتلون فينصرون ، فيعطون ماسئلوا، فلايقلبونه حتى يدفعوها الى رجل من اهل بيتى فيملؤ وها قسطا كما ملئوها جوراً فمن ادرك ذلك منكم فلياءتهم و لو حبوا على الثلج (46).
خداوند براى ما اهل بيت ، آخرت را بر دنيا اختيار نموده است و اهل بيت من بزودى بعد از من بلاء و سختى مى بينند و طرد و منزوى مى شوند، تا اينكه ملتى از ناحيه مشرق مى آيد. ايشان تحت پرچمهاى سياه ، مجد و عظمت ، حق و عدالت مى طلبند و دشمن حق ايشان را نمى دهد.
پس براى احقاق حق و بسط عدالت مى جنگند و پيروز مى شوند، خواسته هاى بحق خود را با قدرت از دشمن مى گيرند و پرچم نهضت رابه صاحب اصلى آن حضرت مهدى (عج ) مى سپارند. پس زمين را پر از عدل و داد مى كنند چنانكه دشمنان حق و حقيقت آن را پر از ظلم و ستم كردند.
هر كس از شما مردم آن زمان را درك كند، بايد به آن نهضت و ملت بپيوندد، هر چند براى پيوستن به آنان به صورت سينه خيز و با دست و شكم بر روى برف و يخ حركت كنيد، و در اين راه سختيهاى فراوان متحمل شويد.
امروز ما شاهد هستيم مردم مسلمان جهان با همه فشارهائى كه از سوى استكبار جهانى بر آنان وارد مى شود، چگونه از انقلاب شكوهمند اسلامى ايران حمايت مى كنند، و به اين نهضت عظيم مى پيوندند و مى كوشند تا خود را از بندهاى اسارت آزاد سازند. انشاء اللّه .
د امام كاظم عليه السلام طبق روايت فرمود:
رجل من اهل قم يدعو الناس الى الحق ، يجتمع معه قوم كزبرالحديد لاتزلهم الرياح العواصف و لايملون من الحرب و لايجبنون و على اللّه يتوكلون و العاقبة للمتقين .(47)
مردى از اهل قم مردم را به حق دعوت مى كند و گروهى و ملتى دور او جمع مى شوند كه از نظر مقاومت مانند قطعه هاى آهن هستند، طوفانهاى شديد آنان را سست و متزلزل نمى كند، از نبرد و پيكار با دشمنان خسته و ملول نمى شوند و نمى هراسند، بر خدا توكل مى كنند، و سر انجام كار به سود انسانهاى متقى و پرهيزكار است .
ه‍ راوى مى گويد:(48) خدمت امام صادق عليه السلام نشسته بودم . حضرت اين آيه را تلاوت فرمود: فَاِذا جاءَ وَعدُ اُوليهُما بَعَث نا عَلَيكُم عِبادا لَنا اُولى بَاءسٍ شَديدٍ فَجاسُوا خِلالَ الدِّيارِ وَ كانَ وَعداً مَفعُولاً.(49)
هنگامى كه زمان عقوبت و كيفر فساد و تبهكارى شما بنى اسرائيل فرا رسد، ماگروهى از بندگان خود را كه داراى قاطعيت و شدت عمل و مقاومت بسيار هستند براى مجازات بر شما مسلط مى كنيم ، و ايشان در ميان شهرها شما را جستجو مى كنند تا در صورتى كه يكى از شما به كيفر عمل خود نرسيده باشيد او را كيفر دهند، و اين وعده خدا حتمى است .
راوى مى گويد: پرسيدم جعلت فداك من هؤ لاء ؟ اين گروه چه كسانى هستند.
فقال ثلاث مرات : هم والله اهل قم
سه مرتبه فرمود: به خدا سوگند، آنان اهل قم هستند.

كشكول شيخ بهايي


موضوعات: گنجينه احاديث
   دوشنبه 19 مرداد 1394نظر دهید »

ازدواج مادر و فرزند

عاصم بن حمزه گويد: صداى جوانى را شنيدم كه مى ناليد ومى گفت : يا احكم الحاكمين ، بين من و مادرم حكم كن .
عمر گفت : چرا به مادر خود نفرين مى كنى ؟
گفت : مادرم نه ماه مرا در شكم خود حمل كرده و دو سال به من شير داده است . اكنون كه رشد كرده ، و خوب و بد را از يكديگر تميز داده ، دست راست را از چپ باز مى شناسم ، مرا طرد و از خود نفى مى كند ، و مى گويد مرا نمى شناسد.
عمر دستور داد مادرش را احضار كنند.
ماءموران آن زن را به همراه چهار برادرش ، و چهل نفر ديگر آوردند. همگى گواهى دادند اين زن فرزندى ندارد و شوهر نكرده است ، و اين جوان پسر دروغگوئى است كه مى خواهد اين زن را در ميان عشيره خود رسوا كند.
عمر گفت : اى جوان در مقابل شهادت ايشان چه مى گوئى ؟
جوان : بخدا سوگند، آن زن مادر من است . و ادعاى خود را تكرار كرد.
عمر: اى زن اين جوان چه مى گويد ؟
زن سوگند ياد كرد كه آن پسر را نمى شناسد.
عمر: آيا بر گفته خود شاهد دارى ؟
زن : آرى اين چهل نفر شهود من هستند.
آنان نزد عمر گواهى دادند كه او هرگز ازدواج نكرده است .
عمر دستور داد: پسر جوان را زندانى كنند و از شهود تحقيق بعمل آيد. اگر عدالت آنان احراز شد بر اين پسر جوان حد مفترى بزنيد.
هنگامى كه جوان را به سوى زندان مى بردند، اميرالمؤ منين عليه السلام ايشان را ملاقات كرد.
جوان فرياد زد: اى پسر عم رسول خدا، من جوان مظلومى هستم و ماجرا را براى حضرت نقل كرد.
حضرت امير فرمان داد: او را نزد عمر برگردانند تا در حضور وى ، حضرت ميان اين جوان و آن زن حكم فرمايد.پس سخن زن و شاهدان او را شنيد. همه سخن اول خود را تكرار كردند.
حضرت فرمود: امروز ميان شما چنان قضاوت كنم كه مرضى خداوند باشد.
خطاب به زن فرمود: آيا ولى دارى ؟
گفت : آرى ، اينان برادران من هستند.
پس به آنان فرمود: آيا شما به هر چه حكم كنم راضى مى شويد ؟
گفتند : آرى .
آنگاه حضرت فرمود: من خدا و همه شما را شاهد مى گيرم كه اين جوان را به اين زن به چهار صد درهم تزويج كردم . سپس به قنبر فرمود: برو دراهم را بياور، به اين جوان بده . به جوان نيز امر كرد آن دراهم را در دامن اين زن بريز، دست او را بگير و برو، و نزد ما باز نگردى مگر غسل جنابت كرده باشى .
چون زن اين سخنان را شنيد، فرياد كشيد: النار النار و خطاب به اميرمؤ منان كرد: آيا مى خواهى مرا به پسرم تزويج كنى ؟ بخدا سوگند، او پسر من است .آنگاه حقيقت را گفت . برادرانم مرا با مرد پستى تزويج كردند و من از آن مرد اين پسر را آوردم .شوهرم از دنيا رفت .و زمانى كه پسرم به سن بلوغ رسيد، برادرانم گفتند: بايد او را از خود طرد كنم . و من از ترس آنان چنين كردم . بخدا سوگند، او پسر من و دلم برايش كباب است .
سپس آن زن دست فرزند خود را گرفت و براه افتاد.
در اينجا عمر با صداى بلند گفت : لولا على لهلك عمر(40)
اين مطلب با كمى اختلاف نيز در كتاب الغدير، نقل شده است .(41)

كشكول شيخ بهايي


موضوعات: گنجينه احاديث
   دوشنبه 19 مرداد 1394نظر دهید »

1 ... 722 723 724 ...725 ... 727 ...729 ...730 731 732 ... 798

موضوعات

لطفاً نظرات و پيشنهادات خود را در انتهاي مطالب درج بفرماييد پشتيباني فانوس بهترين لحظات را براي شما آرزومند است

جستجو