مترجم سایت

 

اولین ایرادی که بر پوشیدگی زن گرفته می شود این است که دلیل معقولی ندارد و نباید از چیزی که منطقی نیست، دفاع کرد.

 

 

 

بررسی و پاسخ شبهه

بر خلاف آن چه در این شبهه بیان شده است، اگر انسان از بند پندارها و شهوت ها خارج شود و به عقل خود رجوع کند، خواهد فهمید که حجاب، حکم کاملاً معقول و منطقی است؛

 

 

 

زیرا عقل انسان حکم می کند که به آن چه منافع سالم و موردنیاز او را تأمین می کند و یا زیانی را از او دور می سازد، گرایش یابد.

 

 

 

پوشیدگی زن، آثار مثبتی مانند:

آرامش درونی، امنیت، مصونیت زن و جامعه از مفاسد اجتماعی، رشد و پرورش استعدادهای زن، تحکیم خانواده،

 

 

سلامت نسل، پاسداری از ارزش والای زن، موفقیت های معنوی و اطاعت از پروردگار را به همراه دارد.

 

 

و از زیان هایی نظیر: تزلزل خانواده، ایجاد جوّ غفلت، عقده دار شدن مردان، سقوط ارزش های زن، بلوغ زودرس جنسی جوانان، اسارت روح و غضب پروردگار، پیش گیری می کند.

 




بنابراین، هر عقلی که اسیر زنجیر شهوت و اوهام بنا شد، بر لزوم آن حکم خواهد کرد، حتی اگر به ادیان الهی پای بند نباشد.

 

 

اینک ثمره های مثبت فرهنگ حجاب دربین برخی زنان غربی که خسارت های ناشی از برهنگی را کاملاً احساس کرده اند، آشکار شده است.

 

 

باری، حجاب یک وظیفه ی اخلاقی برای همه ی زنان با هرگونه تفکر است.

 

 

 

منبع:

سراج : نگاهی گذرا به مسایل اساسی و بررسی شبهات پیرامون زنان

دکتر سیدحسین حسینی.

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: شبهات
   جمعه 4 اسفند 13961 نظر »

برادر سُنّی! تو می‌گویی هیچ‌کس جرأت نداشت به خانه علی(علیه السلام) حمله کند، زیرا اگر کسی می‌خواست این کار را بکند، قبیله قریش به یاری علی(علیه السلام) می‌آمدند و او را یاری می‌کردند، این سخن توست: «قریش بزرگ‌ترین و قوی‌ترین قبیله در عربستان به حساب می‌آمد و در درون قریش، بنی‌هاشم قوی‌ترین قوم بشمار می‌آمد، به‌طوری‌که همه، برتری آن را پذیرفته بودند. عموزاده‌های این تیره، بنی‌امیه بودند که بعضی اوقات با بنی‌هاشم رقابت می‌نمودند، امّا اگر پای کسی دیگر به میان می‌آمد این دو فوراً با هم یکی می‌شدند».

 

 


تو از قبیله قریش سخن گفتی، اکنون من از تو سؤل می‌کنم آیا تو از کینه عرب جاهلی چیزی شنیده‌ای؟ آیا می‌دانی که قبیله قریش، کینه علی(علیه السلام) به دل داشتند؟
حتماً شنیده‌ای که جنگ بدر و اُحد و احزاب را همین قریش به راه انداختند. در این جنگ‌ها، این شمشیر علی(علیه السلام) بود که به یاری اسلام آمد. اگر شجاعت و فداکاری او نبود، کفّارِ قریش، اسلام را از بین برده بودند.
آری! در آن جنگ‌ها، علی(علیه السلام) بدون هیچ واهمه‌ای، به جنگ کفّار قریش می‌رفت و آنان را به خاک و خون می‌انداخت. بسیاری از خانواده‌های قریش، یکی از افرادشان به دست علی(علیه السلام) کشته شده بود!
آیا قریش می‌توانست کینه علی(علیه السلام) را به دل نگیرد؟ آنان چگونه می‌توانستند خون عزیزان خود را فراموش کنند؟
در سال هشتم هجری مکّه فتح شد و کفّار قبیله قریش، مسلمان شدند، امّا آنان کینه علی(علیه السلام) را از یاد نبردند.
وقتی پیامبر از دنیا رفت، کینه‌هایی که در دل‌ها بود، بار دیگر زنده شد، آن‌ها وقتی دیدند ابوبکر به خلافت رسید، خوشحال شدند و بعضی از آنان حتّی عُمَر را در هجوم به خانه فاطمه(سلام الله علیها) یاری کردند.
خالدبن‌ولید از خاندان قریش بود، پدرِ او به دست علی(علیه السلام) کشته شده بود. خالدبن‌ولید در روز هجوم به خانه فاطمه(سلام الله علیها)، همراه عُمَر بود و او را یاری کرد.

 

 


برادر سُنّی! من از سخن تو تعجّب می‌کنم، تو می‌گویی اگر کسی می‌خواست به خانه فاطمه(سلام الله علیها) هجوم برد، قریش به میدان می‌آمد و مانع این کار می‌شد، گویا تو کتاب‌های خودتان را هم نخوانده‌ای. این سخن علی(علیه السلام) را علامه دِینَوَری و دانشمندان دیگر نقل کرده‌اند، ببین که علی(علیه السلام) چگونه با خدای خود سخن می‌گوید: «بار خدایا! برای پیروزی بر قریش از تو یاری می‌خواهم که امروز آنان پیوند خویشاوندی خود با من را بریده‌اند و کار مرا دگرگون ساخته‌اند. خدایا! امروز قریش علیه من متحّد شده‌اند، من به اطراف خود نگاه می‌کنم، هیچ کس جز خانواده‌ام همراه من نیست، هیچ یار و یاوری ندارم که مرا یاری کند».
این سخن علی(علیه السلام) است که از دل تاریخ به گوش می‌رسد، علی(علیه السلام) از بی‌وفایی قریش سخن می‌گوید!
کاش قریش فقط بی‌وفا بود و فقط سکوت می‌کرد، افسوس که قبیله قریش علیه علی متحّد شدند، آنان دشمن علی(علیه السلام) را یاری کردند.

 

 


وقتی مردم با ابوبکر بیعت کردند، ابوسفیان نزد علی(علیه السلام) آمد و چنین گفت: «ای علی (علیه السلام) ! دستت را بده تا با تو بیعت کنم».
این کار ابوسفیان خیلی عجیب بود، ابوسفیان کسی بود که برای کشتن پیامبر ، جنگ بدر و اُحد را به راه انداخت . علی(علیه السلام) می‌دانست که ابوسفیان به دنبال بهانه‌ای است تا میان مسلمانان اختلاف بیاندازد . 
علی(علیه السلام) به ابوسفیان گفت: «ای ابوسفیان ! تو از این سخنان خود قصدی جز مکر و حیله نداری» .
ابوسفیان وقتی این سخن را شنید از آنجا دور شد. آری! ابوسفیان پیش خود نقشه کشیده بود تا آن روز انتقام خود را از اسلام بگیرد ، او که شمشیر زدن و شجاعت علی(علیه السلام) در جنگ‌ها را دیده بود ، خیال می‌کرد که علی(علیه السلام) شمشیر به دست خواهد گرفت و به جنگ این مردم خواهد رفت و جنگ داخلی در مدینه روی خواهد داد، امّا ابوسفیان نمی‌دانست که علی(علیه السلام) ، این‌گونه امید او را نا امید خواهد کرد .
برادر سُنّی! تو می‌گویی که ابوسفیان آن روز می‌خواست علی(علیه السلام) را یاری کند و با علی متحّد شود، تو خیال کرده‌ای که بنی‌امیّه واقعاً می‌خواستند با بنی‌هاشم، متحّد شوند، امّا اگر واقعاً هدف ابوسفیان کمک به علی(علیه السلام) بود، پس چرا ساعتی بعد با ابوبکر بیعت کرد، البتّه وقتی به او وعده‌ای بزرگ دادند!
وقتی ابوبکر را به مسجد پیامبر بردند تا به عنوان خلیفه نماز بخواند، عُمَر نگاه کرد دید که ابوسفیان با عدّه‌ای از بنی‌امیّه در گوشه‌ای نشسته‌اند . یک نفر این پیام را برای ابوسفیان برد: «به تو قول می‌دهیم که فرزندت ، معاویه را در حکومت خود شریک کنیم» .

 

 


ابوسفیان لبخند زد و گفت: «آری!، ابوبکر چه خوب خلیفه‌ای است که صله رحم نمود و حقّ ما را ادا کرد» . بعد از آن، ابوسفیان و بنی اُمیّه با خلیفه بیعت کردند . با بیعت ابوسفیان و بنی‌امیه دیگر خلافت ابوبکر محکم‌تر می‌شود.
فراموش نکن که ماجرای هجوم به خانه فاطمه(سلام الله علیها)، یک هفته بعد از بیعت ابوسفیان با ابوبکر روی داد. عُمَر و ابوبکر مطمئن شدند قریش (و مخصوصاً بنی‌امیّه که شاخه مهمّی از قریش بودند) از آنان حمایت می‌کند. آن‌ها بعد از آن برای هجوم به خانه فاطمه(سلام الله علیها) برنامه‌ریزی کردند.
ابوسفیان به همه برنامه‌های ابوبکر راضی بود و هیچ اعتراضی نکرد، زیرا می‌دانست در مقابل این سکوت، پسرش معاویه در این حکومت سهم خواهد داشت. آری! عُمَر هم به قول خود وفا کرد و وقتی به خلافت رسید، حکومت شام را دربست به معاویه بخشید!
بنی‌امیه در مقابل هجوم حکومت به خانه فاطمه (سلام الله علیها) سکوت کرد تا بتواند سهم بزرگی از این حکومت را از آن خود نماید. عُمَر به خانه فاطمه(سلام الله علیها) هجوم برد، امّا قبل از آن، حقّ سکوت خوبی به قبیله قریش و خصوصاً بنی‌امیّه داد. این راز عدم اعتراض قریش است

منبع: روشنی مهتاب : اثبات شهادت حضرت فاطمه سلام‌الله‌علیها

مهدی خدامیان آرانی

اشتراک گذاری این مطلب!
   دوشنبه 30 بهمن 13962 نظر »

شبهه
شما شیعیان در اذان و اقامه جمله «أشهد أنّ علیّاً ولیّ اللَّه وأشهد أنّ علیّاً حجّه اللَّه» را اضافه کرده اید. و این از سه جهت اشکال دارد:

 

 

 

1. یقیناً این جمله در زمان حضرت رسول صلی الله علیه و آله و خلفا، در اذان و اقامه قرائت نمی شده است، پس این جمله جزء اذان و اقامه نبوده و اضافه نمودن آن بدعت است و بدعت نیز حرام است.

2. اضافه نمودن این جمله به اذان و اقامه موجب می شود میان اجزای اذان فاصله شود و این فاصله به اذان و اقامه خلل می رساند.

3. کلمه «ولیّ اللَّه» به معنای این است که علی علیه السلام ولیّ و قیّم خداوند است، در حالی که خداوند ولیّ و قیّم ندارد، او قادر مطلق و ولیّ همه مخلوقات است.

 

 


پاسخ شبهه
1. شیعه جمله «أشهد أنّ علیّاً ولیّ اللَّه …» را به عنوان جزئی از اجزای اذان و اقامه ذکر نمی کند تا بدعت لازم آید، بلکه اذان و اقامه بدون ذکر این جمله را نیز صحیح می داند، فقط این جمله را به عنوان شعار شیعه در اذان و اقامه ذکر می کند.

شیخ صدوق در کتاب «من لا یحضره الفقیه» می فرماید:

«روی أبوبکر الحضرمیّ وکلیب الأسدیّ عن أبی عبداللَّه علیه السلام أ نّه حکی لهما الأذان فقال: اللَّه أکبر، اللَّه أکبر، اللَّه أکبر، اللَّه أکبر، أشهد أن لا إله الّا اللَّه، أشهد أن لا إله إلّااللَّه، أشهد أنّ محمّداً رسول اللَّه، أشهد أنّ محمّداً رسول اللَّه، حیّ علی الصلاه، حیّ علی الصلاه، حیّ علی الفلاح، حیّ علی الفلاح، حیّ علی خیر العمل، حیّ علی خیر العمل، اللَّه أکبر، اللَّه أکبر، لا إله الّا اللَّه، لا إله الّا اللَّه، والإقامه کذلک …. 

 

 

 

و سپس می فرماید:

«هذا هو الأذان الصحیح، لا یُزادُ فیه ولا یُنْقَص منه. والمفوِّضه لَعَنَهم اللَّه قد وَضَعوا أخباراً وزادُوا فی الأذان (مُحمّدٌ وآل مَحَمّد خیرٌ البَرِیَّه) مرَّتین؛ وفی بعض روایاتِهم بعد أَشْهَد أنّ محمّداً رَسُول اللَّه (أشهد أنّ علیّاً ولیّ اللَّه) مرّتین؛ منهم من روی بدل ذلک (أشهد أنّ علیّاً أمیر المؤمنین حقّاً) مرّتین.

ولا شکّ أنّ علیّاً ولیّ اللَّه وأ نّه أمیرالمؤمنین حقّاً وأنّ محمّداً وآله خَیرُ البریّه. ولکن لَیسَ ذلک فی أصل الأذان. 

شیخ طوسی نیز در کتاب «المبسوط» می فرماید:

«فأمّا قول أشهد أنّ علیّاً أمیر المؤمنین وآل محمّد خَیرُ البَرِیّه عَلی ماوَرَد فی شَواذّ الأخبار فلَیس بِمُعَوَّل علیه فی الأَذان ولو فَعَله الإنسان لم یَأثِم به» .

 

 

 

علّامه حلّی در کتاب «منتهی المطلب» می فرماید:

«وأمّا ما رُوِی فی الشاذّ مِنْ قولِ أنّ عَلِیّاً ولیّ اللَّه ومحمّداً وآل محمّد خیرُ البریّه فَمِمّا لا یُعَوّلُ عَلیه» .

و صاحب کتاب «العروه الوثقی» می فرماید:

«وأمّا الشهادهُ لِعَلِیّ علیه السلام بالولایه وإمْرَهِ المُؤمِنین فلیست جزءاً منهما».

بنابراین، مشهور فقهای شیعه، شهادت به ولایت علی علیه السلام را جزء اذان و اقامه نمی دانند. با این وجود ذکر شهادت به ولایت علی علیه السلام را در اذان به عنوان شعار شیعه و از باب اینکه ولایت از متمّمات رسالت و مقوّمات ایمان است، ممدوح دانسته اند.

 

 

 

2. ذکر جمله «أَشْهد أنّ علیّاً ولیُّ اللَّه وأَنّ عَلیّاً حجّهُ اللَّه» هیچ خللی به ترتیب اذان و اقامه نمی رساند. و به تعبیر دیگر فصل مخلّ نیست. و گواه بر این مطلب وجدان و عرف است.

از ابویوسف، شاگرد ابوحنیفه این عبارت نقل شده است:

«لا أری بأساً بأن یقول المؤذّن السلام علیک أیّها الأمیر ورحمه اللَّه وبرکاته، حیّ علی الصلاه، حیّ علی الفلاح، الصلاه یرحمک اللَّه. »

«اشکالی ندارد مؤذّن (بعد از شهادت به رسالت) بگوید: السلام علیک أیّها الأمیر ورحمه اللَّه وبرکاته (مراد از امیر ظاهراً خلیفه وقت بوده است) ….»

وقتی ذکر این جملات در اذان خللی به ترتیب اذان نمی رساند، چگونه ذکر شهادت به ولایت علی علیه السلام فصل مخلّ است؟

 

 

 

3. تشکیک کنندگان در اذان شیعیان، شایسته است به این نکته توجّه داشته باشند که این صورت از اذان و اقامه که در میان اهل سنّت مرسوم است، در زمان حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله قرائت نمی شده است، بلکه آنان در اذان و اقامه ای که سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده، تصرّف نموده و تغییراتی داده اند.

اوّلًا: کلمه «حیّ علی خیر العمل» جزء اذان و اقامه بوده و امروزه اهل سنّت آن را حذف کرده اند و این بدعت است و بدعت حرام می باشد.

ابن ابی شیبه در کتاب «المصنّف» روایت کرده است:

«انّ عَلیّ بن الحسین کان یُؤذّن، فإذا بلغ حیّ علی الفلاح قال: حیّ علی خیر العمل، ویقول: هو الأذان الأوّل. وکان ابن عمر زاد فی أذانه: حیّ علی خیرِ العمل.»

«علی بن حسین در اذان، جمله (حیّ علی خیر العمل) را ذکر می کرد و می فرمود: این اذانی است که در صدر اسلام خوانده می شد. و ابن عمر در اذان، جمله (حیّ علی خیر العمل) را ذکر می کرد.»

و مُتْقی در کتاب «کنز العمّال» می گوید:

«عَنْ بِلال کانَ بِلال یُؤذّن بالصُبح فیقول: حیّ علی خیرالعمل. »

«از خود بلال روایت شده است که او در اذان صبح جمله «حیّ علی خیر العمل» را ذکر می کرد.»

ابن حزم در کتاب «المحلّی» می گوید:

«قد صحّ عن ابن عمر و أبی أمامه بن سهل بن حنیف انّهم کانوا یقولون فی أذانهم حیّ علی خیر العمل. »

«از ابن عمر و ابوامامه بن سهل بن حنیف با سند صحیح روایت شده است که آنان در أذان جمله حیّ علی خیر العمل را ذکر می کردند.»

 

 

 

و بیهقی نیز در کتاب «السنن الکبری» روایات گوناگونی با سندهای معتبر نقل می کند که گویای این واقعیّت است که جمله (حیّ علی خیر العمل) را بسیاری از صحابه و تابعین- مانند: ابن عمر و ابوامامه و بلال و امام سجّاد علیه السلام- در اذان ذکر می کرده اند. ثانیاً: جمله: «الصلاه خیر من النوم» را در اذان صبح اضافه کرده اند. در حالی که یقیناً این جمله در زمان رسول اللَّه صلی الله علیه و آله جزء اذان صبح نبوده است. اگر چه بعضی از علمای اهل سنّت ذکر این جمله را به جای (حیّ علی خیر العمل) از دستورهای پیامبر صلی الله علیه و آله دانسته اند. ولی این دروغ است؛ زیرا مستند آنان روایتی است که در سند آن بعضی از راویان حذف شده اند، پس این روایت مرسَل است. علاوه بر آن در سند این روایت شخصی به نام عبد الرحمن بن سعد وجود دارد که مجهول می باشد. حذف جمله «حَیَّ عَلی خَیرِ العَمل» و اضافه جمله «الصلاهُ خَیرٌ من النّوم» از ابداعات عمر بن خطّاب، خلیفه دوم بوده است.

 

 

 

قوشجی در «شرح التجرید» می گوید: «عمر بالای منبر رفت و گفت: ای مردم! سه چیز در عهد پیامبر صلی الله علیه و آله بود و من آنها را منع و حرام می کنم، وهر کس را که مرتکب آنها شود، عقاب می کنم و آنها عبارتند از: عقد موقّت، متعه حجّ و گفتن حیّ علی خیر العمل.» امام مالک در کتاب «الموطأ» می گوید: «مؤذّن نزد عمر آمد و اذان صبح گفت، در حالی که او خواب بود، مؤذّن گفت «الصلاه خیر من النوم» یعنی: نماز بهتر از خواب است. سپس عمر امر کرد که این جمله در اذان صبح گنجانده شود.» و شوکانی در «نیل الأوطار» به نقل از کتاب «البحر الزخّار» می گوید: «أَحْدَثَه عُمَر، فقال ابنُه: هذه بِدْعَه ؛ جمله «الصلاه خیر من النوم» را عمر به اذان اضافه کرد. و پسرش به او گفت: این بدعت است.»
ودارقطنی نیز در کتاب «السنن» از عمری نقل کرده است که عمر بن الخطّاب به مؤذّن دستور داد جمله «الصّلاهُ خیرٌ مِنَ النّوم» را پس از جمله «حیَّ علی خَیر العمل» بگوید. در هر حال اگر جمله «الصلاه خیر من النوم» را به عنوان جزء اذان صبح ذکر کرده اند، بدعت و حرام است و اگر به عنوان شعار ذکر می کنند، خصوصیتی در این شعار دیده نمی شود. به خلاف شعار شهادت به ولایت علی علیه السلام که در حقیقت شعار رسول اللَّه صلی الله علیه و آله در روز غدیر است که فرمود: «مَنْ کُنتُ مَولاه فَهذا عَلیُّ مَولاه.»

 

 

 

4. در پاسخ از قسمت سوم شبهه عرض می کنیم: کلمه «ولیّ» در لغت، به معنای دوست در مقابل «عدوّ»، به معنای دشمن است . و «ولیّ اللَّه» به کسی گفته می شود که دوست و فرمانبردار خداوند باشد.

در کتاب «المنجد» می گوید: «المُؤمِنُ وَلیُّ اللَّه، أی: مطیع له تعالی.» و در اصطلاح نیز ولیّ اللَّه به کسی گفته می شود که با اطاعت تامّ و رعایت تقوا مقرَّب عنداللَّه باشد.

حاکم نیشابوری در کتاب «مستدرک الصحیحین» روایتی را نقل کرده است که این مطلب را تأیید می کند. آن روایت این است:

«زید بن أسلم از پدرش روایت کرده است: عمر بن خطّاب به مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله می رفت که دید معاذ بن جبل در کنار قبر پیامبر گریه می کند. عمر به معاذ گفت: سبب گریه تو چیست؟ معاذ گفت: سبب گریه من چیزی است که از صاحب این قبر شنیدم. عمر گفت: چه چیزی از صاحب این قبر شنیدی؟

معاذ گفت: از او شنیدم که می فرماید: ریا، هر چند کم باشد شرک است، و هر کسی که با ولیّ خدا دشمنی کند، آشکارا به جنگ با خداوند برخاسته است، چون خداوند پرهیزگاران پنهان کار را دوست دارد؛ آنان که غیبت ظاهری آنان سبب فقدان واقعی آنها نیست و در صورت حضور در مکانی ناخوانده و ناشناخته می باشند، و قلبهای آنان چراغ هدایت بشر می باشد و از هر زمین تاریکی، نمایان می گردند.»

 

 

 

سپس حاکم نیشابوری می گوید: «هذا حدیثٌ صَحیح الإِسناد.»

در این روایت زیبا که به نوعی کنایه به عمر بن الخطّاب و غصب خلافت و گوشه نشین کردن علیّ ولیّ اللَّه علیه السلام است، جمله «ولیّ اللَّه» به معنای پرهیزگار و کسی که مصباح هدایت بشر است آورده شده است.

و ابن حجر در کتاب «فتح الباری»  به نقل از طوفی می گوید: «لمّا کان ولیّ اللَّه من تولّی اللَّه بالطاعه والتقوی تولّاه اللَّه بالحفظ والنّصره؛ چون ولیّ اللَّه کسی است که با اطاعت و تقوا به خدا نزدیک شده است، خداوند هم او را حفظ و یاری می کند.»

 

 

 

بنابراین ولیّ اللَّه یعنی دوست خداوند، فرمانبردار خداوند، نزدیک به خداوند.

و شکّی نیست که بهترین مصداق برای «ولیّ اللَّه» پس از پیامبر اسلام، علی بن ابیطالب علیه السلام می باشد.

منبع:در پرتو شریعت: پاسخ به شبهات وهابیت

نویسنده عباسعلی زارعی سبزواری.


اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: شبهات
   شنبه 28 بهمن 13962 نظر »

از جمله شبهاتی که وهابیت مطرح می کند، این است که آنان نام گذاری به عبدالحسین و عبدالنبی و عبدالرسول را شرک می دانند و در کتاب های خود می نویسند:

این اسامی همچون عبدالمسیح و امثال آن است که مسیحیان بر خود می گذارند. آنان مسیح را می پرستند، حال آنکه در اعتقادات مسلمانان، محمد تنها بنده و پیامبر خداست.

 

 

 

پاسخ

اشتباه وهابیت در این است که با آنکه خود را پیرو قرآن میدانند و در حفظ ظاهر قرآن تلاش دارند، اما همانند خوارج حروفش را فرا گرفته اند. آنان از فهم معانی آن درمانده اند؛ زیرا در قرآن، کلمه عبد فقط به معنای عبادت و بندگی و پرستش نیامده است. خداوند در قرآن میگوید:

 

 

 

وَ أَنکِحُوا الْأَیامَی مِنکُمْ وَالصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَإِمَائِکُمْ. (نور: 32)

مردان و زنان بی همسر خود را همسر دهید، همچنین غلامان و کنیزان صالح و درستکارتان را.

در این آیه خداوند لفظ عبادکم را می آورد و دستور میدهد به عباد خودتان زن بدهید که عباد به معنای نوکر و غلام است، نه به معنای پرستش کنندگان. ما هم وقتی میگوییم عبدالنبی یا عبدالحسین؛ یعنی کسی که افتخار نوکری رسول خدا صلی الله علیه و آله و سید جوانان بهشت را دارد و مطیع دستورهای آنان است. آیا اطاعت از آنان شرک است؟ این در حالی است که خداوند به اطاعت از آنان فرمان می دهد و می فرماید:

یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنکُمْ. (نساء: 59)

ای کسانی که [به وحدانیت خداوند] ایمان آورده اید! از خدا و پیامبر خدا و فرماندارانتان که از جانب خدا و رسول حکم دارند، اطاعت کنید.

آیا عبدالحسین و عبدالنبی و عبدالرسول بودن شرک است؟ اگر بگویند عبد و مطیع بودن برای امثال این پاکان شرک است، می پرسیم کدام آیه و روایت از چنین کاری ما را بر حذر داشته است؟

منبع:

 پاسخ به پرسش ها و شبهه های وهابیت

علی باقر شیخانی، حسین اسحاقی

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: شبهات
   جمعه 27 بهمن 13962 نظر »

شفاعت
«شفاعت» از ماده «شفع» به معنای جفت است. علت اینکه به وساطت شخص برای نجات گناه کار شفاعت گفته می شود، این است که مقام و موقعیت شفاعت کننده و نیروی تأثیر او، با عوامل نجاتی که در وجود شفاعت شونده هست (هر چند کم و اندک باشد) به ضمیمه و کمک هم، موجب خلاص شخص گناه کار می گردند.

 

 

 

شفاعت، یکی از اصول مسلم اسلام است که همه فرق مسلمان به پیروی از آیات قرآن و روایات، آن را پذیرفته اند. هر چند در نتیجه شفاعت با هم اختلاف نظر دارند.

حقیقت شفاعت این است که انسان گرامی که در نزد خداوند، قرب و مقامی دارد، از خدای متعال خواهان بخشودگی گناهان و یا ارتقاء درجه انسانی دیگر گردد و از راه اولیای خدا و بندگان برگزیده او رحمت و آمرزش و فیض الهی به مردم برسد. همان گونه که هدایت الهی که از فیض های خداوند است، در این دنیا از راه پیامبران و کتب آسمانی او به مردم می رسد، آمرزش الهی نیز در قیامت، از همین راه به گناه کاران می رسد.

رسول گرامی صلی الله علیه و آله فرمودند: «پنج چیز به من ارزانی شد … و شفاعت به من عطا شد، پس آن را برای امت خود ذخیره نمودم». 

 

 

 

در احادیث اسلامی دعای مسلمان در حق مسلمان دیگر شفاعت شمرده شده است. ابن عباس از پیامبر نقل می کند که هرگاه مسلمانی بمیرد و بر جنازه او چهل مرد - که شرک نمی ورزند - نماز بگزارند، خداوند شفاعت آنها را درباره وی می پذیرد. 

در این حدیث دعاکننده به عنوان شافع معرفی شده است. البته گفتنی است که شفاعت، مطلق و بدون قید و شرط نیست، بلکه شرایطی دارد:

١. شفیع از جانب خدا باید اذن داشته باشد. قرآن مجید در این باره می فرماید:

«لا یَمْلِکُونَ الشَّفاعَهَ إِلاَّ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً» (مریم:٨٧)

آنان هرگز مالک شفاعت نیستند مگر کسی که نزد خداوند رحمان، عهد و پیمانی دارد.

همچنین درآیه دیگر می فرماید:

«یَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَهُ إِلاَّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِیَ لَهُ قَوْلاً» (طه: ١٠٩)

در آن روز شفاعت هیچ کس سودی نمی بخشد، جز کسی که خداوند به او اجازه داده و به گفتار او راضی است.

٢. شخص مورد شفاعت نیز باید شایستگی دریافت فیض الهی را از طریق شفیع پیدا کند؛ یعنی رابطه ایمانی او با خدا و پیوند روحی وی با شفیع، برقرار باشد، بنابراین کافران که رابطه ایمانی با خداوند ندارند و برخی از مسلمانان گناه کار؛ مانند گروه بی نماز و آدم کش که فاقد پیوند روحی با شفیع هستند، مورد شفاعت قرار نمی گیرند.

قرآن درباره افراد بی نماز و منکران روز رستاخیز می فرماید: « فَما تَنْفَعُهُمْ شَفاعَهُ الشَّافِعِینَ » ؛ «ازاین رو، شفاعت شفاعت کنندگان به حال آنها سودی نمی بخشد» . (مدثر: 4٨)

همچنین درباره ستمگران می فرماید:

«ما لِلظَّالِمِینَ مِنْ حَمِیمٍ وَ لا شَفِیعٍ یُطاعُ» (مؤمن: ١٨)

برای ستمکاران دوستی وجود ندارد، و نه شفاعت کننده ای که شفاعتش پذیرفته شود.

بنابراین خداوند دعای اولیای خودش را در زندگی دنیوی سبب آمرزش قرار داده است چنان که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز به فرموده قرآن از کسانی بود که دعایش در حق گناه کاران مستجاب می شد:

«وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاءُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِیماً» (نساء: 64)

واگر این مخالفان هنگامی که به خود ستم می کردند به نزد تو می آمدند و از خدا طلب آمرزش می کردند و پیامبر هم برای آنها استغفار می کرد، قطعاً خدا را توبه پذیر و مهربان می یافتند.

در روز رستاخیز نیز دعا و وساطت ایشان می تواند سبب آمرزش یا بالا رفتن درجه بعضی از مردم شود.

رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرمایند: «شفاعت من در روز رستاخیز، از آن کسانی از امت من است که مرتکب گناهان کبیره شده اند» . 

 

 

 

اما فرقه وهابیت، شفاعت از اولیای خدا را حرام می داند. «ابن تیمیه» می گوید: «اگر کسی بگوید: از پیامبرصلی الله علیه و آله به جهت نزدیکی به خدا می خواهم تا شفیع من در این امور باشد، این از کارهای مشرکان است» . 

دلیل آنها بر شرک بودن شفاعت این است که خداوند بت پرستان حجاز را ازآن رو مشرک خوانده است که آنها از بت ها طلب شفاعت می نمودند و در مقابل آنها به ناله و زاری می پرداختند و درخواست وساطت می کردند؛ چنان که آیه زیر بر آن گواهی می دهد:

«وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا یَ-ضُرُّهُمْ وَ لا یَنْفَعُهُمْ وَ یَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ» (یونس: ١٨)

آنها غیر از خدا، چیزهایی را می پرستند که نه به آنان زیان می رساند و نه سودی می بخشد و می گویند: اینها شفیعان ما نزد خدا هستند.

بنابراین هر نوع شفاعت خواهی از غیر خدا، شرک و پرستش شفیع خواهد بود.

پاسخ: این آیه کوچک ترین دلالتی بر مقصود آنان ندارد، و علت مشرک بودن آنان از نظر قرآن این است که بت ها را می پرستیدند تا سرانجام آنها را شفاعت کنند نه اینکه از بت ها شفاعت خواسته باشند؛ زیرا اگر شفاعت خواهی از بت ها، پرستش آنها بود، دیگر دلیلی نداشت که بعد از « وَ یَعْبُدُونَ » جمله « وَ یَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا » آورده شود.

عطف این دو جمله به هم، نشان می دهد که موضوع پرستش بت ها غیر از مسئله شفاعت خواهی از آنان بوده است. پرستش بت ها نشانه شرک و دوگانه پرستی است و شفاعت خواهی از سنگ و چوب عمل احمقانه و دور از منطق و علم است.

این آیه هرگز دلالت ندارد که شفاعت خواهی از بت ها پرستش آنها است، چه رسد به اینکه شفاعت خواهی از اولیای حق و عزیزان درگاه وی نشانه پرستش آنها باشد. 

بنابراین علاوه بر آیات قرآن که دلالت بر مشروعیت و تجویز شفاعت دارد، شواهد روایی و تاریخی بسیاری بر رویکرد مسلمانان از گذشته تاکنون بر اعتقاد به شفاعت وجود دارد.

رسول خدا صلی الله علیه و آله دراین باره می فرمایند: «شفاعت من در روز رستاخیز، از آن کسانی از امت من است که مرتکب گناهان کبیره شده اند» . 

 

 

 

حتی در متن زیارتنامه هایی که علمای اهل سنت در کتب خویش آورده اند، مسئله توسل و شفاعت مطرح است، که به یک مورد آن اشاره می شود.

در یکی از زیارت ها خطاب به رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده است:

. . . سلام بر تو ای پیامبر رحمت و ای شفیع امت! . . .

درود خدا بر بهترین مکانی که جسم پاک تو را در برگرفته است.

ای رسول خدا صلی الله علیه و آله! ما مهمانان تو و زائران حرمت، از شهرهای دور، با پیمودن دشت ها و بیابان ها به زیارت تو آمده ایم و شرافت یافته ایم که در پیشگاه تو فرود آییم، تا به شفاعت تو دست یابیم و به یادگارها و آثار بازمانده از تو بنگریم و برخی از حقوق تو را ادا کنیم و تو را در پیشگاه پروردگارمان شفیع قرار دهیم. بار گناهان کمرهای ما را شکسته است و تو شفیعی هستی که شفاعتت پذیرفته است و ما را به شفاعتت وعده داده اند، پس در پیشگاه خدا شفیع ما باش و از پروردگار بخواه که ما را بر سنت تو بمیراند و در زمره همراهانت برانگیزد. . . شفاعت، شفاعت، یا رسول اللهصلی الله علیه و آله! . . . 

یکی از علمای اهل سنت می نویسد:

زائر پیامبر صلی الله علیه و آله به آن حضرت توسل جوید و در توسل به او، از خداوند به جاه و مقام وی مسئلت کند؛ زیرا توسل به حضرتش کوه های گناه و بارهای سنگین معاصی را فرو می ریزد. برکت شفاعت او و عظمتش در پیشگاه پروردگار، در حدی است که هیچ گناهی یارای ماندن در برابرش نیست. هرکس جز این عقیده داشته باشد، محرومی است که خداوند، چشم بصیرتش را کور کرده و دلش را به گمراهی کشانده است. آیا مخالف این عقیده، این آیه را نشنیده است: «وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ. . .» . 

در زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله ، گناه کاران برای درخواست مغفرت به حضور وی می رسیدند و آن حضرت نیز به آنان، نسبت شرک نمی داد. در سنن ابن ماجه از پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود:

آیا می دانید که خدا امشب مرا بین چه چیزهایی مخیر فرمود؟ گفتیم: «خدا و پیامبر بهتر می دانند» . فرمود: «او مرا مخیر ساخت بین اینکه نصف امت من وارد بهشت گردند و بین شفاعت، پس شفاعت را اختیار نمودم» . گفتیم: «ای پیامبر خدا، از پروردگار خود بخواه که ما را شایسته شفاعت گرداند» . فرمود: «شفاعت، برای هر مسلمانی خواهد بود» 

در این حدیث به روشنی، یاران پیامبر از خود او درخواست شفاعت می کنند و می گویند: «أدع الله. . .»

منبع: زیارت(آثار،آسیب ها و شبهات) محمد رضا اسلامی ندوشن 

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: شبهات
   پنجشنبه 26 بهمن 13962 نظر »

از مهم ترین شیوه های تعلیم و تربیت، روش الگوگیری است. اسلام هم برای تربیت و تعالی انسان ها، بر این اصل مهم تأکید نمود؛ زیرا شخصیت الگو، به عنوان یک نقطه ی کانونی در محور رشد و هدایت های اخلاقی تربیتی قرار می گیرد و در شکل گیری رفتار تربیت شونده، آثار زیادی بر جای می گذارد.

 

 

به همین دلیل قرآن کریم الگوهای صحیحی را تعیین نموده و بر پیروی از ایشان سفارش کرده است. از سوی دیگر نیاز به الگو، از نیازهای طبیعی بشر است و انسان را وا می دارد تا با در نظر داشتن الگوی مورد نظر، تلاشی هدف دار و آگاهانه برای رسیدن به ویژگی های رفتاری و اخلاقی الگو در پیش گیرد.

 

 

 

قرآن کریم، رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) را الگوی شایسته و اسوه ی حسنه ی مؤمنان معرفی کرده است، در این الگوگیری فرقی میان زن و مرد نیست، اما به دلیل خُلق و خوی و مسئولیت های خاص زنانه، لازم است زنان از جنس خود هم، الگویی داشته باشند تا از نظر پذیرش الگو و روشن شدن مصادیق اسوه پذیری، به راه و رسم و سیره ی اخلاقی و خانوادگی او اقتدا کنند.

 

 

پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) خود در سخنانش، فاطمه(سلام الله علیها) را از وجود خود می داند و بارها در جمع مؤمنین می فرماید: فاطمه(سلام الله علیها) پاره ی تن من است. وجود فاطمه(سلام الله علیها) از وجود رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) جدا نیست و سیره ی او جلوه ی دیگری از سیره ی پیامبر است، پس فاطمه(سلام الله علیها)، ادامه ی راه و سیره ی رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در همه ی زمینه هاست از جمله بندگی خدا، تقوا و عبادت، حجاب و عفاف و…، اما آنچه در زندگی کوتاه حضرت، برای اسوه پذیری خاص زنان از ایشان بیشتر مبتلور شده است سیره ی حضرت، در عرصه ی خانواده و همسرداری و تربیت فرزندان است. امام باقر(علیه السلام) در عظمت و جلالت مادر بزرگوارش فاطمه(سلام الله علیها) می فرمایند:

 

 

 

لَقد کانت مفروضَة الطاعةِ علی جمیع مَن خلق الله من الجنّ والإنسِ والطیرِ والوحشِ و الانبیاء والملائکة اطاعت فاطمه(سلام الله علیها) بر تمام بندگان الهی از جن و انس، پرندگان و حیوانات، پیامبران و ملائکه واجب است.

امام زمان(علیه السلام) هم وجود مقدس حضرت فاطمه(سلام الله علیها) را، اسوه ی نیکوی خویش دانسته و فرموده اند: و فی ابنةِ رسول الله لیَ اسوةٌ حسنةٌ همانا دختر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) برای من الگویی شایسته است.

منبع: پرسمان

اشتراک گذاری این مطلب!
   سه شنبه 24 بهمن 13962 نظر »

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 989

موضوعات

لطفاً نظرات و پيشنهادات خود را در انتهاي مطالب درج بفرماييد پشتيباني فانوس بهترين لحظات را براي شما آرزومند است

جستجو

وبلاگهای برتر
خبرنامه

موتور جستجوی پرسش و پاسخ دینی

گروه تفسیر و علوم قرآنی سطح سه

 
آموزش فتوشاپ