« به میدان رفتن حضرت قاسم علیه السلامحضرت قاسم علیه السلام، الگوی نوجوانان »

شب عاشورا، اصحاب چون پروانه، گرد وجود امام حسین علیه السلام حلقه زده بودند. امام، اصحاب را حوالی خیمه جمع کرد و خطبه ای برای آن ها خواند. با قدرت قلبی و کمال اطمینان، به یاران تذکر داد که فردا روز فداکاری و شهادت است.

 

 

همه خاموش بودند. چشم ها از پشت حصار پلک ها، آرام و شرمسارانه سرک می کشیدند و یک آسمان بهت، بردل ها سنگینی می کرد. اصحاب، چون به حماسه سازی خویش تأکید کردند، امام به ترسیم حادثه عاشورا پرداخت و فرمود: هرکس بماند، بداند فردا چیزی جز شهادت نصیبش نمی شود.

 

 

قاسم بن حسن علیه السلام که در آن جمع نورانی حضور داشت، با خود چنین نجوا کرد: آیا من هم به این وصال خواهم رسید؟ شاید چون کودکم، مقصود امام نباشم! پس از جای برخاست و رو به عمو کرد و گفت: آیا من هم در زمرة کشته شدگان هستم؟ همة چشم ها به طواف این قامت کوچک، اما شکوه مند ایستاد.

 

 

امام نخست با پرسشی، فرزند برادر را امتحان کرد؛ از وی پرسید: مرگ در نظرت چگونه است؟ چشم ها، لب های قاسم را می کاوید. جان دادن در پیکار فردا جدی بود. اما قاسم،لحظه های اضطراب و سکوت را شکست و گفت: من مرگ را شیرین تر و گواراتر از شهد دل نشین و زندگی بخش می بینم و زیباتر از گردن بندی که دختران را می آراید و اگر بدانم از دسته شهیدان فردا هستم، مژده ای داده اید که سراسر وجودم را از نشاط و سرور پر می کند امام، مکثی کرد و فرمود: عموجان! فردا همه به شهادت خواهند رسید و تو هم در زمرة آنان خواهی بود. منبع(دیدار آشنا بهمن و اسفند 1384، شماره 66)

   پنجشنبه 13 مرداد 1401


فرم در حال بارگذاری ...

موضوعات

لطفاً نظرات و پيشنهادات خود را در انتهاي مطالب درج بفرماييد پشتيباني فانوس بهترين لحظات را براي شما آرزومند است

جستجو