مترجم سایت

 

حکایتی از نتیجه غرور و تکبر

حجت الاسلام والمسلمین حسینی قمی:
روزی از یک خیابان که هنوز نیمه کاره بود ،عبور می کردم که دیدم تعدادی از بچه ها دارند با سر اسکلتی فوتبال بازی می کنند. من آن سراسکلت را گرفتم و با عصایم در خاک دفن کردم. هنگام شب خواب دیدم که آقایی به ظاهر مذهبی از من تشکر می کند. به او گفتم که من شما را نمی شناسم. او گفت که من صاحب جمجمه ای بودم که شما از بچه ها گرفتید. من مستحب این عقوبت بودم زیرا کله ی من کمی باد داشت و کمی تکبر داشتم ( البته ایشان فرد خوبی بوده )و باید مواخذه می شدم.
این حکایت به نقل از حاج آقا رحیم ارباب بوده است.


موضوعات: حكايات
   چهارشنبه 1 مهر 1394نظر دهید »

بیماری كه پزشكش را معالجه كرد

بعد از آن كه عبدالمطلّب جدّ رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله از دنیا رفت و نگهدارى آن حضرت به عمویش ابوطالب واگذار گردید، پس از چند روزى ، حضرت به چشم درد مبتلا شد و پزشكان از درمان آن ناتوان گشتند، ناراحتى تمام وجود عمویش را فرا گرفته بود، عدّه‌اى پیشنهاد دادند تا حضرت را نزد راهب مسیحی به نام حبیب برده تا با دعاى او درد چشم حضرت بر طرف گردد.
ابوطالب پیشنهاد آنها را براى برادر زاده‌اش، حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله بازگو كرد.
حضرت اظهار نمود: از طرف من مانعى نیست ، آنچه مصلحت مى‌دانى عمل كن.

ادامه »


موضوعات: حكايات
   دوشنبه 23 شهریور 1394نظر دهید »

مرد تاجر

مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.

تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت.

اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد…
تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ، رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟

درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم…

مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود…!

علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.

از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.

مرد در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود.

علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم.


نویسنده: مصطفي روغني

 


موضوعات: حكايات
   پنجشنبه 5 شهریور 1394نظر دهید »

حکایت


یکی از شاهان پیشین، در رعایت مملکت سستی کردی و لشکر بسختی داشتی. لاجرم دشمنی صعب روی نهاد، همه پشت بدادند.

صفحات: 1· 2


موضوعات: حكايات
   پنجشنبه 15 مرداد 1394نظر دهید »

زاهد


‏پادشاهی را مهمی پیش آمد گفت اگر این حالت به مراد من برآید چندین درم دهم زاهدان را چون حاجتش برآمد و تشویش خاطرش برفت وفای نذرش به وجود شرط لازم آمد یکی را از بندگان خاص کیسه درم ‏داد تا صرف کند بر زاهدان گویند غلامی عاقل هشیار بود همه روز بگردید و شبانگه بازآمد و درم‌ها بوسه داد و پیش ملک بنهاد و گفت زاهدان را چندان که گردیدم نیافتم گفت این چه حکایت است آنچه من دانم در این ملک چهارصد زاهد است گفت ای خداوند جهان آن که زاهد است نمی‌ستاند و ‏آن که می‌ستاند زاهد نیست ملک بخندید و ندیمان را گفت چندان که مرا در ‏حق خداپرستان ارادت است و اقرار مرا این شوخ‌دیده را عداوت است و انکار و حق به جانب اوست. ‏
زاهد کــه درم گـرفت و دینار
زاهدتر از او یکی به دست آر
برگرفته از: گلستان - سعدی

 


موضوعات: حكايات
   چهارشنبه 14 مرداد 1394نظر دهید »

نصایح اخلاقی

شاه شاهان
نوشته ‏اند:
روزى اسكندر مقدونى، نزد دیوجانس آمد تا با او گفت و گو كند. دیوجانس كه مردى خلوت گزیده و عارف مسلك بود، اسكندر را آن چنان كه او توقع داشت، احترام نكرد و وقعى ننهاد. اسكندر از این برخورد و مواجهه دیوجانس، برآشفت و گفت:
- این چه رفتارى است كه تو با ما دارى؟ آیا گمان كرده‏اى كه از ما بى‏نیازى؟
- آرى، بى‏نیازم.
- تو را بى‏نیاز نمى‏بینم. بر خاك نشسته‏اى و سقف خانه‏ات، آسمان است. از من چیزى بخواه تا تو را بدهم.
- اى شاه! من دو بنده حلقه به گوش دارم كه آن دو، تو را امیرند. تو بنده بندگان منى!
- آن بندگان تو كه بر من امیرند، چه كسانى‏اند؟!
- خشم و شهوت؛ من آن دو را رام خود كرده‏ام؛ حال آن كه آن دو بر تو امیرند و تو را به هر سو كه بخواهند مى‏كشند.
برو آن جا كه تو را فرمان مى‏برند؛ نه این جا كه فرمانبرى زبون و خوارى.


پی نوشت ها:
این حکایت در منابع مختلف به شکلهای گو ناگون و با اسامی و اشخاص متفاوت، نقل شده است. آنچه در بالا آمد، آمبخته است از حکایتهایی که در دو منبع زیر آمده است:
الف)ابن فاتک، مختار الحکم و محاسن الکلم، ص73.
ب) مثنوی معنوی، چاپ نیکلسون، دفتر دوم، ابیات 1468- 1465
حکایت مثنوی بدین قرار است:
گفت شاهی شیخ را اندر سخن چیزی از بخشش زمن در خواست کن
گفت ای شه، شرم ناید مر تو را که چنین گویی مرا، زین برتر آ
من دو بنده دارم و ایشان حقیر وآن دو بر تو حاکمانند و امیر
گفت شه، آن دو چه اند، آن زلت است گفت آن یک خشم و دیگر شهوت است
——————————————–
منبع:
بابایی، رضا، حکایت پارسایان

 


موضوعات: حكايات
   سه شنبه 13 مرداد 1394نظر دهید »

1 3

موضوعات

لطفاً نظرات و پيشنهادات خود را در انتهاي مطالب درج بفرماييد پشتيباني فانوس بهترين لحظات را براي شما آرزومند است

جستجو

وبلاگهای برتر
خبرنامه

موتور جستجوی پرسش و پاسخ دینی

گروه تفسیر و علوم قرآنی سطح سه

 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی