
پندهاي حكيمانه استاد علامه حسن زاده آملي
الهى نامه در الهى نامه گفته ام : الهى ! به حق خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرينت نورم ده . الهى ! همه از تو دوا خواهند و حسن از تو درد. الهى ! همه گويند بده ، حسن گويد: بگير. الهى ! همه برهان توحيد خواهند و حسن دليل تكثير. الهى ! اگر چه درويشم ؛ ولى داراتر از من كيست كه تو را دارم ؟ الهى ! در ذات خودم متحيرم تا چه رسد در ذات تو. الهى ! هر چه بيشتر دانستم نادان تر شدم ، بر نادانى ام بيافزا. الهى ! گروهى كوكو گويند و حسن هوهو. الهى ! خنك آن كس كه وقف تو شد. الهى ! همه از مردان مى ترسند و حسن از زيستن كه اين كاشتن و آن درويدن . الهى ! شب پره را در شب پرواز باشد و حسن را نباشد. الهى ! خوشا آنان كه همواره بر بساط قرب تو آرميده اند. الهى ! خوشا آنان كه در جوانى شكسته شدند كه پيرى خود شكستگى است . الهى ! حرف هايم اگر مشوش است از ديوانه پراكنده خوش است . ببخشيد كه سبب تضييع اوقات شريف شما شدم . اگر غرض ايتمار امر سركار عالى نمى بود تا بدين حد يك طومار اطاله سخن روا نمى داشتيم . ترقى و تعالى آن ذات محترم را از فياض على الاطلاق مسئلت دارم و با دلى آرميده مى گويم : خوش باش كه عاقبت به خير است تو را.
نظر دهید » 
پندهاى آموزنده و حكيمانه استاد علامه حسن زاده آملى
جارى شدن حكمت از قلب به زبان
سيوطى در جامع صغير از خواجه عالم صلى الله عليه و آله و سلم روايت كرده است كه : من اخلص لله اءربعين يوما ظهرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه ؛ كيست كه به مدت چهل روز اعمالش را براى خداوند تبارك و تعالى خالص گرداند، چشمه هاى حكمت از دل او بر زبانش نمايان مى شود.
نظر دهید » 
۱ - ترازو
عجايب لعبتى ديدم كه شش پا و دو سر داشت
عجايب تر از آن ديدم كه دم بالاى سر داشت
2 - خربزه :
آن چيست كه پا و سر ندارد
گرد است و دراز و در ندارد
اندر شكمش ستارگانند
جز نام دو جانور ندارد
3 - فيل :
شخصى ز سفر آمد و بس غوغا داشت
يك جانور بوالعجبى همرا داشت
آن جانور عجيب از صنع خدا
هفتاد سرو ده شكم و سى پا داشت
4 - ملخ :
يك معما از تو پرسم اى حكيم پر هنر
كاندر اين صحرا بديدم يك عجائب جانور
مور چشم و مار دم ، كركس پرو عقرب شكم
پاى او مانند اره ، شير سينه ، اسب سر
5 - برف :
آن چيست كه در سه وقت كمياب شود
گر آب تنى كند تنش آب شود
گر گرم شود گريه كند تا ميرد
ور سرد شود زندگى از سر گيرد
6 - شير:
آن چيست كه در باديه ماءوى دارد
بالاى سر جانوران جا دارد
اسمش نبرم ليك نشانش گويم
سيصد سر و ده شكم ، دو صد پا دارد
7 - كلنگ :
دو مرغ از مرغزارى كرد پرواز
به قصد هر دوشان آهنگ كردم
يكى را پا بريدم ، گشت بى سر
يكى را سر بريدم ، لنگ كردم
كشكول شيخ بهايي
نظر دهید » 
ابن عباس : گروهى نزد پيامبر آمدند و گفتند: فلانى فرد بسيار خوبى است ، زيرا روزها روزه دارد و شبها به نماز ايستد و ذكر بسيار گويد.
حضرت پرسيدند: كداميك از شما عهده دار تاءمين نيازمنديهاى او هستيد؟
گفتند: ما همگى براى او آب و غذا مى بريم .
حضرت فرمود: پس همه شما از او بهتريد.
كشكول شيخ بهايي
نظر دهید » 
حسن معاشرت
حضرت امير: با مردم چنان معاشرت كنيد كه اگر از ميان ايشان رفتيد، مشتاق ديدارتان باشند، و اگر مرديد، بر شما بگريند.
كشكول شيخ بهايي
نظر دهید » 
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم :

ثَلَاثٌ مَنْ كُنَّ فِيهِ فَهُوَ مُنَافِقٌ وَ إِنْ صَامَ وَ صَلَّى مَنْ إِذَا حَدَّثَ كَذَبَ وَ إِذَا وَعَدَ أَخْلَفَ وَ إِذَا اؤْتُمِنَ خَان
سه چیز در هر کس باشد منافق است اگر چه نماز بخواند و روزه بگیرد 1 - سخن به دروغ بگوید . 2 - از وعده تخلف کند .3 - در امانت خیانت نماید .
تحف العقول ص316
نظر دهید » 
آنچه میدانید، عمل کنید؛ و در آنچه نمیدانید؛ احتیاط کنید تا روشن شوید؛ و اگر روشن شدید، بدانید که بعضی معلومات را زیر پا گذاشتهاید. محمدتقی بهجت
نظر دهید » 
مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.
تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت.
اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد…
تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ، رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟
درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم…
مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود…!
علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.
از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.
مرد در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود.
علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم.
نویسنده: مصطفي روغني
نظر دهید » 
كعبه نخستين پرستشگاه يكتاپرستان بود كه ساختمان نخستين آن را حضرت آدم به فرمان خدا ساخت، سپس در عصر حضرت نوح بر اثر توفان ويران شد و اثرى از آن باقى نماند، اينك هاجر و اسماعيل در كنار همين ساختمان ويران شده در دره كوههاى زمخت، تنها قرار گرفته اند و به راستى كه براى يك بانوى رنجديده در كنار كودكش سكوت نمودن در چنين جايى بسيار وحشتناك است.
نظر دهید » << 1 ... 67 68 69 ...70 ...71 72 73 ...74 ...75 76 77 ... 79 >>