https://eitaa.com/fanoos123

کانال ایتا فانوس

fanoos123@

   سه شنبه 6 مرداد 1405نظر دهید »

شب انتظار…

فروغ بخش شب انتظار آمدني ست
رفيق، آمدني؛ غمگسار، آمدني ست
به خاک کوچه ديدار، آب مي پاشند
بخوان ترانه، بزن تار، يار آمدني ست
ببين چگونه قناري ز شوق مي لرزد
مترس از شب يلدا، بهار آمدني ست
صداي شيهه رخش ظهور مي آيد
خبر دهيد به ياران، سوار آمدني ست
بس است هرچه پلنگان به ماه خيره شدند
يگانه فاتح اين کوهسار آمدني ست

 

کلیدواژه ها: فانوس شب انتظار
   جمعه 27 شهریور 1394نظر دهید »

نجات از عذاب از راه باب الحسین علیه السلام
در کتاب گنجینه های قرآن آمده است: یکی از علما در حدود بیست سال قبل برای بنده نقل فرمود که یکی از شیوخ عرب در عراق مُرد.
در خواب دیدند که معذب است و با زنجیرهای آتشین در محضر آقا امیرالمومنین علیه السلام حاضرش کردند. حضرت از او پرسیدند:« در دنیا چه عملی داشتی؟»
عرض کرد: مولای من! می دانم گناهکارم ولی کارهای خوب هم داشته ام ، مثلا مردم را به خیرات وامی داشتم و به مجالس روضه خوانی دعوت می کردم.
حضرت فرمود:« آری ولی مردم را به رودربایستی وادار می کردی.»
عرض کرد: بلی. ولی جلال شما را با این کار ظاهر می کردم.
حضرت فرمود:« هدفت آن بود که ریاستت محفوظ بماند.»
عرض کرد: صحیح است که من یک عمل صالح و خالص نداشتم ولی شما خودتان شاهدید که در دلم خوش داشتم نام شما بلند شود وعزای پسرتان حسین علیه السلام برپا گردد.
حضرت فرمود:« پس حسابت با حسین علیه السلام است یعنی باید از باب الحسین وارد گردی وگرنه از طریق عمل راهی برایت نیست.»
گفت: دیدم در گوشه ای حضرت سیدالشهداء علیه السلام با وقار و متانت تمام ایستاده اند.
این شیخ عرب را نزد آقا آوردند. حضرت فرمود:« خَلّوهُ» او را رها کنید.
منبع: کرامات الحسینیه ص 166
مولف: سید محمد حسین محمودی


موضوعات: راه نجات
   جمعه 27 شهریور 1394نظر دهید »

کرامتی از آقا حضرت ابوالفضل علیه السلام
جناب مهدی حسینی که از ارادتمندان اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام است می نویسد:
سالها قبل که من هفت ساله بودم در شهر کربلا زندگی می کردم. در یک بعد از ظهر، خواب بودم و مادرم مرا صدا زد: مهدی! از خواب بیدار شو. وقتی از خواب بیدار شدم ، دیدم هر دو پایم بی حس است و حرکت نمی کند. به مادرم گفتم : نمی توانم راه بروم.

ادامه »


موضوعات: راه نجات
   جمعه 27 شهریور 1394نظر دهید »

دو نفر از اهالى خراسان ، با هم به سفر رفتند، يكى از آنها ضعيف بود و هر دو شب ، يكبار غذا مى خورد، ديگرى قوى بود و روزى سه بار غذا مى خورد، از قضاى روزگار در كنار شهرى به اتهام اينكه جاسوسى دشمن هستند، دستگير شدند، و هر دو را در خانه اى زندانى نمودند، و در آن زندان را با گل گرفتند و بستند، بعد از دو هفته معلوم شد كه جاسوس ‍ نيستند و بى گناهند. در را گشودند، ديدند قوى مرده ، ولى ضعيف زنده مانده است ، مردم در اين مورد تعجب نمودند كه چرا قوى مرده است ؟!

 

 

طبيب فرزانه اى به آنها گفت : اگر ضعيف مى مرد باعث تعجب بود، زيرا مرگ قوى از اين رو بود كه پرخور بود، و در اين چهارده روز، طاقت بى غذايى نياورد و مرد، ولى آن ضعيف كم خور بود، مطابق عادت خود صبر كرد و سلامت ماند.

 


موضوعات: پاي درس استاد
   جمعه 27 شهریور 1394نظر دهید »

در آرزوی ملاقات
زُهری می گوید: سالها آرزوی ملاقات صاحب الامر علیه السلام را داشتم اما موفق نشدم تا اینکه به محضر نایب دوم امام زمان علیه السلام - محمد بن عثمان - رفتم و مشغول خدمت شدم.
روزی از ایشان پرسیدم: آیا می توانم امام علیه السلام را ملاقات کنم؟
او گفت: به این مقصود نخواهی رسید.
من با ناامیدی و اندوه به پای ایشان افتادم. وقتی حال مرا دید ، گفت: صبح اول وقت بیا.
فردا صبح به خدمت ایشان رسیدم. او به استقبال من آمد. در همان حال جوانی را دیدم که چهره ای به زیبایی او ندیده بودم و عطری خوشبوتر از رایحه ی وجودش به مشامم نرسیده بود. لباسی مانند تجّار بر تن کرده و چیزی در آستین نهاده بود. چنان که تجار معمولا اشیای گرانبهای خود را در آستین می گذاشتند.
از امام علیه السلام سوالاتی پرسیدم و ایشان پاسخ فرمود. و بسیاری از سوالاتی را که می خواستم بپرسم نیز جواب فرمود. آنگاه برخاستند که وارد اتاق دیگری شوند که در این مدتی که در نزد محمد بن عثمان بودم ، اصلا اتاق را ندیده بودم.
به طرف حضرت علیه السلام شتافتم تا سوالات دیگری بپرسم ، اما امام داخل اتاق شد و آخرین جمله ای که فرمود این بود:
« ملعون است ، ملعون است کسی که نماز مغرب را آنقدر به تاخیر اندازد که ستارگان در آسمان آشکار شوند و ملعون است ، ملعون است کسی که نماز صبح را آنقدر به تاخیر اندازد که ستارگان در آسمان ناپدید شوند.»
منبع: کراماتی از مهدی موعود علیه السلام ص 56
مولف: زینب محمودی


موضوعات: راه نجات
   جمعه 27 شهریور 1394نظر دهید »

رشد و نمو اعجاز انگیز امام زمان علیه السلام در کودکی
حکیمه خاتون می گوید: بعد از گذشت چهل روز از تولد حضرت صاحب الامر علیه السلام ، ملائکه آن حضرت را بازگرداندند.
پس امام حسن عسکری علیه السلام مرا طلبید.چون به خدمتش رسیدم ، ناگاه آن کودک را دیدم که در پیش روی او راه می رفت.
پس گفتم: ای سیّد من! این پسر دو ساله است.
حضرت تبسمی کرد و فرمود:« بدرستی که فرزندان انبیا و اوصیاء علیهم السلام هرگاه امام باشند ، رشدشان غیر از رشد دیگران است و در هر ماه به اندازه ی رشد یک سال دیگران رشد می کنند و در شکم مادرش سخن می گوید و قرآن می خواند و پروردگار خود را در زمان شیرخوارگی عبادت می کند و ملائکه ، او را اطاعت می کنند و در بامداد و پسین بر او نازل می شوند.»
پس پیوسته در هر چهل روز آن کودک را برمی گرداندند تا آنکه ، چند روز قبل از وفات امام حسن عسکری علیه السلام ، حضرت صاحب الامر علیه السلام مردی شده بود. من او را نشناختم و به امام حسن عسکری علیه السلام عرض کردم: این چه کسی است که دستور می فرمایی که روبروی او بنشینم؟
حضرت فرمود:« این پسر نرجس است. این جانشین من است و به زودی من از میان شما می روم ، پس سخن او را بشنو و امر او را اطاعت کن.»
پس بعد از چند روز امام حسن عسکری علیه السلام از دنیا رفت.
منبع: عجایب و معجزات شگفت انگیزی از امام زمان علیه السلام ص 32
تهیه و تنظیم: واحد تحقیقاتی گل نرگس


موضوعات: راه نجات
   جمعه 27 شهریور 1394نظر دهید »

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود؛روی تابلو خوانده می شد:«من کور هستم،لطفا کمک کنید.»

 

 

 

روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت،نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن رو برگرداند و اعلان دیگری را روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او انداخت و آن جا را ترک کرد.

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته،بگوید بر روی آن چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد…

مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است ولی من نمیتوانم آن را ببینم!!

نتیجه:
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید،استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد.

باور داشته باشید هرتغییر،بهترین چیز برای زندگی است.

«حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است…

 


موضوعات: پاي درس استاد
   جمعه 27 شهریور 1394نظر دهید »

20 نکته در مورد حفظ قرآن


حفظ قرآن شرایطی دارد که مراعات آنها کار حفظ را آسانتر میکند.

ادامه »


موضوعات: قرآن و ادعیه
   جمعه 27 شهریور 1394نظر دهید »

1 ... 368 369 370 ...371 ... 373 ...375 ...376 377 378 ... 798

موضوعات

لطفاً نظرات و پيشنهادات خود را در انتهاي مطالب درج بفرماييد پشتيباني فانوس بهترين لحظات را براي شما آرزومند است

جستجو